امروز سماع است و شراب است و صراحی
یک ساقی بدمست یکی جمع مباحی
زان جنس مباحی که از آن سوی وجود است
نی اباحتی گیج حشیشی مزاحی
روحی است مباحی که از آن روح چشیده ست
کو روح قدیمی و کجا روح ریاحی
در پیش چنین فتنه و در دست چنین می
یا رب چه شود جان مسلمان صلاحی
زین باده کسی را جگر تشنه خنک شد
کو خون جگر ریخت در این ره به سفاحی
جاوید شود عمر بدین کاس صبوحی
ایمن شود از مرگ و
ز افغان نیاحی
این صورت غیب است که سرخیش ز خون نیست
اسپید ز نور است نه کافور رباحی
شمعی است برافروخته وز عرش گذشته
پروانه او سینه دل های فلاحی
سوزیده ز نورش حجب سبع سماوات
پران شده جان ها و روان ها ز نواحی
این حلقه مستان خرابات خراب است
دور از لب و
دندان تو ای خواجه صاحی
شاباش زهی حال که از حال رهیدیت
شاباش زهی عیش صبوحی و صباحی
با خود ملک الموت بگوید هله واگرد
کاین جا نکند هیچ سلاح تو سلاحی
ما را خبری نی که خبر نیز چه باشد
خود مغفرت این باشد و آمرزش ماحی
از غیب شنو نعره مستان و خمش کن
یک غلغله پاک ز آواز صیاحی
ور نه بدو نان بنده دونان و خسان باش
می خور پی سه نان ز سنان زخم رماحی
فارس شده شمس الحق تبریز همیشه
بر شمس شموس و نکند شمس جماحی
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1390 توسط سكوت
|
بنام آنکه جان را فکرت آموخت چراخ دل به نور جان برافروخت
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1390 توسط سكوت
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390 توسط سكوت
|
سالك پس از ذكر خدا و درود بر پيامبر عظيم الشاءن و خاندان و ياران ايشان
مى نويسد: آسمان هفتم آسمان روحانيت حضرت ابراهيم (عليه السلام ) است . پس
از آن كه به پشت در مى رسد، در را مى گشايند. متوجه مى شود كه سر روحانيت
آن بزرگوار به دور محلى به نام بيت المعمور مى گردد كه در سوره طور هم به
آن اشاره شده است . بعد از سلام و تحيات ، سالك مى گويد: اى بخشنده اى كه
مى توانى غذاى روح به سالكان بدهى و فرزندان خود را به مكه و خانه خدا
فراخوانده اى از حضرت شما درخواست دارم كه مرا به ماهيت مقام رفيع خود و
چگونگى آن آشنا سازى .
حضرت ايشان را توصيه به درك سوره نجم مى فرمايند و شايد اشاره بر آن باشد
كه در زمان آن حضرت مردم ستاره پرست بودند و ايشان آنها را به خداى يكتا
فرامى خواند. سالك سئوال مى كند: من از شما چه هديه اى دريافت خواهم كرد.
مى فرمايد: اين كه بتوانى آنچه را دارى به ديگران بدهى ، بدان اگر بخشش
خداوند نبود هستى پديدار نمى شد و اگر بخشش و لطف الهى ابدى نبود. اين
حكمت پديدار نمى گشت كه رمز گذشت و از خودگذشتن مشخص شود و اگر اين صفت هم
نبود اسرار بر هيچ كس آشكار نمى شد.
سالك مى گويد: من قصد دارم كه از اسرار بيت المعمور آگاه شوم .
پيامبر گرامى مى فرمايد: بايد اسرار بر تو آشكار شود. اما رسيدن به اين
مقام مستلزم رعايت شرايطى است . سالك مى پذيرد. در اين حال حضرت ابراهيم به
كيوان فراخوانده مى شود. آنجا ستاره اى است كه ارواح تعدادى از بزرگان و
پيامبران (غير از معصومين (عليه السلام ) ) در رفت و آمدند. پس از
بازآمدن حضرت از آن ستاره ماءمورى مى رسد، حضرت به ايشان مى فرمايد، از
داخل گنجينه نور كتاب مسطور را حاضر كند.
كتاب را حاضر كرده به دست راست سالك مى دهند. دست راست انسان در اخذ و
گرفتن انوار قدرت بيشترى دارد، به همين جهت ذاكران بايد در هنگام ذكرگفتن و
شمارش آن با دست راست عمل كنند تا اثر بيشترى داشته باشد. سالك لوح را باز
مى كند. در سطر آغاز و صدر كتاب مى خواند بسم الله الرحمن الرحيم ، لا اله
الا الله ، محمد رسول الله ...
سپس به توضيح آن موقعيت مى پردازد. بيت المعمور، خانه عشق الهى است . آنان
كه اهل صدق بوده اند و با خلوص نيت براى خداوند كار كرده اند، به اينجا مى
رسند، و از آنجاست كه نزديكى به خدا و دورى از دنيا و اسرار ورود انسان به
جهان و خروج او شكل مى گيرد. هر كسى نمى تواند به اين موقعيت برسد. مگر
آنان كه بتوانند خود را به حضرت ابراهيم و حضرت محمد صلى الله عليه و آله و
سلم (رفيق اعلى ) نزديك كرده و دستورات آنان را درباره دين به كار بندند.
يعنى اگر هر سالكى بتواند خود را به سيره آن بزرگواران نزديك كند، مقرب
خواهد شد. و اين حالت چنان است كه اكثريت قريب به اتفاق مردم قادر به درك و
فهم و رسيدن به آن نيستند (قاب قوسين ) . و اين مقام خاص پيامبر گرامى
اسلام بود كه از راه وحى درك كرده است . ايشان در سير و مكاشفه خود به
اسرار الهى واقف شدند و از آدم تا آخر زمان را درك كردند. سپس به سدره
المنتهى رسيدند كه غايت و نهايت در عالم معنا است كه يك انسان كامل مى
تواند به آن برسد. آنجا به تعبيرى آغاز و پايان سير است و در آنجا زمان
نيست . در آنجاست كه واصلان آرام و قرار خواهند گرفت .
آنان وقتى به بالاترين ادراك ممكن از خداوند مى رسند. صفات الهى هم در آنان
ملكه مى شود و تمام چيزهايى را كه ممكن است ديد، آنان مى بينند، اين ديدن
توسط چشم لاهوتى است و كاملا مطابق با حقيقت است و كم و زياد در آن راه
ندارد و نقصان نمى پذيرد. زيرا كه آن ديد بر اساس خواست و اراده وجود مطلق
مى باشد. لذا از انحراف و عدم مبراست .
كرسى در ميان گرفت ..... اشاره به وجود نورانى حضرت صاحب (عليه السلام )
دارد. كه ايشان پس از ظهور، كرسى عدالت را در تمام جهان برقرار مى نمايند
پس از حضرت پيامبر اكرم ، دوازده امام معصوم در جهان بودند. هر چند كه وجود
شريف آنها در جهان ، خود بر اساس عدالت الهى بوده است . اما نتوانستند
عدالت واقعى را در جهان و در ميان جوامع استقرار و تحكيم بخشند. اين مشيت
الهى بوده است و بر اساس نظم موجود در حاكم بر جهان سرانجام همه اعمال
انسان ها محاسبه خواهند شد. پس هركه به سوى بدى رود، به سفلى گراييده و آن
كه نيكوئى ها را بخواهد بايد طريق علوى برگزيند. و اين امر در دوران غيبت
آن حضرت هم ادامه دارد، تا آن كه ايشان به امر خدا در زمين ظاهر شده و جهان
را با دين واقعى و عدل الهى مزين نمايند. به اين دليل وقتى آن حضرت ظهور
فرمايند، زمين و زمان با نورى خاص روشن شده و همه چيز از ديد بندگان
خداوند، منور و نورانى مى شود. در اين زمان تمام هستى به كمك آن حضرت مى
آيند، فرشتگان به عنوان يك شاهد و عارفان به مثابه دو نفر شاهدند كه مؤ يد
اين امر خواهند بود. قبل از ظهور آن امام همام ، حوادث و بلاياى طبيعى قدرت
هاى جهانى را نابود كرده و همراه با آن و با وقوع جنگ هاى مدرن ، از تعداد
جمعيت جهان كاسته خواهد شد.
در گفتن ..... منظور آن است ، كه در ايام حكومت آن حضرت ، همه امكانات
طبيعى طبيعت و هستى در خدمت ايشان قرار گرفته و از بلندى استواى زمين تا
عالم فرشتگان ، همه به اطاعت از او مى پردازند و ايشان را تحسين مى كنند.
مركز نون ..... از اسرار قرآن است ، اما در اينجا به اشاره مى توان گفت كه
يك معنى و منظور فرشتگان موجود در عالم معنا هستند، كه آنان نيز به ستايش
حضرت صاحب (عليه السلام ) مى پردازند.
سر وجودشان ..... در اين دوران افرادى هم هستند كه از فرمان خدا سرپيچى
كرده و به زخارف دنيوى آلوده شده و در مقابل حضرت موضع مخالف مى گيرند،
آنان كسانى هستند كه منحرف شده اند و خداوند هم آنان را در گمراهى و ضلالت
نگه مى دارد. آنان جز در مواردى اندك و محدود، تصور روشنى از عالم معنى
نخواهند داشت .
ارواح وارثان در مشاهده ..... منظور آن است كه وارثان رسول اكرم صلى الله
عليه و آله و سلم قادرند، در زمان حيات گاهى به مشاهده آن دنيا بپردازند.
اما هنگامى كه از دنيا رفتند اين كار براى آنان مداوم و هميشگى است زيرا
ارواح آنان در زمره ارواح بزرگوار است . عارفان هم در اين دنيا مشاهده
دارند. ارواح وارثان طورى آفريده شده است كه قابليت حركت و جابجايى را
داشته لذا مى توانند در عوالم گوناگون سير كرده و هميشه در جسم خود نباشند.
حشر و اجتماع اجسام ..... منظور جسم آدم هاست ، هر عملى كه آنان در دنيا
انجام مى دهند، ثمره آن به روح آنان هم مى رسد. لذا گاهى پاداش عمل خود
را در دنيا و بيشتر در آخرت خواهند گرفت . برخى اعمال بد سبب مجازات در اين
دنياست ، اما مجازات اصلى در آخرت است و در آنجا ديگر جسم نيست . ارواح با
توجه به اعمال خويش مورد محاسبه قرار گرفته يا دچار عذاب شده يا پاداش
نيكو خواهند گرفت . منظور از سراى انفعال جهان باقى است كه در آن جسم و روح
از هم جدا شده اند.
گرد آمدن ارواح از..... در آن دنيا هم باز براى ارواح اين امكان وجود دارد
كه كار كنند و خود را پرورش دهند و به عظمت خدا بيشتر پى ببرند. ارواحى كه
به جمال خدا انس گرفته اند. همه با هم در يك جا جمع مى شوند. انسان هايى كه
در جهان بر نفس خود غلبه كرده اند، به جلال خدا مى رسند. زيرا براى كنترل
نفس ، انسان بايد از صفت قهر خود برخوردار باشد. لذا اگر نفس و غرايز به
طور كامل كنترل شود. در عالم معنا ابتدا به جمال رسيده و پس از مدتى
كاركردن ، جلالى خواهند شد.
آنگاه سالك شعرى مى خواند كه معناى آن روشن است ، سپس در باب ذكر و چگونگى
آن سخن گفته مى شود: ذكر خدا سبب ايجاد شادى در وجود انسان است و موجب مى
شود درهاى علم و معنا بر انسان گشوده شود. بديهى است كه با توجه به نقاط
ضعف انسان ها و ضرورت ايجاد برخى قوا و صفات بايد ذكر با شرايط خود و به
تدريج اجرا گردد. اما هنگامى كه صفات و اسماء در وارث ملكه شد، خداوند ذكر
او را بالا برد و رفعت بخشيد. در اين هنگام وارث بايد ذكر را ترك گويد.
زيرا كه اين فرد خود را به خدا نزديك كرده و مقام فنا را دريافته است .
چنين فردى وصف حال اين شعر است كه در كتاب بيان شده است .
وقتى سالك به مقام عالى رسيد، به محضر خداوند از روى محبت اين نكته را عرضه
مى دارد، اگر عالم معنا نبود، جسم معنى نداشت ، و اگر عالم معنا نبود جهان
هم بى معنا مى شد. آيه شريفه الله نورالسموات كه به صورت مثل درآمده است ،
حكايت از اين دارد كه خداوند منان روشن كننده جهان است . خداوند خود نور
نيست اما عنايت ذات مقدس الهى است كه نور را خلق مى كند و مانند آفتاب كه
در هر مرحله به شكل و رنگ و قدرتى خاص است و از بالاى جو زمين ، تا گوشه
زيرزمين خانه اى يا انتهاى غارى را به شكل خاصى روشن مى كند. نور الهى هم
وجود را در سلسله مراتب خود معنا مى بخشد.
در پايان شعر، حضرت ابراهيم (عليه السلام ) از وارث ياد مى كند و به او
تذكراتى مى دهد. از جمله مى فرمايد: وارث بايد قدر خود را بداند و آگاه
باشد كه در جهان خلقت آگاه و بينا، مقام مساوى به جاهل و كور ندارد. پس
بايد شكر نعمت را به جا آورده و از آن نعمت به خوبى استفاده كند. جوان وارث
فرزند يكى از پيامبران بزرگ الهى است . حضرت به وى تذكر مى دهد كه در حين
مناجات و رازونياز با خدا، او را به ياد آورده و در حق ايشان دعا كند، تا
بتواند از كمك هاى معنوى آن بزرگوار هم بهره مند شود. سپس تذكر مى دهد: اى
فرزند، تو در جايگاهى هستى كه بسيار رفيع است و حتى ممكن است كه ابراهيم
خليل هم به آن نرسد (آن مقام وارث دين محمدى صلى الله عليه و آله و سلم است
)
فرق است ميان كسى كه ..... يعنى ميان كسى كه به خود نگريست (ستاره ها) و
فهميد نيازمند و فقير خداست (بيمار) و كسى كه خداوند دل او را به خود نزديك
كرده است . آنچنان كه جز او را نمى بيند. يا كسى كه از خدا خواسته خداوند
گناهان او را پس از مرگ ببخشد، با وارث كه خداوند گناهان گذشته و آينده اش
را در جهان مى بخشد، تفاوت دارد. پس مقام وارث بسيار رفيع است زيرا ميان آن
كه چون من مى گويد، خدايا مرا در ميان مردم گرفتارى صادقانه ببخش و تو كه
ذكرت را بالا برده و رفعت بخشيده و تو را از ذكر بى نياز مى كند و در ايام
حيات گناهانت را مى بخشد. از اين جهت تفاوت ها و تمايزاتى وجود دارد.
آن گاه حضرت ابراهيم (عليه السلام ) گريست و فرمود: اى جوان وارث ، تو در
دوره هاى متفاوت بوده اى ، امام من على رغم معجزاتى كه داشته ام ، نتوانستم
در زمان حيات تو را بشناسم . تو مقام خوبى دارى كه مقام ايثار است . مقام
ايثار از مقام كرم و بخشش بالاتر است . زيرا ميان كسى كه بخشى از دارايى و
امكانات خود را در راه خدا مى دهد با آن كه همه وجود خود را در اختيار
خداوند قرار مى دهد، تفاوت بسيارى وجود دارد لذا اين دو قابل مقايسه
نيستند. كرم و بخشش ، اظهار برترى است ، اما ايثار عبادت است . اظهار كرم
كنه و ذات نشانه بزرگى است ، اما ايثار، بخشش تمام وجود است . فرزندم به
راهى برو كه خداوند و پروردگارت مى خواهد و پيامبرت مى فرمايد. پيمان ميان
من و تو مربوط به خواست خداوند و دستورات پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و
سلم مى باشد.
سير در هفت آسمان به اتمام رسيد و رسول توفيق امكان سير در مراحل بالاتر و انوار را ميسر ساخت .
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1390 توسط سكوت
|
آسمان ششم سر روحانيت موسى (عليه السلام )
متن كتاب :
(آسمان قضاه ، جايى كه سر روحانيت موسى (عليه السلام ) است )
به نام خداوند بخشنده مهربان
سالك گفت : رسول الهام ، آسمان كلام را بر من گشود، سر روحانيت موسى (عليه
السلام ) ديدم و پيش رفتم و سلام كردم ، تسليم شده و در برابرش نشستم ،
بالاى سرش پيرى زيبا، نه بلند و نه كوتاه بود، به من گفت : اين شيخ ، قاضى
قاضيان و رئيس واليان است ، احكام آسمان ها به او باز مى گردد، با بلايى كه
برايش ناديدنى بود نزد من آمد، من اكنون آن را نزد او مى گذارم ، بهره خود
از آن برگير و بدان كه مسئول آن هستى . موسى روى به شيخ كرد و گفت : اى
قاضى ! سئوال خود در كوتاه ترين عبارت خلاصه كن و در پاسخ به كمترين اشارت
بساز. قاضى گفت : بنده يى خوار از سرورى عزيز و بزرگوار مى پرسد: آيا فناى
اسم با بقاى رسم درست مى شود؟ موسى گفت : اى قاضى ! نمى دانى كه هر آفريده
يى مجبور است ؟ چگونه محصور و محدود به حقيقت احاطه مى يابد؟ كلام عارف ،
پوشيده و نعمت و انگيزه او در مغرب است ، و كلام وارث ، درخشان و نعت او در
مغرب و مشرق است و محمدى ، اسرار هويدا مى كند و ديوار را مى پوشاند، دلش
به حقيقت آباد است و راه پوشيده را مى بيند، از غير، پاك ، مقصودش روشن و
در سير كوشاست ، از ذات خود ذات حق و از صفات خود صفات او را و از افعال
خود اسماء او را و از زمين خود آسمان حق را مى بيند. آنگاه به كلى از خود
فارغ گشته ، بر عرش و صفات الهى مستقر مى شود، آنجاست كه بقاى رسم بندگى
ثابت مى گردد لذا گفته اند: از افشاى راز عبوديت بپرهيز. وقتى وارث از خود
محو شد، فايده يى براى او جز برخاستن از رسم و فناى وى از حركت و حسش ،
باقى نمى ماند. وقتى در اين دريا غرق شد، در بخشش خدا غرق مى شود و بر
پاداشتن واجب و مستحب بر او لازم مى گردد.
قاضى ، به درستى و صحت او اقرار و اعتراف نمود و بر آنچه شنيد شكر كرد و برگشت .
سالك گفت : آنگاه موسى (عليه السلام ) روى به من نموده اين سخن خدا را
تلاوت كرد: ((براى هر كس و جهتى هست )) (بقره / 148) و فرمود: بدان كه به
سوى خدا مى آيى تا راز دلت را بر تو كشف كند و تو را بر اسرار كتابش آگاه
سازد و كليد قفل درب خود را به تو بخشد تا ميراث و برانگيختن تو را كامل و
صحيح كند، آن ميراث ، بهره مندى تو از ((بنده خود وحى كرد)) (النجم / 10)
است . در اختصاص خود به شريعتى كه از طرف او مسخ شده و در فروفرستادن كتاب
طمع مورز كه باب تشريع و انزال كتب بسته شده است . محمد صلى الله عليه و
آله و سلم زير بناى ديوار شريعت و هر دليلى در مخالفت با او بى فايده و
ساقط است .
تو پس از رسيدن به اين مقام و به دست آوردن آنچه صداى قلم گوياى آن است ،
برانگيخته باز مى گردى و چنان كه وارث هستى موروث مى شوى . بر تو باد كه در
تكليف خلق مدارا كنى چون عالم فرق از كشيدن با پيمان و درنگ در حد و مرز
آن ، ناتوان است . از مولاى خود، وقتى با تو نجوا كرد، در همه چيز براى امت
خود آسايش و تخفيف طلب كن ، چيزى را كه به تو نگفت ، مخواه ، ((گفتار پيش
من دگرگون نمى شود)) (ق / 29) . وقتى اين تصميم را شنيدى ، در اين مساله و
عزم پافشارى مكن كه اصرار بى فايده است ، تا تدبير هستى با تو است ، يارى
جوى . به خدا سوگند مشقت و دورى فاصله مرا مى آزارد و اين وصيت من است و تو
را به طريق والا و مناسب راه مى نمايد و دانستن و قبول آن بر تو لازم است .
سالك گفت : سرورم ! به خدا قسم ، مى دانم كه همه معارف نزد تو استقرار دارد
و ريسمان هاى حقيقت به سوى تو كشيده شده است . موسى (عليه السلام ) به من
گفت : كو كسى كه اين گفته را باور دارد، اميد است كه آن خواسته مردم از حق
باشد. به وى گفتم : آنچه در علم من قرار دارد، در شعرم روشن مى شود. گفت :
دعوى خود را ظاهر ساز و بسراى تا بدانم كه كجايى و به تو پروانه عبور به
آسمان هفتم را بدهم .
شرح آسمان ششم
آسمان ششم مرحله بعدى است كه در طى طريق و سلوك در پيش رو قرار دارد. در
اين مرحله ، روش و راه حضرت موسى (عليه السلام ) توضيح داده مى شود. در
اينجا آن حضرت به شكل پيرى ظاهر شده كه قدى متوسط و لاغر اندام و صورتى
زيبا دارد، مراد از قاضى هم اشاره به شكل دنيايى آن حضرت دارد، و فرد ديگرى
مورد نظر نمى باشد. آن حضرت در طول زندگى با سختى ها، مصايب و مشكلات
متعددى روبرو شد. هر چند ايشان در طول حيات خود نمى دانست كه بايد، در كره
خاكى چه موانع و مصايب را ديده و پشت سر نهد. اما با همه اين احوال ايشان
خداى متعال را فراموش نكرد، و هيچ گاه از ياد او غافل نشد و چنين بود كه به
مقامى رفيع در عالم باقى دست يافت .
در آسمان ششم ، چند بار از حضرت موسى و قاضى ياد مى شود، اما آن قاضى شبهى
از آن پيامبر بزرگوار است . و در واقع مى توان گفت نفس يا روح اوست كه با
او سخن مى گويد. انسان هاى وارسته و بزرگوار قادرند گاه با نفس خويش سخن
بگويند، اطلاعات گرفته ، يا توضيح و تفسير چيزى را بخواهند. چون وقتى انسان
پاك و منزه شد، اتصال به علم و قدرت خدا مى يابد.
قاضى پرسيد: آيا فناى اسم ..... به معناى آن است كه اگر انسان بتواند خود
را فراموش كند مى تواند به شناخت لازم از خدا برسد، منظور از بقاى رسم آن
چيزهايى است كه خدا مى خواهد. مفهوم سئوال اين است ، آيا اين دو (فناى اسم ،
بقاى اسم ) لازم و ملزوم يكديگرند؟
حضرت پاسخ مى دهد: انسان ناچار است به دنيا بيايد، اين كار مطابق خواست او
نيست ، بلكه بايد گفت بر اساس جبر آمده است . پس چگونه ممكن است فردى كه
اراده نداشته و براى انجام كارى مجبور شده است ، بتواند بر خود مسلط شده و
خود را پرورش دهد؟ و با چنين محدوديتى به شناخت خدا نائل شود؟ در اينجا مى
توان چند نوع انسان را شناسايى كرد.
برخى انسان ها توانايى پرورش نفس خود را مى يابند، آنان معمولا در خلوت خود
بوده ، بعد از رسيدن به مراتب معنوى خود را نشان نمى دهند، اسرار را در
درون خود نگه مى دارند. تا در مقام عارف به عالم باقى بشتابند. گروه ديگرى
هستند، كه هم به ساختن و اصلاح نفس مى پردازند و هم به دنيا توجه كافى
دارند. درگير مسايل و مشكلات دنيا و مظاهر آن و حتى ظاهر خود هستند. آنان
فقط به غرب توجه ندارند، بلكه به شرق و غرب ، يعنى دنيا و آخرت مورد عنايت و
توجه آنان است . آنها مى دانند روزى از دنيا مى روند. اما با اين حال براى
تحقق فرامين خدا در جهان مى كوشند، آنان وارث دين محمدى هستند. و نريد ان
نمن على الذين استضعفوا فى الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثين
عارف در ظاهر و حتى در كلام خود را پوشيده نگه مى دارد، تا مردم به هيچ وجه
از وضع او مطلع نشوند. در حالى كه وارث به روشنى سخن مى گويد. دنيا و آخرت
را در نظر دارد و مى كوشد دين پيامبر اكرم را در جهان تقويت كند، و مردم
را به سوى آن فراخواند. گاهى اسرار مورد نياز در هر دوره را براى درك بهتر
مردم آشكار مى سازد. در حذف موانع مى كوشد. جان و دل او به حق و حقيقت روشن
و آباد است و راه هاى آشكار و نهان رسيدن به آن را مى شناسد. او به خداوند
ايمان كامل دارد. از شرك و گمراهى دور است . هدف براى او كاملا روشن و
آشكار گرديده و در رسيدن به آن مقصود، جد و جهدى عظيم دارد. به دليل پاكى
نفس و روح ، به ذات مقدس حق تعالى آشنا و مؤ من است و با تمرينات و مجاهدت ،
اسماء و صفات الهى را در خود ملكه كرده و از قدرت آنها بهره مند شده و به
خوبى به اسماء و صفات الهى پى برده و از زمين ، راه هاى آسمان را مى بيند.
او پس از مدتى به كلى از خود فانى مى شود و خداوند به او عنايت كرده او را
در كنار عرش و صفات خود جاى مى دهد. در اين مرحله است كه اسم از او فانى
شده و بر هر آنچه كه خواست و اراده الهى است ، راضى شده و به مقام بندگى مى
رسد.
از افشاى راز عبوديت بپرهيز..... راز عبوديت دو معناى كلى دارد، يكى آن كه
هر بنده اى به روش خاصى با خداوند ارتباط برقرار مى كند. اين روش مخصوص
اوست ، دوم در اين ارتباط، موضوعات و مسايل گوناگونى طرح مى شود كه اين
مسايل نبايد به افراد ناپاك و عادى منتقل شود، زيرا كه سبب ناخشنودى خداوند
متعال و همچنين ايجاد خطر و دردسر براى آن بنده خواهد شد.
پس هنگامى كه وارث دين محمدى صلى الله عليه و آله و سلم توانست به مقام
فناى كلى و كامل برسد در آن زمان چاره اى جز دور شدن از مسايل مادى و
جسمانى ندارد. آنگاه او در درياى بى كران رحمت خداوندى غوطه ور مى شود و بر
او لازم است كه احكام خداوند را به مرحله اجرا درآورده و توسعه دهد. اما
در اين مقام او شارع نيست ، دين يا مذهب جديدى نمى آورد، بلكه متكى به دين
پيامبر ختمى مرتبت صلى الله عليه و آله و سلم است .
سخنان موسى (عليه السلام ) كه به اتمام رسيد، روح ايشان صحبت آنها را
تاءئيد كرد و سپاسگذارى از خداوند نموده و بازگشت . آنگاه فرمود، براى هر
كس خداوند مسيرى قرار داده است . هنگامى كه وارث به سوى خداوند روى آورد.
خداوند اسرار درونى او را آشكار مى كند. كليد قرآن و سور و آيات و خواص آن
را به او مى سپارد (ميراث ) . تا آن كه او بتواند در جهت انجام وظيفه و
تحقق اهداف دين محمدى صلى الله عليه و آله و سلم به مثابه يك وارث موفق
باشد. اين ميراث در واقع بهره مندى او از اسرار وحى است . وارث ، از اين
قدرت بهره مند مى شود، تا بر اساس لطف خداوند، به يارى بندگان شتافته و با
دوركردن آنها از شرك ، و زنده كردن احكام و دستورات دين محمد صلى الله عليه
و آله و سلم اقدام كند. وارث بايد بداند دين كامل توسط آن بزرگوار براى
همه دوره ها و نسل هاى پس از ايشان ، همان دين اسلام است . پس او مدعى دين و
شريعت جديدى نيست . نمى خواهد روش جديدى در مذهب باب نمايد. قصد ندارد در
مقابل قرآن كريم و مجيد، كتاب ديگرى بياورد و ايمان دارد كه دستورات پيامبر
اكرم صلى الله عليه و آله و سلم زير بناى شريعت و دين اسلام است و هر كس
به هر دليلى بخواهد با آن مقابله يا مخالفت نمايد، كارى عبث و بيهوده و
گناه آلود را انجام داده و سرانجام ساقط شده و با خشم خدا روبرو خواهد شد.
هر چند سالك مقام بزرگى در جهان دارد. اما درك آن نبايد او را به غرور و
خودبينى بيندازد. از اين رو به او تذكر مى دهد: فراموش نكن هنگامى كه به
فرض ، به نهايت مقام رسيدى كه آنجا نزديك و نرسيده به مقام پيامبر اكرم صلى
الله عليه و آله و سلم است ، پس خود را خاضع و فروتن نشان بده ، زيرا كه
مقام پيامبرى با وجود ايشان به پايان رسيده است . و هيچ شريعتى پس از ايشان
برقرار و دوام نخواهد ماند. در اين مرحله است كه به كوچكى خود پى مى برد.
درست است كه وارث است امام يك وارث كوچك مى باشد. (موروث ) پس در عين بزرگ
بودن ، در جهان باز به كوچكى خود هم پى مى برد. در اين مرحله بايد در خدمت
مردم بوده ، آنان را دوست بدارد، به آنان سخت نگيرد، بلكه با آنان رفق و
مداراى كامل داشته باشد، زيرا خداوند هم بر بندگان خود مهربان است . مساعى
خود را به كار بندد تا وظايف خود را به خوبى انجام دهد، چون مردم به تنهايى
(عالم فرق ) قادر به انجام وظايف خود نيستند و نمى توانند تكاليف خود را
به شكل درست انجام دهند. پس نياز به كمك دارند و او بايد به آنان كمك كند و
بايد همواره از خداوند براى آنان طلب رحمت و عفو و گذشت نمايد، تا از
گناهان آنان درگذرد. از خداوند براى مردم كمك بخواهد، مردم با خدا فاصله
زيادى دارند، بسيارى از انسان ها نمى توانند ارتباط عميق با خدا داشته
باشند، براى خودسازى و پاكى خود نمى كوشند، ريشه ها و ارتباط معنوى آنان هم
سست شده است و گويى خداوند هم نمى خواهد صداى آنان را بشنود، لذا وارث
بايد براى مردم دعا كند. چون افراد ارتباط قلبى با خدا و رسول خود ندارند،
بديهى است دعاى آنان شنيده نمى شود. پس مهربانى خدا موجب مى شود كه باز
بندگان خود را فراموش نكند و از طريق وارث به خواست ها و نيازهاى آنان توجه
مى كند. اما وارث نبايد مطالبه بيش از حد، در هر زمينه از خدا داشته
باشند، نبايد تصور كنند، هر چه از خدا خواستند اجابت خواهد شد. بايد راضى
به رضاى او باشند وقتى از تصميم خداوند در كارى مطلع شدند، كه موافق طبع يا
نظر آنان نبود براى تغيير آن نكوشند، زيرا كه اصرار در اين راه بى فايده
است . تا آنجا كه كارى بر عهده آنهاست ، بايد بكوشند و كمك بخواهند اما پس
از آن بايد بقيه امور را به خواست و اراده حضرت خداوند معطوف دارند. در عين
حال تا هنگامى كه خداوند آنان را به حل و فصل مسايل مردم ماءمور كرده است ،
بايد از خداوند يارى بخواهند و او را فراموش نكنند. وارث موظف است هميشه
خود را به خدا نزديك كند، در غير اين صورت گرفتار سقوط و انحراف خواهد شد.
پس از آن موسى (عليه السلام ) سوگند خورد كه به دليل آن كه در جهان باقى
است ، بيش از اين قادر به سخن گفتن نيست ، و اضافه كرد؛ اين وصيت من ، وارث
را به سوى بهترين راه ها هدايت مى كند. اميد است مردم هم به درك اين هدف
قادر باشند. اگر آن ها اين دستورات را بپذيرند، خداوند از همه راضى خواهد
بود و اين رضايت در نتيجه و عاقبت شما اثرات مهمى خواهد داشت . سالك شعرى
مى خواند.
متن شعر
سالك گفت : برايش چنين سرودم :
راز ميان قبول و اقرار و رد و انكار من
در مشترى ، و كوشش مسافر در شب تاريك است
چرا نمى گويى ، در حالى كه سر آن دو را واگذاشتم
من اسرار خود را به جان ها مى آموزانم
من از آتشى كه به نور پوشاندم سخن مى گويم
و با صاحب نور در آتش سخن گفتم
من آنم كه هستى را در ظلمت پديد آورد
اگر مى خواستيم قطعا نورانى مى شد
من آنم كه هستى را در سايه پديد آورد
مجموعه يى كه رنج و زيان اغيار بدان دست نمى يابد
اى كه با عصاى خود به سراشيب پشته مى زنى !
آفتاب و ماه و زمين سنگلاخ است
از چوبى كه بر سنگ حاكم است متعجب باش
و به زننده يى بنگر كه از پشت پرده ها مى زند
تو ظاهر شدى و بر احدى پوشيده نيست
مگر بر كسى كه آفريننده را نشناسد
من شرق و غرب را سوار بر شتر نجيب پيمودم
و شب و روز راندم تا به شما برسم
شما را نيافتم و خبر شما را نشنيدم
گوشى كه پشت ديوارها باشد، چگونه مى شنود؟
يا چگونه دريابم كسى را كه بى مانند است .
نسبت به تو جاهل گرديدم ، چون از حد خود گذشتم
تو خود را در حجابى پوشيده داشتى
تو چون رازى كه در انانيت روح خواننده پنهانى
تو يگانه يى هستى كه در تنگناى زمان نمى گنجى
تو از كائنات و جهات پاك هستى
سالك گفت : سپاس خدايى را كه چشم مرا به آنچه بر تو (موسى ) بخشيد روشن ساخت و اسرارى را كه بر تو پوشيده بود كشف كرد.
شرح متن
حضرت موسى براى امتحان مى گويد، تو شعرت را بخوان ، تا من اجازه ورود تو را
به مرحله بعدى صادر كنم . پس از آن سالك شعرى قرائت كرد كه معناى آن به
شرح زير است :
راز امتحان من آن است كه مردم (مشترى ) ببينند كه من چگونه واقعا و صادقانه
تلاش كردم ، تا آنان به راه راست بيايند. اما چرا از زبان خود نمى گويى كه
چه كرده اى ؟ من سر جسم و نفس را رها كردم و اينك اسرار را به جان و روح
آنها مى آموزم . در اينجا كلمه آتش به معناى ذوق و شوق و عشق داشتن به
خداست (مردم تشبيه به نور شده اند) بايد آن نور را به ميان مردم برد تا
آنها به خداوند آشنا و علاقه مند شوند. صاحب نور خداست ، من از طريق شوق و
عشق با او سخن گفتم و بعد مردم را به رستگارى راهنمون شدم ، اگر مى خواستم
فردى را هدايت كنم قطعا او به خدا نزديك مى شد.
هر چند مردم در جهل و نادانى بودند (سايه ) اما من با تلاش خود آنان را به
سوى هستى (خداپرستى ) سوق داده ام . تلاش من سبب شد كه در مجموع زيان كاران
و ستم گران اجازه ورود به ميان مردم را نيابند، اى موسى تو با عصاى خود
قادر به معجزه بودى و آفتاب و ماه و ستاره را در كف دست خود به مردم نشان
مى دادى ، تو از رسالت خود و معجزاتى كه داشتى و بر همه عالم آشكار بود،
تعجب نكن به فردى بنگر، كه در پشت پرده هاى حجاب دنيا بود، و راه هاى
طولانى و سختى را طى كرد. اى موسى تو به رسالت رسيدى و اين براى همه آشكار
بوده و بر كسى هم پوشيده نيست ، من دوران شما را درك نكرده و با حواس خود
آن را نيافته ام ، اما با تلاش زياد خود تا اينجا آمده ام ، تا از پشت
ديوارها و حجاب هاى عظيم تو را بيابم . تو صاحب مقام بزرگى هستى و از حال
من خبر ندارى و نمى دانى كه چگونه فردى از عالم مادى مى تواند، با عالم
معنا ارتباط برقرار كند؟ (كنايه از دشوارى كار است ) با اين همه من به حيرت
و جهل خود در مقابل تو اعتراف مى كنم . اما بايد چيزهاى جديد را بشناسم ،
تو فردى هستى كه در تنگناى زمان نمى گنجى و مى توانى مرا يارى نمايى .
متن كتاب :
(آسمان نهايى و نتيجه كه سر روحانيت ابراهيم (عليه السلام ) است )
به نام خداوند بخشنده مهربان
و درود خدا بر محمد صلى الله عليه و آله و سلم و خاندان و ياران او باد
سالك گفت : رسول توفيق و فرستاده و صاحب جليل ، آسمان خليل را به رويم
گشود، سر روحانيت او را ديدم كه به دور بيت معمور در حلقه هايى از نور مى
گردد. سلام و مرحبا گفت و در اكرام و احسان من مبالغه كرد. به او گفتم : اى
بخشنده و طعام دهنده ! و اى كه پسرانش را به امن مكه فرامى خواند!
(ابراهيم / 40-35) ، مرا به ماهيت امن مقام بلندت آگاه ساز. گفت : بر تو
باد به : ((قسم به ستاره چون فرو شود و برآيد)) (نجم / 1) . به وى گفتم :
بهره من از ذات تو كجاست ؟ گفت : در بخشيدن طعام تو. اى پسركم ! آيا نمى
دانى كه اگر نيكى و بخشش نبود هستى پيدا نمى شد و اگر كرم نبود، حكمت پديد
نمى آمد و اگر ايثار نبود، اسرار آشكار نمى شد.
سالك گفت : به ابراهيم (عليه السلام ) گفتم : مى خواهم به بيت المعمور و
جايگاه مشهور درآيم . گفت : در ((كتاب مسطور و رق منشور)) (طور / 5-1) براى
آن شروطى هست . گفتم :مرا از آن آگاه ساز تا بدان بنگرم .
سالك گفت : (ابراهيم (عليه السلام ) ) به كيوان غايت (فلك زحل ) نزد اهل
ولايت - جز ولايت محمديه و مقامات صديقيه - فراخوانده شد، اين كيوان داراى
گنجينه او و گيرنده ماليات اوست ، شتابان آمد و پوشيده در مقابلش ايستاد و
به وى گفت : گنجينه نور را بگشاى و كتاب مسطور را براى من بياور.
سالك گفت : كيوان ، در آن لحظه ، رو به كتاب مسطور كرد و گفت : آن را به
دست راست او بده مهر ختم آن را سفتم و سطور و اعلام آن را به دقت نگاه كردم
و در آن ديدم : بسم الله الرحمن الرحيم ، لا اله الا الله ، محمد رسول
الله . اين (بيت المعمور) خانه عشق ، مقصد صدق ، سرچشمه جمع و فرق و سر غرب
و شرق است ، و آن بر هر دارنده مقامى حرام است ، مگر بر كسى كه به رفيق
اعلى نزديك شود ((دنى )) و بر مقام اجلى ((فتدلى )) و ((فكان قاب قوسين
اودانى )) (نجم / 10-8) به قدر دو كمان يا نزديكتر رسد كه مقام ستوده محمدى
برگزيده است . ((پس وحى كرد به بنده اش آنچه وحى كرد)) (مقام محمدى ) :
از حق دريافت كه : ((دل ، آنچه ديد، دروغ نگفت )) ، هر چه ديد از حقايق قرب
در سير بود، ((بار ديگر ديد)) كه آدم ميان آب و گل شكل مى گرفت ((در سدره
المنتهى )) جايى كه آغاز و انجام در آن گرد مى آيند و ازل و وقت و ابد در
آن برابرند ((آنجا بهشت جايگاه )) و قرارگاه و اصلان و زنده است .
وقتى ذات را مشاهده كردند، بهشت صفات را از خلق پوشيدند، ((وقتى سدره را
پوشيد، آنچه پوشيد)) از جانب اسرار و پاكى در بلندى ، ((چشم بر غير منحرف
نشد و از حد تجاوز نكرد)) (نجم / 10-18) . چگونه منحرف شود به معدومى كه
ديده نمى شود؛ كرسى در ميان قرار گرفت و علوى و سفلى ادامه يافت ؛ به ظهورش
، قديم پيدا شد و زمين به نور آن درخشيد، فرشتگان به يك گام و عارفان به
دو گام غايب و شاهد تمسك جستند؛ در گفتن بر او سبقت نگرفتند و از بلندى
استواء تا مركز ((نون )) به امر او عمل مى كردند.
سر وجودشان در مشاهده معبود از ميان رفت . هيبت ذات آنان را پوشيد و در
درياى لذت ها فرو شدند. خداى پاك با تجلى خود، از رسوم صفات ، جز اشارات
پنهان ، چيزى براى آنان باقى نگذاشت .
ارواح وارثان در مشاهده برابرند، آن گونه كه امروز هستند، فردا هم چنان
خواهند بود، جز اينكه مشاهده آنان در سراى تركيب قطع شدنى و در مقامى غير
از مقام ديگر است و مشاهده آنان در آخرت هميشگى است . انتقال ، شايسته
ارواح و حشر و قيامت در خور اجسام است ، حشر و اجتماع اجسام ، از سراى
تكليف تا سراى انفعال و گردآمدن ارواح از مقام جلال تا مقام جمال است تا
آنجا كه گفتنى نيست و در آن انتقال روا نباشد. هر كس بدين مقام رسيد،
دخول در بيت المعمور بر او حرام نيست . سلام بر آن كه بدين سخن آگاه است :
((اى مردم يثرب ! آن جا جاى درنگ نيست )) (احزاب / 13)
سالك گفت : به ابراهيم (عليه
السلام ) گفتم : اى پدر اسلام و گردآورنده جزئيات و اى داناى ملكوت زمين و
آسمان ها! به كار من جاهل شدى و از ارزش من كاستى . من تو را با نظم و نثر
شگفت آور خود آگاه مى كنم :
متن شعر
وقتى نگارنده عشق خدا در دلم درآمد
خطى از آرزومندى ها بر جگرم نوشت
در آروزى عشق او ذوب شدم
واى بر شوق طولانى و واى بر حسرت من
اى نهايت مطلوب و آرزو و اى تكيه گاه من !
شوق من تنها به تو افزون است نه به ديگرى
دست بر دل نهادم از بيم آنكه
چون صبرم خيانت ورزد، سينه ام بشكافد
پيوسته سينه ام را بالا مى برد و پايين مى آورد
دست ديگرم را چنان قرار دادم كه دست را نگاه دارد
دل ، از تركيب خود گذشت و به سوى محبوبى كه فنا مى كند سفر كرد
و دستم بر جاى ماند
هميشه به وجد او را مى جويم
با گريه يى كه اشك دلم آن را سرگردان كرده است
تا آن كه نداى حق را از خود شنيدم
و آن كه نزد من بود به احدى نگاه نكرد
به وجد خود يا شاديى كه مى خواهى ، بمير
چون دل تو بر تن روى بر نمى گرداند
برخاستم در حالى كه شوق مرا جمع و پراكنده مى كرد
و از شدت شادى فرياد كشيدم كه ((واى جگرم ))
اى بى همانند! وقتى تو را ديدم
فرقى ميان گمراهى و هدايت برايم نماند
جان ، او را به علم مى شناسد و به چشم مى بيند
و او را در حال و هميشه مشاهده مى كند
هركه ذات را ديد، به صفت نمى نگرد
چون در صفت ، حجاب ميهمان به عطا و مهمان نوازى است
سالك گفت : ابراهيم (عليه السلام ) به من گفت : منظور از اين حجاب منم و درب ها را براى دوستان من مى گشايم
به وى گفتم : دوستى از محبت و همنشينى از قربت كجاست ؟ چه فرق است ميان كسى
كه مى گويد: ((پروردگار! بسويت شتافتم تا خرسند شوى )) (طه / 184) ، با
كسى كه به او گفته مى شود: ((به زودى پروردگارت به تو مى بخشد تا خرسند شوى
)) (الضحى / 5) و چه فرق است ميان كسى كه او را گويند: ((آيا سينه تو را
نگشوديم )) (انشراح / 1)
سالك گفت : آنگاه به او گفتم : گمان تو به پايان چيزى كه اين آغاز آن باشد،
چيست ؟ و اسرار اين علانيه و عيان كدام است ؟ يا تو از گفتار من شاهدى
براى رفتارم دارى ؟
خداى من ! مولاى من ! سر شما با سر من درآميخت
اى مطلوب من ! از شما سخن مى گويم
نهان و عيان همه چيز را، به شما مى بينم
نجوا را به شما مى شنوم و به شما زبان به گفتن مى گشايم
مقام ذكرها از نابودى افكار و عدم اسرار و محو انوار كجاست ؟
به ياد خدا دل ها شاد مى شود
و معارف و غيب ها پديدار مى گردد
ترك ذكر از هر چيزى بهتر است
چه آفتاب ذات بى غروب است
به ياد خدا گناهان بخشوده مى شود
و ديده ها و دل ها شادمان مى گردد
در حال ، ترك ذكر بهتر از ذكر است
چون خورشيد غروب ندارد
يا تو، نسبت به مقامى كه من بدان رسيدم و بر آن فرود آمدم ، در كجا قرار دارى ؟
اى دل ! وقتى به او رسيدى
چون عاشقى كه به معشوق ارتباط دارد، بگو
اگر عرش من نبود غلبه و استيلا صورت نمى گرفت
و با نور من ضرب المثل درست مى شود (النور / 34)
سالك گفت : وقتى ابراهيم (عليه السلام ) اين موقعيت را ملاحظه كرد، گفت :
((بينا و كور يكى نيست )) (رعد / 17) و به من گفت : پسركم ! پدرت را، به
هنگام مناجات با مولايت ، ياد كن . پسركم ! تو در مقام بزرگى هستى كه خليل
را در آن راه نيست ، فرق بسيار است ميان كسى كه در ستارگان نگريست و گفت :
((من بيمارم )) (صافات / 89) ، و كسى كه از جانب او گفته شد: ((دل هر چه را
ديد دروغ نگفت )) (نجم / 11) ؛ من مى گويم ؛ ((پروردگارا!روز قيامت خطاى
مرا بيامرز)) (فتح / 2) . من (ابراهيم ) مى گويم : ((مرا در ميان آيندگان
زبان صدق بده )) (شعرا / 84) ؛ و در حق تو مى گويند: ((ذكر تو را بركشيديم و
بالا برديم )) (شرح / 4)
سالك گفت : ابراهيم گريست و گفت : ديدار اغيار ما را از همراهى اين اسرار
بازداشت ، افسوس كجاست كرم از خود گذشتگى ؟ كرم ، سرورى و ايثار عبادت است ،
كرم ، با رياست و ايثار با فقر خويش است .
پسركم ! به جايى رو كه محب و مولاى تو مى خواند، پيمان ميان ما، آشنايى به چيزى است كه تو را بدان مى خواند.
سالك گفت : براق رانده شده و از هفت آسمان خارج گشت و رسول توفيق عصاى سير را به سدره انوار افكند.
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1390 توسط سكوت
|
آسمان پنجم سر روحانيت هارون (عليه السلام )
متن كتاب :
(آسمان شرطه ، جايى كه سر روحانيت هارون (عليه السلام ) است )
به نام خداوند بخشنده مهربان
درود خدا بر محمد صلى الله عليه و آله و سلم و آل و ياران او باد
سالك گفت : رسول توفيق ، آسمان شرطه را به رويم گشود و گفت : آسمان كسى را كه در عمل گستردگى يافت گشودم (يعنى : طالوت ، بقره / 247)
چون درب آسمان پنجم برايم باز شد، دربانان به من اعتراض كردند و پرده
دارانش به سوى من برخاستند، پرده برگرفتند و گفتند: كيست كه به در مى كوبد و
اين راه ها را مى شكافد؟
گفتم : مهمانى كه به امر و اجازه صاحبخانه وارد شده و در سفر كنج خلوتى
نيافته است ، بيابان ها بريده جو را شكافته تا رحل اقامت در آستان او
افكنده است ، كيست كه عهده دار رسيدن او بدين آستان و برآوردن نياز او
باشد؟ اگر خواهنده و پديدآينده اى پديد نمى آمد و پوشاننده يى نمى پوشاند،
كارش به تنهايى از همسايگى و پشت گرمى به غرش شير به صداى گاو مى انجاميد، و
من اين سرزمين ها را نمى پيمودم . صاحب شرطه سرخ پيش آمد و گفت ، آفرين
به سرور بزرگ ما؛ من عهده دار برآوردن نياز او به جامه آراسته و روشنش هستم
؛ آيا تير استوار جز براى روز كارزار ذخيره مى شود؟ آيا نوشته هاى جالينوس
جز براى بهبود بيمارى بى درمان منتشر مى گردد؟ ضابطه ، مرا به محضر هارون
وارد ساخت و در برابر او نشاند، چون هارون مرا ديد، با چهره گشاده گفت :
خداوند اين سرور را زنده و مهيا دارد و به وزير خود گفت : از جانب من با او
به زبان نيك و درست سخن بگو و او را به حكمت و انواع سخن آشنا گردان وزير،
بند از بازوى محكم خود برداشت و زبان به نوك بينى زد و چنين سرود:
اين ، خليفه و سرور نامدار است
اينجا مقام ابراهيم و ركن حطيم و حرم كعبه است
اين ، دستى است كه براى بيعت دراز شده است
اى پيشوايان ، اين دست خداست با آن بيعت كنيد
مردم به سرورى رسيدند و سرورى او ظاهر نشد
وقتى گوساله سامرى و بت بر ديده ها پديدار گشت
پيوسته به استوارى همت ابدى آنان را
در رسيدن به آنچه موسى (عليه السلام ) بدان رسيد و نمى دانستند، فرامى خواند
نگاه با چشم بصيرت به چيزى كه ذاتا
معدوم باشد، حرام است
شرح آسمان پنجم
آسمان شرطه . جايى كه روحانيت هارون (عليه السلام ) است
رسيدن به آسمان پنجم حكايت از آن دارد كه سير سالك عميق تر و قوى تر شده و
اميدوار به نويد خداوند است كه او را به مقامات بالاتر سوق خواهد داد. در
ابتدا دربانان اعتراض كرده و قصد داشتند از ورود ايشان ممانعت كنند، اما
سالك مى گويد كه بدون اجازه نيامده ، بلكه از صاحب خانه اجازه گرفته و بعد
از طى طرق مختلف و تحمل رنج هاى زياد به اين مقام رسيده است . او طالب و
جستجوگر حق است و از آنجا كه او مورد تاءئيد بوده و نيت او رسيدن به حق است
، لذا خداوند هم عنايت فرموده و اجازه سير داده است در غير اين صورت اگر
با تاءئيد الهى نبود، او مى بايد به زندگى مادى خود ادامه مى داد و قادر
نبود كه به دنبال مسائل معنوى رنج ها را تحمل نمايد.
نگهبان سخن او را پذيرفته و به او خوشامد مى گويد و اضافه مى كند. آنچه كه
آموخته ايد براى درك چنين موقعيت هايى است . شما به جالينوس حكيم شباهت
داريد، او پزشك بزرگى بود، كه با كار و كوشش به آن مقام رسيد. سپس نگهبان
او را به حضور هارون مى برد؛ اين هارون برادر موسى (عليه السلام ) است . و
شايد يكى از فرشتگان خداوند در آسمان پنجم است ، كه سالك را به وزير خود
معرفى كرده و به او دستور مى دهد كه آموزش هاى لازم را به وى بدهد.
وزير زبان به بينى مى زند، اين جمله اصطلاح است و به معناى آن است كه قصد
دارد تا بفهمد آيا سالك توان و استعداد لازم را براى كار و فراگيرى علوم
دارد يا خير؟
شرح شعر
مرحله جديد مربوط به جايگاه و مقام حضرت ابراهيم (عليه السلام ) است . به
ايشان گفتند كه ما شما را براى رسيدن به اين مرحله پذيرفته و دست يارى به
شما مى دهيم . اما بدان اين كمك با عنايت و خواست خدا صورت مى گيرد.
مردم به سرورى رسيدند..... اشاره به وضع حضرت ادريس در ميان قوم خود دارد.
دنباله شعر، گوساله سامرى را توضيح مى دهد، منظور آن است كه بزرگان و
پيامبران با تمام وجود تلاش مى كردند تا مردم را از شرك يا پرستش حيوانات
دور كرده و آنان را به خدا نزديك نمايند. و در اين راه همتى استوار و
پيوسته داشته اند. اما مردم معمولا دل به امور جزيى و فانى بسته و از هدف و
مقصود پيامبران دور بوده اند. زيرا در همه عصرها، مردم به دنبال نيل به
مقاصد دنيوى هستند، مقام پرستى ، مال دوستى ، ارضاء شهوات و..... سبب بروز
اخلاق رذيله در جامعه است . لذا بزرگان دين و پيامبران و اولياء الهى مورد
توجه عامه مردم نيستند، مردم به انسان هاى عادى كه توان ارضاء اين نيازها
را دارند، رو مى كنند، مثلا به سياستمداران و قدرتمندانى متوسل مى شوند كه
احتمال دارد، نيازهاى آنان را رفع نمايند. هر چند كه در عمل چنين نمى شود.
مردم به اين ترتيب پيامبران و اولياء الهى را ترك و فراموش كرده به تدريج
به گناه و شرك مايل شده ، از مسير اصلى شناخت خدا دور مى شوند. هر انسانى
بنا به فطرت و عقل خود مى داند راه خدا كدام است ؟ و حتى مى فهمد، مسير
انحرافى به شرك و گناه را درپيش گرفته است . مى داند انسان موحد براى ادامه
حيات به هر كس و ناكس متوسل نمى شود. تملق نگفته و چاپلوسى نمى كند. انسان
خداجو، آزاده ، بلندطبع ، شريف است . زير بار ظلم نمى رود و ظلم نمى كند.
اما به دليل علاقه به دنياست كه در اين راه مى افتد و آرام آرام امور دنيوى
زندگى او را احاطه مى كند و از عرفان و حق دور مى شود. پرورش جسم و تن و
ارضاء غرايز هدف اول زندگى مى شود. تنبلى و خودخواهى روزافزون مى شود.
رذايل جاى فضايل را مى گيرد در پايان خداوند آنان را به تاريكى ذلت هدايت
مى فرمايد. بررسى تاريخ اديان و آزار و قتل رسولان و اولياءالهى نمونه اى
روشن از اين ضلالت گمراهى ابدى برخى انسان هاست .
عنايت حق
متن كتاب :
اين خليفه يى والا و بلند مرتبه و شاخص است ، آن كه به سايه پناه برد، جام
ذلتش نوشاند و او را ((ذات الرحم )) خواند و دانست كه ((امروز نگهدارنده يى
از امر خدا نيست مگر آن را كه ببخشد)) (هود 43) . خداوند ميان آن دو در
نور و روشنايى برابرى بخشيد و در صدر خلفا شاخص شدند ((هر كه قدر خود
شناسد، هلاك نمى شود)) (حديث ) و از نور خورشيدى كه ماه آن نورانى نباشد،
نمى كاهد .
سالك گفت ، از مرواريد سخنش سود بردم و از نورش بهره مند شدم و پوسته قلبم - بر حسب حالى كه او بخشيد - زايل شد، به كوچيدن آغازيدم .
شرح متن
او را ذات الرحم خواند... مترجم از موسى (عليه السلام ) ياد مى كند. در
حالى كه منظور از ذات الرحم حضرت ادريس (عليه السلام ) است ، كه خداوند از
صفت رحيم بودن خويش به جناب ادريس بخشيده بودند. در ترجمه از حضرت موسى
(عليه السلام ) ياد شده ، اما بايد بخاطر داشت ، ايشان اخلاق تندى داشته
اند.
آيه 43 سوره هود هم به معناى آن است كه هيچ فردى به تنهايى قادر نخواهد بود
وظيفه مهم و خطير رسالت را انجام دهد، مگر آن كه خدا بخواهد او را يارى
نمايد.
خداوند ميان آن دو... در اينجا منظور از آن دو نور و روشنايى است كه معنى
آنها متفاوت است منظور جايگاه بزرگى است كه سبب مى شود در نهاد آن نور
عظيمى ايجاد شده و سبب روشنى كلام و اعمال آن ها گردد. به اين دليل بود كه
آن ها را با همه تفاوت ها ظاهرى و جسمى با هم ماءنوس كرد و بينشان الفت
برقرار كرد.
اگر خداوند به انسانى عنايت كند، اين عنايت در ذات وجود او وارد مى شود به
طورى كه هيچ كس و هيچ چيزى قادر به كاستن يا نابودكردن او نيست . منظور از
ماه هم آن است كه اگر فرد حتى از نظر ظاهرى زشت و از نظر مادى هم فقير
باشد، باز با عنايت خدا در مقابل قدرتمندان و ثروتمندان كم نمى آورد.
سالك ، به تحسين گوينده پرداخته و تاءثير كلام او را بر خود بيان كرده و به راه خود ادامه مى دهد.
+
نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد 1390 توسط سكوت
|
آسمان چهارم سر روحانيت ادريس (عليه السلام )
متن كتاب :
(آسمان فرماندهى و جايى كه سر روحانيت ادريس (عليه السلام ) است )
به نام خداوند بخشنده مهربان
و درود بر محمد صلى الله عليه و آله و سلم و خاندان و ياران او باد
سالك گفت : رسول توفيق ، آسمان بلندى را به رويم گشود و به من گفته شد:
آفرين به سرور اولياء حفظ و عصمت به گوهر بسيط تو محيط است . گفتم : آرى
مژده خوبى دادى و بيان كردى ، تو را به مقام والايت سوگند تو كيستى ؟ گفت :
من معدن جلالت و پاك نژادابوالعلايم (ادريس ) و بر گاوان كوهى و ماده و
آهوان سالار و حكمرانم . از بزرگى او چيزى دريافتم .
توضيح متن
جناب ادريس مثل كسانى كه به مقامات بالايى مى رسند، خداوند در خفا و پنهان
علومى را به ايشان تعليم مى دهند. تا با استفاده از آن بتواند، در جهت
اجراى دقيق دستورات الهى اقدام كرده و در خدمت مردم باشد و به اين سبب موجب
ازدياد خير و بركت در ميان مردم مى شود. حضرت ادريس (عليه السلام ) در
ميان قومى ماءمور شدند كه اكثرا در گمراهى و ضلالت بودند، آنان مردمى ناپاك
بوده و رعايت بهداشت و نظافت را نمى كردند. به طورى كه اكثر آنان دچار
بيمارى هاى گوناگون از جمله كچلى بودند. آن حضرت در حدود چهار هزار سال قبل
در ناحيه نزديك به يمن ظهور كرده و نزديك 76 سال عمر كردند. ظاهرا مرگ
ايشان بر اثر بيمارى ناشى از گزيدن پشه بوده است . آن حضرت به كمك علومى كه
كسب كرده بودند، در خفا و پنهانى امور محوله را انجام مى دادند.
سالك مى گويد:(16) به كمك راهنماى خود به آسمان چهارم مى رسد، در آنجا وقتى
درهاى آسمان گشوده مى شود، بر او درود مى فرستند و از او به عنوان سرور
اولياء ياد مى كنند. بايد توجه داشت كه در اين بحث ولايت ممكن است ، برخى
مشكلات و سوءتفاهمات در طول تاريخ و در شرح آثار محى الدين به وجود آمده
باشد. اما هنوز شارحين (اعم از موافق و مخالف ) به اين نكته توجه نكرده اند
كه كميت و كيفيت ولايت وى چگونه بوده است ؟ آنچه مسلم است ، ايشان فردى
صاحب مقام در دنيا و آخرت بوده و هستند. اما ولايت ايشان از نوع ولايت بر
خودشان بوده و به لحاظ تسلط كامل بر نفس خود توانسته اند، اين مقام را
دريافت دارند، چنان كه در طول اين كتاب هم (به ويژه در صفحات قبل ) به
تاءكيد اشاره مى شود كه ولايت و خلافت بر جهان از آن پيامبر و خاندان ايشان
است و در زمان غيبت ، برخى افراد، به اذن پروردگار در برخى عصر و نسل ها
اين مهم را بر عهده مى گيرند. بنابراين ولايت جناب محى الدين از نوع دوم
نبوده است .
وقتى سالك با جناب ادريس (عليه السلام ) روبرو مى شود، ادريس از مقام خود
سخن مى گويد و اشاره مى كند چون زبان حيوانات را مى دانسته به كمك آن مى
توانسته از الهامات برخوردار شود. حضرت سليمان (عليه السلام ) هم به زبان
حيوانات آشنا بود، اما ادراك ايشان وسيع تر از جناب ادريس بود.
متن كتاب :
و چنين سرودم :
گوارا باد بر اهل شرق در آستانه قدس
خورشيدى كه پرتو آن تاريكى گور را روشن مى كند
بالاتر از تشبيه و يگانه است
حد و فصل و جنس ندارد
چيزى از آن را در كمال وجود خود درمى يابيم
كه خفاش از درخشش خورشيد درمى يابد
عجب نورى كه رسالت او آورد
از تخمين و گمان و حدس محفوظ است
رسالت را براى ما آورد، دل ، تشنه و آرزومند
آمد در حالى كه نور بسيارى او را دربرنداشت
از حضرت نعل و كرسى آن را مخاطب ساخت
من شوهر و رسالت عروس من است
خدايا! چه شوهرى و چه عروسى !
نهال امانت را تروتازه براى شما كاشتم
بعد از اين ميوه اين نهال را خواهيم چيد
به تبليغ رسالت علاقه وافر يافتم
وقتى كه امورى روشن مرا از وهم و اشتباه دور ساخت
راه افتادم در حالى كه برق هايم مى درخشيد
و با كشتى حس درياهاى غيب را در نورديدم
خوابيدم اما پلك هايم تا بامدادان نخفت
و بى حيرت بر جن و انس حيران شدم
اى نفس ! اين حق است كه وجودش هويداست
اى نفس من ! از انكار بپرهيز
شرح متن شعر
انسان قادر است از چاه ظلمت و گمراهى خارج شده و در مسير روشن و نورانى
كمال و ترقى معنوى بيفتد. به شرط آن كه بتواند خدا را بشناسد و از انوار
قدسى او بهره مند شده به كمك آنها دنيا و آخرت خود را روشن نمايد. انوار
قدسى از ناحيه خدايى است كه والا و واحد و يگانه است ، اگر آدمى يك باره و
ناگهان با چنين انوارى آشنا شود، ممكن است مبهوت شده و چشمانش خيره شود، هم
چنان كه اگر خفاش از فضاى تاريكى به محلى نورانى پرواز كند، گويى كور مى
شود پس ضرورى است كه چنين حركتى به صورت آرام و تدريجى باشد. سپس در مورد
نقش و اهميت رسالت توضيح داده و مى گويد، رسالت از سوى پروردگار آن چنان
واضح و روشن است كه نيازى به تشبيه ندارد، بلكه داراى مصاديق عينى و روشن
است . هر بنده اى كه شوق رسيدن به حق تعالى را دارد و در آرزوى ديدار
پروردگار خويش است ، مانند گوهرى است كه در بالاترين سطح شهود خود
(ملااعلى ) مى تواند از حضرت قدس ، پاكى و صفاى باطن بيابد.
هنگامى كه آدمى پا به عرصه حيات مى نهد، از خود چيزى ندارد، فاقد دانش و
اطلاعات و انوار معنوى است . اما پس از آن كه دست به تلاش و كوشش مى زند،
تا به مقاماتى برسد (نعل و كرسى تشبيه است ، نعل تلاش كردن براى رسيدن به
خدا و كرسى مقام حاصل از تلاش است ) . او به وظايف و تكاليف خود آشناست و
علاقه به اجراى آن مى يابد چنين تلاشى شبيه علاقه زن و مردى است كه مى
كوشند با هم ازدواج كنند، رسالت اصلى انسان رسيدن به خداست . بايد در اين
راه كوشيد و اين رسالت را جدى گرفت و به كمك آن به مقصد رسيد. سالك مدعى
است كه براى رسيدن به مقصود تلاش زيادى كرده و سرانجام به هدف مى رسد و
حاصل زحمات خود را به خوبى درك مى كند. او خود را چون باغبانى مى داند كه
نهالى كاشته و با مراقبت از آن درخت را به ثمر نشانده است و حال از ديدن
ميوه خوشحال است .
در اين طريق ، خداوند از انوار رحمت خود به او داده و او را پوشانده است و اين انوار او را از تاريكى و شبهات نجات داده است .
سالك براى درك عالم غيب و مكاشفه توانسته است ، حواس خود را كنترل نمايد.
در اين راه هر چند در دنيا بوده ، اما هيچ گاه به آن وابسته نشده و به عالم
معنا تعلق خاطر داشته است او مى گويد: هر چه بر شناخت من از عالم جن و انس
افزوده شد، شگفتى هاى جديدترى ديدم ، لذا هر چه علم من وسعت مى يافت ، سبب
حيرت بيشتر من مى شد. بى حيرت يعنى آن كه در ابتدا علم داشته ، اما با
شناخت جديدتر باز حيران شده است .
در بيت آخر سالك به نفس خود نهيب مى زند كه منكر چيزهايى نشود كه خداوند
خلق كرده است . چرا سالك به عدم انكار خود تاءكيد مى ورزد؟ چون در مراحلى
ممكن است انسان دچار شك شود، اين شك كه جزئى و موردى است ، در سلوك طبيعى
بوده و قابل پذيرش است ، زيرا آن قدر شگفتى ها و پديده هاى جديد و عجيب و
غريب در سر راه است كه امكان شناخت يكباره و همگانى آنها وجود ندارد. لذا
وقتى سالك با پديده اى نو در دنيا و آخرت روبرو مى شود كه در گذشته آن را
ديده ، اما به ظرايف آن توجه نكرده است لذا دچار حيرت مى شود. مانند آن كه
انسان هميشه نوزاد را ديده ، اما وقتى به دست هاى كوچك او توجه مى كند دچار
حيرت مى شود و اين حيرانى به معناى شك در پروردگار خالق نيست . شك در اين
است كه آيا چنين دست هاى كوچك و ظريفى بالاخره مى تواند تبديل به دست هاى
نيرومندى شود؟
وظايف عارف
متن كتاب :
سالك گفت : دندان هاى ادريس از روشنائى آن برق درخشيد، به آن درخشش ،
تاريكى تفرقه از هم شكافت و گفت ، چگونه ديدى ؟ خواستم از ماهيت خود تو را
باخبر كنم و تمام هويت خود را بر تو بنمايم . اى سالك ! ديدى كه چگونه
اغيار نابود شد و انوار و رسوم و صفات عبد ناپديد گشت ، افكار پريشان و
رودها روان شد و شكوفه ها روييد و معطر گشت و حقيقت دلدادگى هويدا گرديد و
زمين تن ها درخشندگى گرفت ، من راهنماى بقا و جايگاه ارتقا به وجود لقايم ،
من استوارترين راهنما به روشن ترين راه هايم ، بر من حكم و نهايتى نيست ،
بر عرش خود چيره ام و بر بلندى هاى فرش جاى دارم ، اراده ام صحيح و فرجام
اعتقادم ستودنى است .
سالك گفت : به سودى كه بخشيد قناعت كردم و اگر بيشتر مى خواستم بر آن مى افزود.
شرح متن
منظور سالك از ديدن دندان ها، به معنى آن است كه حضرت ادريس سخنان تازه و
بديعى از عظمت پروردگار عنوان كرده و وحدت ميان انسان ها را گوشزد مى كند.
اين درست است كه خداوند انسان ها را تك تك آفريده است ، اما آنان بايد با
هم متحد شده و با يكديگر همدل و همرنگ و مهربان باشند. بديهى است كه اين
كار به سادگى ميسر نيست ، زيرا اغيار يا انسان هاى بد و ظالم هم هستند كه
با اين هدف مخالفند، اما خداوند روش آنان را نمى پسندد و سرانجام آنها را
دچار عذاب خواهد كرد. عذابى كه به نابودى آنان خواهد انجاميد در علوم
اجتماعى گفته مى شود كه انسان موجودى اجتماعى است . اما بايد توجه داشت كه
روحيه افراد متفاوت است . برخى افراد بيشتر ميل به انزوا دارند، عده اى هم
به جامعه گرايش بيشتر دارند، مثلا فردى 30 اجتماعى ديگرى 40 و برخى بيشتر
هستند. اطاعت از قوانين براى ايجاد تعادل در اين تفاوت است . دين نوعى
رحمت است . زيرا خداوند رحيم است . به دليل اين مهربانى است كه خداوند براى
بندگان خود، مدام انوار رحمت و لطايف خود را مى فرستد، تا آنان در زمان
حيات از آن بهره مند شده و در راه درست گام بردارند. اگر درستكار باشند
قادر به كسب و درك اين انوار رحمت شده و زندگى خود را سامان مى دهند. اما
اگر زشتكار باشند، اين انوار را دفع مى كنند و نمى توانند، در زندگى راحت
بوده و از چيزهايى كه خدا در دنيا براى آدمى خلق كرده (رسوم ) بهره بردارى
صحيح كنند. لذا در اعمال عادى خود چون ، خوابيدن و خوردن و ارضاء اميال و
غرايز دچار انحراف مى گردند. منظور از صفات هم چيزهايى است كه انسان مى
توانسته به كمك تفكر و تعقل آنها را به دست آورد. اما در اثر كژتابى و
كژرفتارى از تفكر صحيح بازمانده لذا وقتى به آخرت مى رسند، در جريان عذاب
(رودها) واقع مى شوند. در حالى كه اگر درستكار باشند به باغ هاى بهشت هدايت
خواهند شد.
سپس سالك از وظايف خود ياد مى كند و مى گويد كه قادر است راه صحيح را تشخيص
دهد، او همه چيز را مى داند و به وظايف خويش آگاه است . لذا به آنچه كه
خداى منان داده ، قناعت كرده و راضى است .
شیخ اکبر جناب محی الدین ابن عربی
ترجمه و شرح علامه حسن زاده
+
نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1390 توسط سكوت
|
تو گلبرگ زیبای خدایی
تو محبوب قلب بلبلانی
تو آرزوی دیرین انسانی
تو زیبائی تو زیبائی
تو بهترین نماد خدایی
تو آرامش دلهایی
تو شمع محفل پروانگانی
تو زیبائی تو زیبائی
تو نور شبهای تاریکی
تو روشنی دلهای افسرده ای
تو جان جان جانانی
تو زیبائی تو زیبائی
دوستت دارم
+
نوشته شده در یکشنبه دوم مرداد 1390 توسط سكوت
|
سهراب :من به سيبي خوشنودم
و به بوييدن يك بوته بابونه*.
من به يك آينه*، يك بستگي پاك قناعت دارم*.
من نمي خندم اگر بادكنك مي تركد.
و نمي خندم اگر فلسفه اي ، ماه را نصف كند.
من صداي پر بلدرچين را ، مي شناسم*،
رنگ هاي شكم هوبره را ، اثر پاي بز كوهي را.
خوب مي دانم ريواس كجا مي رويد،
سار كي مي آيد، كبك كي مي خواند، باز كي مي ميرد،
ماه در خواب بيابان چيست ،
مرگ در ساقه خواهش
و تمشك لذت ، زير دندان هم آغوشي*.
زندگي رسم خوشايندي است*.
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ*،
پرشي دارد اندازه عشق*.
زندگي چيزي نيست ، كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو
برود.
زندگي جذبه دستي است كه مي چيند.
زندگي نوبر انجير سياه ، كه در دهان گس تابستان است*.
زندگي ، بعد درخت است به چشم حشره*.
زندگي تجربه شب پره در تاريكي است*.
زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد.
زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي پيچد.
زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست*.
خبر رفتن موشك به فضا،
لمس تنهايي «ماه» ، فكر بوييدن گل در كره اي ديگر.
زندگي شستن يك بشقاب است*.
زندگي يافتن سكه دهشاهي در جوي خيابان است*.
زندگي «مجذور» آينه است*.
زندگي گل به «توان» ابديت*،
زندگي «ضرب» زمين در ضربان دل ما،
زندگي « هندسه» ساده و يكسان نفسهاست*.
هر كجا هستم ، باشم*،
آسمان مال من است*.
پنجره*، فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است*.
چه اهميت دارد
گاه اگر مي رويند
قارچهاي غربت؟
من نمي دانم
كه چرا مي گويند: اسب حيوان نجيبي است ، كبوتر
زيباست*.
و چرا در قفس هيچكسي كركس نيست*.
گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد.
چشم ها را بايد شست*، جور ديگر بايد ديد.
واژه ها را بايد شست .
واژه بايد خود باد، واژه بايد خود باران باشد.
چترها را بايد بست*.
زير باران بايد رفت*.
فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد.
با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت*.
دوست را، زير باران بايد ديد.
عشق را، زير باران بايد جست*.
زير باران بايد با زن خوابيد.
زير باران بايد بازي كرد.
زير باران بايد چيز نوشت*، حرف زد، نيلوفر كاشت
زندگي تر شدن پي در پي ،
زندگي آب تني كردن در حوضچه «اكنون» است*.
رخت ها را بكنيم*:
آب در يك قدمي است*.
روشني را بچشيم*.
شب يك دهكده را وزن كنيم*، خواب يك آهو را.
گرمي لانه لكلك را ادراك كنيم*.
روي قانون چمن پا نگذاريم*.
در موستان گره ذايقه را باز كنيم*.
و دهان را بگشاييم اگر ماه در آمد.
و نگوييم كه شب چيز بدي است*.
و نگوييم كه شب تاب ندارد خبر از بينش باغ*.
و بياريم سبد
ببريم اين همه سرخ ، اين همه سبز.
صبح ها نان و پنيرك بخوريم*.
و بكاريم نهالي سر هر پيچ كلام*.
و بپاشيم ميان دو هجا تخم سكوت*.
و نخوانيم كتابي كه در آن باد نمي آيد
و كتابي كه در آن پوست شبنم تر نيست
و كتابي كه در آن ياخته ها بي بعدند.
و نخواهيم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد.
و نخواهيم پلنگ از در خلقت برود بيرون*.
و بدانيم اگر كرم نبود ، زندگي چيزي كم داشت*.
و اگر خنج نبود ، لطمه ميخورد به قانون درخت*.
و اگر مرگ نبود دست ما در پي چيزي مي گشت*.
و بدانيم اگر نور نبود ، منطق زنده پرواز دگرگون
مي شد.
و بدانيم كه پيش از مرجان خلايي بود در انديشه
درياها.
و نپرسيم كجاييم*،
بو كنيم اطلسي تازه بيمارستان را.
و نپرسيم كه فواره اقبال كجاست*.
و نپرسيم چرا قلب حقيقت آبي است*.
و نپرسيم پدرهاي پدرها چه نسيمي*، چه شبي داشته اند.
پشت سر نيست فضايي زنده*.
پشت سر مرغ نمي خواند.
پشت سر باد نمي آيد.
پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است*.
پشت سر روي همه فرفره ها خاك نشسته است*.
پشت سر خستگي تاريخ است*.
پشت سر خاطره موج به ساحل صدف سر دسكون مي ريزد.
لب دريا برويم*،
تور در آب بيندازيم
و بگيريم طراوت را از آب*.
ريگي از روي زمين برداريم
وزن بودن را احساس كنيم*.
بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم
(ديده ام گاهي در تب ، ماه مي آيد پايين*،
مي رسد دست به سقف ملكوت*.
ديده ام*، سهره بهتر مي خواند.
گاه زخمي كه به پا داشته ام
زير و بم هاي زمين را به من آموخته است*.
گاه در بستر بيماري من*، حجم گل چند برابر شده است*.
و فزون تر شده است ، قطر نارنج ، شعاع فانوس*.)
و نترسيم از مرگ
(مرگ پايان كبوتر نيست*.
مرگ وارونه يك زنجره نيست*.
مرگ در ذهن اقاقي جاري است*.
مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد.
مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد.
مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان*.
مرگ در حنجره سرخ - گلو مي خواند.
مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است*.
مرگ گاهي ريحان مي چيند.
مرگ گاهي ودكا مي نوشد.
گاه در سايه است به ما مي نگرد.
و همه مي دانيم
ريه هاي لذت ، پر اكسيژن مرگ است*.)
در نبنديم به روي سخن زنده تقدير كه از پشت چپر هاي
صدا مي شنويم*.
پرده را برداريم :
بگذاريم كه احساس هوايي بخورد.
بگذاريم بلوغ ، زير هر بوته كه مي خواهد بيتوته كند.
بگذاريم غريزه پي بازي برود.
كفش ها را بكند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.
بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند.
چيز بنويسد.
به خيابان برود.
ساده باشيم*.
ساده باشيم چه در باجه يك بانك چه در زير درخت*.
كار ما نيست شناسايي «راز» گل سرخ ،
كار ما شايد اين است
كه در «افسون» گل سرخ شناور باشيم*.
پشت دانايي اردو بزنيم*.
دست در جذبه يك برگ بشوييم و سر خوان برويم*.
صبح ها وقتي خورشيد ، در مي آيد متولد بشويم*.
هيجان ها را پرواز دهيم*.
روي ادراك فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنيم*.
آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي " هستي " .
ريه را از ابديت پر و خالي بكنيم*.
بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم*.
نام را باز ستانيم از ابر،
از چنار، از پشه*، از تابستان*.
روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم*.
در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم*.
كار ما شايد اين است
كه ميان گل نيلوفر و قرن
پي آواز حقيقت بدويم*.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390 توسط سكوت
|
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته ام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم...
گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی
تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی بخود آی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی....
+
نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1390 توسط سكوت
|