تبليغاتX
يك سكوت ! - شیخ اکبر جناب محی الدین ابن عربی

يك سكوت !

دعوت دوست

بشنو ای محبوب

 که مقصود آفرینش تویی

نقطه مرکز و محیط کائنات تویی

آن مشیت و فرمان

که بین آسمان و زمین در حرکت است تویی

بسیط و مرکب تویی

من ادراک را در تو آفریدم

تا آیینه دیدارمن باشد

اگر مرا ادراک کنی خود را نیز در خواهی یافت

اما اگر در سودای خود باشی

طمع مدار که هرگز با ادراک نفس خود مرا ادراک کنی

تو به چشم من توانی دید، مرا و خود را

و به چشم خود نخواهی دید ،مرا و خود را

 

ای محبوب

چه بسیار که تو را خواندم وتو  آوای من نشنیدی

چه بسیار که جمال خود را بر تو نمودم

و تو رؤیت نکردی

چه بسیار خود راچون رایحه ای خوش در عالم پخش کردم

ومشام تو آن را احساس نکرد

پس خود را چون طعامی در خوان هستی نهادم

وتو از آن تناول نکردی و نچشیدی

چرانمی توانی در لمس اشیا مرا احساس کنی

و در شامۀ گل سرخ مرا ببویی

چرا مرا نمی بینی

چرا مرا نمی شنوی

چرا ، آخر چرا؟

من از هر لذتی برای تو برترم

من از هر آرزویی مطلوب ترم

و از هر جمال زیباترم

زیبا منم ، ملیح و جذاب منم

مرا دوست بدار

و غیر مرا دوست مدار

به من بیندیش و در سودای من باش

در سودای دیگری مباش

مرا در آغوش گیر

مرا ببوس

که وصالی چون وصال من نخواهی یافت

دیگران همه تو رابه خاطر خود دوست دارند

و من تو را به خاطر خودت دوست دارم

و تو از من می گریزی،

 

ای محبوب

تو با من در عشق ، مصاف انصاف نتوانی داد

زیرا  اگر تو قدمی به  من نزدیک شوی

من صد گام به تو نزدیک خواهم شد

من از نفس به تو نزدیک ترم

من از جان و نفَس به تو نزدیک ترم

غیر از من کیست که با تو چنین رفتار کند

مرا بر تو غیرت است

و دوست ندارم که تو را نزد غیر ببینم

حتی نخواهم که تو با خود باشی

نزد من باش تا نزد تو باشم

و چنان نزد من باش که از آن بی خبر باشی

 

ای محبوب

بیا تا پیش رویم به سوی وصال

اگر بر سر راه وصال ، فراق را یافتیم

طعم فراق را به او خواهیم چشاند

 

ای معشوق بیا دست در دست هم نهیم

و به پیشگاه آن حقیقت لایزال رویم

تا او میان ما حکمی جاودانه کند

و ما را صلح و آشتی دهد

آشتی پس از قهر

آه که چیزی لذت بخش تر از این در جهان نیست

نشستن در کنار یار

و با هم سخن گفتن.

 

 شعر از محی الدین عربی – کتاب التجلیات

ترجمه حسین الهی قمشه ای

+ نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 توسط سكوت |



سالك پس از ذكر خدا و درود بر پيامبر عظيم الشاءن و خاندان و ياران ايشان مى نويسد: آسمان هفتم آسمان روحانيت حضرت ابراهيم (عليه السلام ) است . پس از آن كه به پشت در مى رسد، در را مى گشايند. متوجه مى شود كه سر روحانيت آن بزرگوار به دور محلى به نام بيت المعمور مى گردد كه در سوره طور هم به آن اشاره شده است . بعد از سلام و تحيات ، سالك مى گويد: اى بخشنده اى كه مى توانى غذاى روح به سالكان بدهى و فرزندان خود را به مكه و خانه خدا فراخوانده اى از حضرت شما درخواست دارم كه مرا به ماهيت مقام رفيع خود و چگونگى آن آشنا سازى .

حضرت ايشان را توصيه به درك سوره نجم مى فرمايند و شايد اشاره بر آن باشد كه در زمان آن حضرت مردم ستاره پرست بودند و ايشان آنها را به خداى يكتا فرامى خواند. سالك سئوال مى كند: من از شما چه هديه اى دريافت خواهم كرد. مى فرمايد: اين كه بتوانى آنچه را دارى به ديگران بدهى ، بدان اگر بخشش خداوند نبود هستى پديدار نمى شد و اگر بخشش ‍ و لطف الهى ابدى نبود. اين حكمت پديدار نمى گشت كه رمز گذشت و از خودگذشتن مشخص شود و اگر اين صفت هم نبود اسرار بر هيچ كس ‍ آشكار نمى شد.
سالك مى گويد: من قصد دارم كه از اسرار بيت المعمور آگاه شوم .
پيامبر گرامى مى فرمايد: بايد اسرار بر تو آشكار شود. اما رسيدن به اين مقام مستلزم رعايت شرايطى است . سالك مى پذيرد. در اين حال حضرت ابراهيم به كيوان فراخوانده مى شود. آنجا ستاره اى است كه ارواح تعدادى از بزرگان و پيامبران (غير از معصومين (عليه السلام ) ) در رفت و آمدند. پس ‍ از بازآمدن حضرت از آن ستاره ماءمورى مى رسد، حضرت به ايشان مى فرمايد، از داخل گنجينه نور كتاب مسطور را حاضر كند.
كتاب را حاضر كرده به دست راست سالك مى دهند. دست راست انسان در اخذ و گرفتن انوار قدرت بيشترى دارد، به همين جهت ذاكران بايد در هنگام ذكرگفتن و شمارش آن با دست راست عمل كنند تا اثر بيشترى داشته باشد. سالك لوح را باز مى كند. در سطر آغاز و صدر كتاب مى خواند بسم الله الرحمن الرحيم ، لا اله الا الله ، محمد رسول الله ...
سپس به توضيح آن موقعيت مى پردازد. بيت المعمور، خانه عشق الهى است . آنان كه اهل صدق بوده اند و با خلوص نيت براى خداوند كار كرده اند، به اينجا مى رسند، و از آنجاست كه نزديكى به خدا و دورى از دنيا و اسرار ورود انسان به جهان و خروج او شكل مى گيرد. هر كسى نمى تواند به اين موقعيت برسد. مگر آنان كه بتوانند خود را به حضرت ابراهيم و حضرت محمد صلى الله عليه و آله و سلم (رفيق اعلى ) نزديك كرده و دستورات آنان را درباره دين به كار بندند. يعنى اگر هر سالكى بتواند خود را به سيره آن بزرگواران نزديك كند، مقرب خواهد شد. و اين حالت چنان است كه اكثريت قريب به اتفاق مردم قادر به درك و فهم و رسيدن به آن نيستند (قاب قوسين ) . و اين مقام خاص پيامبر گرامى اسلام بود كه از راه وحى درك كرده است . ايشان در سير و مكاشفه خود به اسرار الهى واقف شدند و از آدم تا آخر زمان را درك كردند. سپس به سدره المنتهى رسيدند كه غايت و نهايت در عالم معنا است كه يك انسان كامل مى تواند به آن برسد. آنجا به تعبيرى آغاز و پايان سير است و در آنجا زمان نيست . در آنجاست كه واصلان آرام و قرار خواهند گرفت .
آنان وقتى به بالاترين ادراك ممكن از خداوند مى رسند. صفات الهى هم در آنان ملكه مى شود و تمام چيزهايى را كه ممكن است ديد، آنان مى بينند، اين ديدن توسط چشم لاهوتى است و كاملا مطابق با حقيقت است و كم و زياد در آن راه ندارد و نقصان نمى پذيرد. زيرا كه آن ديد بر اساس خواست و اراده وجود مطلق مى باشد. لذا از انحراف و عدم مبراست .
كرسى در ميان گرفت ..... اشاره به وجود نورانى حضرت صاحب (عليه السلام ) دارد. كه ايشان پس از ظهور، كرسى عدالت را در تمام جهان برقرار مى نمايند پس از حضرت پيامبر اكرم ، دوازده امام معصوم در جهان بودند. هر چند كه وجود شريف آنها در جهان ، خود بر اساس عدالت الهى بوده است . اما نتوانستند عدالت واقعى را در جهان و در ميان جوامع استقرار و تحكيم بخشند. اين مشيت الهى بوده است و بر اساس نظم موجود در حاكم بر جهان سرانجام همه اعمال انسان ها محاسبه خواهند شد. پس هركه به سوى بدى رود، به سفلى گراييده و آن كه نيكوئى ها را بخواهد بايد طريق علوى برگزيند. و اين امر در دوران غيبت آن حضرت هم ادامه دارد، تا آن كه ايشان به امر خدا در زمين ظاهر شده و جهان را با دين واقعى و عدل الهى مزين نمايند. به اين دليل وقتى آن حضرت ظهور فرمايند، زمين و زمان با نورى خاص روشن شده و همه چيز از ديد بندگان خداوند، منور و نورانى مى شود. در اين زمان تمام هستى به كمك آن حضرت مى آيند، فرشتگان به عنوان يك شاهد و عارفان به مثابه دو نفر شاهدند كه مؤ يد اين امر خواهند بود. قبل از ظهور آن امام همام ، حوادث و بلاياى طبيعى قدرت هاى جهانى را نابود كرده و همراه با آن و با وقوع جنگ هاى مدرن ، از تعداد جمعيت جهان كاسته خواهد شد.
در گفتن ..... منظور آن است ، كه در ايام حكومت آن حضرت ، همه امكانات طبيعى طبيعت و هستى در خدمت ايشان قرار گرفته و از بلندى استواى زمين تا عالم فرشتگان ، همه به اطاعت از او مى پردازند و ايشان را تحسين مى كنند.
مركز نون ..... از اسرار قرآن است ، اما در اينجا به اشاره مى توان گفت كه يك معنى و منظور فرشتگان موجود در عالم معنا هستند، كه آنان نيز به ستايش حضرت صاحب (عليه السلام ) مى پردازند.
سر وجودشان ..... در اين دوران افرادى هم هستند كه از فرمان خدا سرپيچى كرده و به زخارف دنيوى آلوده شده و در مقابل حضرت موضع مخالف مى گيرند، آنان كسانى هستند كه منحرف شده اند و خداوند هم آنان را در گمراهى و ضلالت نگه مى دارد. آنان جز در مواردى اندك و محدود، تصور روشنى از عالم معنى نخواهند داشت .
ارواح وارثان در مشاهده ..... منظور آن است كه وارثان رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم قادرند، در زمان حيات گاهى به مشاهده آن دنيا بپردازند. اما هنگامى كه از دنيا رفتند اين كار براى آنان مداوم و هميشگى است زيرا ارواح آنان در زمره ارواح بزرگوار است . عارفان هم در اين دنيا مشاهده دارند. ارواح وارثان طورى آفريده شده است كه قابليت حركت و جابجايى را داشته لذا مى توانند در عوالم گوناگون سير كرده و هميشه در جسم خود نباشند.
حشر و اجتماع اجسام ..... منظور جسم آدم هاست ، هر عملى كه آنان در دنيا انجام مى دهند، ثمره آن به روح آنان هم مى رسد. لذا گاهى پاداش ‍ عمل خود را در دنيا و بيشتر در آخرت خواهند گرفت . برخى اعمال بد سبب مجازات در اين دنياست ، اما مجازات اصلى در آخرت است و در آنجا ديگر جسم نيست . ارواح با توجه به اعمال خويش مورد محاسبه قرار گرفته يا دچار عذاب شده يا پاداش نيكو خواهند گرفت . منظور از سراى انفعال جهان باقى است كه در آن جسم و روح از هم جدا شده اند.
گرد آمدن ارواح از..... در آن دنيا هم باز براى ارواح اين امكان وجود دارد كه كار كنند و خود را پرورش دهند و به عظمت خدا بيشتر پى ببرند. ارواحى كه به جمال خدا انس گرفته اند. همه با هم در يك جا جمع مى شوند. انسان هايى كه در جهان بر نفس خود غلبه كرده اند، به جلال خدا مى رسند. زيرا براى كنترل نفس ، انسان بايد از صفت قهر خود برخوردار باشد. لذا اگر نفس و غرايز به طور كامل كنترل شود. در عالم معنا ابتدا به جمال رسيده و پس از مدتى كاركردن ، جلالى خواهند شد.
آنگاه سالك شعرى مى خواند كه معناى آن روشن است ، سپس در باب ذكر و چگونگى آن سخن گفته مى شود: ذكر خدا سبب ايجاد شادى در وجود انسان است و موجب مى شود درهاى علم و معنا بر انسان گشوده شود. بديهى است كه با توجه به نقاط ضعف انسان ها و ضرورت ايجاد برخى قوا و صفات بايد ذكر با شرايط خود و به تدريج اجرا گردد. اما هنگامى كه صفات و اسماء در وارث ملكه شد، خداوند ذكر او را بالا برد و رفعت بخشيد. در اين هنگام وارث بايد ذكر را ترك گويد. زيرا كه اين فرد خود را به خدا نزديك كرده و مقام فنا را دريافته است . چنين فردى وصف حال اين شعر است كه در كتاب بيان شده است .
وقتى سالك به مقام عالى رسيد، به محضر خداوند از روى محبت اين نكته را عرضه مى دارد، اگر عالم معنا نبود، جسم معنى نداشت ، و اگر عالم معنا نبود جهان هم بى معنا مى شد. آيه شريفه الله نورالسموات كه به صورت مثل درآمده است ، حكايت از اين دارد كه خداوند منان روشن كننده جهان است . خداوند خود نور نيست اما عنايت ذات مقدس الهى است كه نور را خلق مى كند و مانند آفتاب كه در هر مرحله به شكل و رنگ و قدرتى خاص ‍ است و از بالاى جو زمين ، تا گوشه زيرزمين خانه اى يا انتهاى غارى را به شكل خاصى روشن مى كند. نور الهى هم وجود را در سلسله مراتب خود معنا مى بخشد.
در پايان شعر، حضرت ابراهيم (عليه السلام ) از وارث ياد مى كند و به او تذكراتى مى دهد. از جمله مى فرمايد: وارث بايد قدر خود را بداند و آگاه باشد كه در جهان خلقت آگاه و بينا، مقام مساوى به جاهل و كور ندارد. پس ‍ بايد شكر نعمت را به جا آورده و از آن نعمت به خوبى استفاده كند. جوان وارث فرزند يكى از پيامبران بزرگ الهى است . حضرت به وى تذكر مى دهد كه در حين مناجات و رازونياز با خدا، او را به ياد آورده و در حق ايشان دعا كند، تا بتواند از كمك هاى معنوى آن بزرگوار هم بهره مند شود. سپس تذكر مى دهد: اى فرزند، تو در جايگاهى هستى كه بسيار رفيع است و حتى ممكن است كه ابراهيم خليل هم به آن نرسد (آن مقام وارث دين محمدى صلى الله عليه و آله و سلم است )
فرق است ميان كسى كه ..... يعنى ميان كسى كه به خود نگريست (ستاره ها) و فهميد نيازمند و فقير خداست (بيمار) و كسى كه خداوند دل او را به خود نزديك كرده است . آنچنان كه جز او را نمى بيند. يا كسى كه از خدا خواسته خداوند گناهان او را پس از مرگ ببخشد، با وارث كه خداوند گناهان گذشته و آينده اش را در جهان مى بخشد، تفاوت دارد. پس مقام وارث بسيار رفيع است زيرا ميان آن كه چون من مى گويد، خدايا مرا در ميان مردم گرفتارى صادقانه ببخش و تو كه ذكرت را بالا برده و رفعت بخشيده و تو را از ذكر بى نياز مى كند و در ايام حيات گناهانت را مى بخشد. از اين جهت تفاوت ها و تمايزاتى وجود دارد.
آن گاه حضرت ابراهيم (عليه السلام ) گريست و فرمود: اى جوان وارث ، تو در دوره هاى متفاوت بوده اى ، امام من على رغم معجزاتى كه داشته ام ، نتوانستم در زمان حيات تو را بشناسم . تو مقام خوبى دارى كه مقام ايثار است . مقام ايثار از مقام كرم و بخشش بالاتر است . زيرا ميان كسى كه بخشى از دارايى و امكانات خود را در راه خدا مى دهد با آن كه همه وجود خود را در اختيار خداوند قرار مى دهد، تفاوت بسيارى وجود دارد لذا اين دو قابل مقايسه نيستند. كرم و بخشش ، اظهار برترى است ، اما ايثار عبادت است . اظهار كرم كنه و ذات نشانه بزرگى است ، اما ايثار، بخشش تمام وجود است . فرزندم به راهى برو كه خداوند و پروردگارت مى خواهد و پيامبرت مى فرمايد. پيمان ميان من و تو مربوط به خواست خداوند و دستورات پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مى باشد.
سير در هفت آسمان به اتمام رسيد و رسول توفيق امكان سير در مراحل بالاتر و انوار را ميسر ساخت .

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1390 توسط سكوت |


آسمان ششم سر روحانيت موسى (عليه السلام )

متن كتاب :
(آسمان قضاه ، جايى كه سر روحانيت موسى (عليه السلام ) است )
به نام خداوند بخشنده مهربان
سالك گفت : رسول الهام ، آسمان كلام را بر من گشود، سر روحانيت موسى (عليه السلام ) ديدم و پيش رفتم و سلام كردم ، تسليم شده و در برابرش ‍ نشستم ، بالاى سرش پيرى زيبا، نه بلند و نه كوتاه بود، به من گفت : اين شيخ ، قاضى قاضيان و رئيس واليان است ، احكام آسمان ها به او باز مى گردد، با بلايى كه برايش ناديدنى بود نزد من آمد، من اكنون آن را نزد او مى گذارم ، بهره خود از آن برگير و بدان كه مسئول آن هستى . موسى روى به شيخ كرد و گفت : اى قاضى ! سئوال خود در كوتاه ترين عبارت خلاصه كن و در پاسخ به كمترين اشارت بساز. قاضى گفت : بنده يى خوار از سرورى عزيز و بزرگوار مى پرسد: آيا فناى اسم با بقاى رسم درست مى شود؟ موسى گفت : اى قاضى ! نمى دانى كه هر آفريده يى مجبور است ؟ چگونه محصور و محدود به حقيقت احاطه مى يابد؟ كلام عارف ، پوشيده و نعمت و انگيزه او در مغرب است ، و كلام وارث ، درخشان و نعت او در مغرب و مشرق است و محمدى ، اسرار هويدا مى كند و ديوار را مى پوشاند، دلش به حقيقت آباد است و راه پوشيده را مى بيند، از غير، پاك ، مقصودش روشن و در سير كوشاست ، از ذات خود ذات حق و از صفات خود صفات او را و از افعال خود اسماء او را و از زمين خود آسمان حق را مى بيند. آنگاه به كلى از خود فارغ گشته ، بر عرش و صفات الهى مستقر مى شود، آنجاست كه بقاى رسم بندگى ثابت مى گردد لذا گفته اند: از افشاى راز عبوديت بپرهيز. وقتى وارث از خود محو شد، فايده يى براى او جز برخاستن از رسم و فناى وى از حركت و حسش ، باقى نمى ماند. وقتى در اين دريا غرق شد، در بخشش ‍ خدا غرق مى شود و بر پاداشتن واجب و مستحب بر او لازم مى گردد.
قاضى ، به درستى و صحت او اقرار و اعتراف نمود و بر آنچه شنيد شكر كرد و برگشت .
سالك گفت : آنگاه موسى (عليه السلام ) روى به من نموده اين سخن خدا را تلاوت كرد: ((براى هر كس و جهتى هست )) (بقره / 148) و فرمود: بدان كه به سوى خدا مى آيى تا راز دلت را بر تو كشف كند و تو را بر اسرار كتابش ‍ آگاه سازد و كليد قفل درب خود را به تو بخشد تا ميراث و برانگيختن تو را كامل و صحيح كند، آن ميراث ، بهره مندى تو از ((بنده خود وحى كرد)) (النجم / 10) است . در اختصاص خود به شريعتى كه از طرف او مسخ شده و در فروفرستادن كتاب طمع مورز كه باب تشريع و انزال كتب بسته شده است . محمد صلى الله عليه و آله و سلم زير بناى ديوار شريعت و هر دليلى در مخالفت با او بى فايده و ساقط است .
تو پس از رسيدن به اين مقام و به دست آوردن آنچه صداى قلم گوياى آن است ، برانگيخته باز مى گردى و چنان كه وارث هستى موروث مى شوى . بر تو باد كه در تكليف خلق مدارا كنى چون عالم فرق از كشيدن با پيمان و درنگ در حد و مرز آن ، ناتوان است . از مولاى خود، وقتى با تو نجوا كرد، در همه چيز براى امت خود آسايش و تخفيف طلب كن ، چيزى را كه به تو نگفت ، مخواه ، ((گفتار پيش من دگرگون نمى شود)) (ق / 29) . وقتى اين تصميم را شنيدى ، در اين مساله و عزم پافشارى مكن كه اصرار بى فايده است ، تا تدبير هستى با تو است ، يارى جوى . به خدا سوگند مشقت و دورى فاصله مرا مى آزارد و اين وصيت من است و تو را به طريق والا و مناسب راه مى نمايد و دانستن و قبول آن بر تو لازم است .
سالك گفت : سرورم ! به خدا قسم ، مى دانم كه همه معارف نزد تو استقرار دارد و ريسمان هاى حقيقت به سوى تو كشيده شده است . موسى (عليه السلام ) به من گفت : كو كسى كه اين گفته را باور دارد، اميد است كه آن خواسته مردم از حق باشد. به وى گفتم : آنچه در علم من قرار دارد، در شعرم روشن مى شود. گفت : دعوى خود را ظاهر ساز و بسراى تا بدانم كه كجايى و به تو پروانه عبور به آسمان هفتم را بدهم .
شرح آسمان ششم
آسمان ششم مرحله بعدى است كه در طى طريق و سلوك در پيش رو قرار دارد. در اين مرحله ، روش و راه حضرت موسى (عليه السلام ) توضيح داده مى شود. در اينجا آن حضرت به شكل پيرى ظاهر شده كه قدى متوسط و لاغر اندام و صورتى زيبا دارد، مراد از قاضى هم اشاره به شكل دنيايى آن حضرت دارد، و فرد ديگرى مورد نظر نمى باشد. آن حضرت در طول زندگى با سختى ها، مصايب و مشكلات متعددى روبرو شد. هر چند ايشان در طول حيات خود نمى دانست كه بايد، در كره خاكى چه موانع و مصايب را ديده و پشت سر نهد. اما با همه اين احوال ايشان خداى متعال را فراموش نكرد، و هيچ گاه از ياد او غافل نشد و چنين بود كه به مقامى رفيع در عالم باقى دست يافت .
در آسمان ششم ، چند بار از حضرت موسى و قاضى ياد مى شود، اما آن قاضى شبهى از آن پيامبر بزرگوار است . و در واقع مى توان گفت نفس يا روح اوست كه با او سخن مى گويد. انسان هاى وارسته و بزرگوار قادرند گاه با نفس خويش سخن بگويند، اطلاعات گرفته ، يا توضيح و تفسير چيزى را بخواهند. چون وقتى انسان پاك و منزه شد، اتصال به علم و قدرت خدا مى يابد.
قاضى پرسيد: آيا فناى اسم ..... به معناى آن است كه اگر انسان بتواند خود را فراموش كند مى تواند به شناخت لازم از خدا برسد، منظور از بقاى رسم آن چيزهايى است كه خدا مى خواهد. مفهوم سئوال اين است ، آيا اين دو (فناى اسم ، بقاى اسم ) لازم و ملزوم يكديگرند؟
حضرت پاسخ مى دهد: انسان ناچار است به دنيا بيايد، اين كار مطابق خواست او نيست ، بلكه بايد گفت بر اساس جبر آمده است . پس چگونه ممكن است فردى كه اراده نداشته و براى انجام كارى مجبور شده است ، بتواند بر خود مسلط شده و خود را پرورش دهد؟ و با چنين محدوديتى به شناخت خدا نائل شود؟ در اينجا مى توان چند نوع انسان را شناسايى كرد.
برخى انسان ها توانايى پرورش نفس خود را مى يابند، آنان معمولا در خلوت خود بوده ، بعد از رسيدن به مراتب معنوى خود را نشان نمى دهند، اسرار را در درون خود نگه مى دارند. تا در مقام عارف به عالم باقى بشتابند. گروه ديگرى هستند، كه هم به ساختن و اصلاح نفس مى پردازند و هم به دنيا توجه كافى دارند. درگير مسايل و مشكلات دنيا و مظاهر آن و حتى ظاهر خود هستند. آنان فقط به غرب توجه ندارند، بلكه به شرق و غرب ، يعنى دنيا و آخرت مورد عنايت و توجه آنان است . آنها مى دانند روزى از دنيا مى روند. اما با اين حال براى تحقق فرامين خدا در جهان مى كوشند، آنان وارث دين محمدى هستند. و نريد ان نمن على الذين استضعفوا فى الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثين
عارف در ظاهر و حتى در كلام خود را پوشيده نگه مى دارد، تا مردم به هيچ وجه از وضع او مطلع نشوند. در حالى كه وارث به روشنى سخن مى گويد. دنيا و آخرت را در نظر دارد و مى كوشد دين پيامبر اكرم را در جهان تقويت كند، و مردم را به سوى آن فراخواند. گاهى اسرار مورد نياز در هر دوره را براى درك بهتر مردم آشكار مى سازد. در حذف موانع مى كوشد. جان و دل او به حق و حقيقت روشن و آباد است و راه هاى آشكار و نهان رسيدن به آن را مى شناسد. او به خداوند ايمان كامل دارد. از شرك و گمراهى دور است . هدف براى او كاملا روشن و آشكار گرديده و در رسيدن به آن مقصود، جد و جهدى عظيم دارد. به دليل پاكى نفس و روح ، به ذات مقدس حق تعالى آشنا و مؤ من است و با تمرينات و مجاهدت ، اسماء و صفات الهى را در خود ملكه كرده و از قدرت آنها بهره مند شده و به خوبى به اسماء و صفات الهى پى برده و از زمين ، راه هاى آسمان را مى بيند. او پس از مدتى به كلى از خود فانى مى شود و خداوند به او عنايت كرده او را در كنار عرش و صفات خود جاى مى دهد. در اين مرحله است كه اسم از او فانى شده و بر هر آنچه كه خواست و اراده الهى است ، راضى شده و به مقام بندگى مى رسد.
از افشاى راز عبوديت بپرهيز..... راز عبوديت دو معناى كلى دارد، يكى آن كه هر بنده اى به روش خاصى با خداوند ارتباط برقرار مى كند. اين روش ‍ مخصوص اوست ، دوم در اين ارتباط، موضوعات و مسايل گوناگونى طرح مى شود كه اين مسايل نبايد به افراد ناپاك و عادى منتقل شود، زيرا كه سبب ناخشنودى خداوند متعال و همچنين ايجاد خطر و دردسر براى آن بنده خواهد شد.
پس هنگامى كه وارث دين محمدى صلى الله عليه و آله و سلم توانست به مقام فناى كلى و كامل برسد در آن زمان چاره اى جز دور شدن از مسايل مادى و جسمانى ندارد. آنگاه او در درياى بى كران رحمت خداوندى غوطه ور مى شود و بر او لازم است كه احكام خداوند را به مرحله اجرا درآورده و توسعه دهد. اما در اين مقام او شارع نيست ، دين يا مذهب جديدى نمى آورد، بلكه متكى به دين پيامبر ختمى مرتبت صلى الله عليه و آله و سلم است .
سخنان موسى (عليه السلام ) كه به اتمام رسيد، روح ايشان صحبت آنها را تاءئيد كرد و سپاسگذارى از خداوند نموده و بازگشت . آنگاه فرمود، براى هر كس خداوند مسيرى قرار داده است . هنگامى كه وارث به سوى خداوند روى آورد. خداوند اسرار درونى او را آشكار مى كند. كليد قرآن و سور و آيات و خواص آن را به او مى سپارد (ميراث ) . تا آن كه او بتواند در جهت انجام وظيفه و تحقق اهداف دين محمدى صلى الله عليه و آله و سلم به مثابه يك وارث موفق باشد. اين ميراث در واقع بهره مندى او از اسرار وحى است . وارث ، از اين قدرت بهره مند مى شود، تا بر اساس لطف خداوند، به يارى بندگان شتافته و با دوركردن آنها از شرك ، و زنده كردن احكام و دستورات دين محمد صلى الله عليه و آله و سلم اقدام كند. وارث بايد بداند دين كامل توسط آن بزرگوار براى همه دوره ها و نسل هاى پس از ايشان ، همان دين اسلام است . پس او مدعى دين و شريعت جديدى نيست . نمى خواهد روش جديدى در مذهب باب نمايد. قصد ندارد در مقابل قرآن كريم و مجيد، كتاب ديگرى بياورد و ايمان دارد كه دستورات پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم زير بناى شريعت و دين اسلام است و هر كس به هر دليلى بخواهد با آن مقابله يا مخالفت نمايد، كارى عبث و بيهوده و گناه آلود را انجام داده و سرانجام ساقط شده و با خشم خدا روبرو خواهد شد.
هر چند سالك مقام بزرگى در جهان دارد. اما درك آن نبايد او را به غرور و خودبينى بيندازد. از اين رو به او تذكر مى دهد: فراموش نكن هنگامى كه به فرض ، به نهايت مقام رسيدى كه آنجا نزديك و نرسيده به مقام پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم است ، پس خود را خاضع و فروتن نشان بده ، زيرا كه مقام پيامبرى با وجود ايشان به پايان رسيده است . و هيچ شريعتى پس از ايشان برقرار و دوام نخواهد ماند. در اين مرحله است كه به كوچكى خود پى مى برد. درست است كه وارث است امام يك وارث كوچك مى باشد. (موروث ) پس در عين بزرگ بودن ، در جهان باز به كوچكى خود هم پى مى برد. در اين مرحله بايد در خدمت مردم بوده ، آنان را دوست بدارد، به آنان سخت نگيرد، بلكه با آنان رفق و مداراى كامل داشته باشد، زيرا خداوند هم بر بندگان خود مهربان است . مساعى خود را به كار بندد تا وظايف خود را به خوبى انجام دهد، چون مردم به تنهايى (عالم فرق ) قادر به انجام وظايف خود نيستند و نمى توانند تكاليف خود را به شكل درست انجام دهند. پس نياز به كمك دارند و او بايد به آنان كمك كند و بايد همواره از خداوند براى آنان طلب رحمت و عفو و گذشت نمايد، تا از گناهان آنان درگذرد. از خداوند براى مردم كمك بخواهد، مردم با خدا فاصله زيادى دارند، بسيارى از انسان ها نمى توانند ارتباط عميق با خدا داشته باشند، براى خودسازى و پاكى خود نمى كوشند، ريشه ها و ارتباط معنوى آنان هم سست شده است و گويى خداوند هم نمى خواهد صداى آنان را بشنود، لذا وارث بايد براى مردم دعا كند. چون افراد ارتباط قلبى با خدا و رسول خود ندارند، بديهى است دعاى آنان شنيده نمى شود. پس مهربانى خدا موجب مى شود كه باز بندگان خود را فراموش نكند و از طريق وارث به خواست ها و نيازهاى آنان توجه مى كند. اما وارث نبايد مطالبه بيش از حد، در هر زمينه از خدا داشته باشند، نبايد تصور كنند، هر چه از خدا خواستند اجابت خواهد شد. بايد راضى به رضاى او باشند وقتى از تصميم خداوند در كارى مطلع شدند، كه موافق طبع يا نظر آنان نبود براى تغيير آن نكوشند، زيرا كه اصرار در اين راه بى فايده است . تا آنجا كه كارى بر عهده آنهاست ، بايد بكوشند و كمك بخواهند اما پس از آن بايد بقيه امور را به خواست و اراده حضرت خداوند معطوف دارند. در عين حال تا هنگامى كه خداوند آنان را به حل و فصل مسايل مردم ماءمور كرده است ، بايد از خداوند يارى بخواهند و او را فراموش نكنند. وارث موظف است هميشه خود را به خدا نزديك كند، در غير اين صورت گرفتار سقوط و انحراف خواهد شد. پس از آن موسى (عليه السلام ) سوگند خورد كه به دليل آن كه در جهان باقى است ، بيش از اين قادر به سخن گفتن نيست ، و اضافه كرد؛ اين وصيت من ، وارث را به سوى بهترين راه ها هدايت مى كند. اميد است مردم هم به درك اين هدف قادر باشند. اگر آن ها اين دستورات را بپذيرند، خداوند از همه راضى خواهد بود و اين رضايت در نتيجه و عاقبت شما اثرات مهمى خواهد داشت . سالك شعرى مى خواند.

متن شعر
سالك گفت : برايش چنين سرودم :
راز ميان قبول و اقرار و رد و انكار من
در مشترى ، و كوشش مسافر در شب تاريك است
چرا نمى گويى ، در حالى كه سر آن دو را واگذاشتم
من اسرار خود را به جان ها مى آموزانم
من از آتشى كه به نور پوشاندم سخن مى گويم
و با صاحب نور در آتش سخن گفتم
من آنم كه هستى را در ظلمت پديد آورد
اگر مى خواستيم قطعا نورانى مى شد
من آنم كه هستى را در سايه پديد آورد
مجموعه يى كه رنج و زيان اغيار بدان دست نمى يابد
اى كه با عصاى خود به سراشيب پشته مى زنى !
آفتاب و ماه و زمين سنگلاخ است
از چوبى كه بر سنگ حاكم است متعجب باش
و به زننده يى بنگر كه از پشت پرده ها مى زند
تو ظاهر شدى و بر احدى پوشيده نيست
مگر بر كسى كه آفريننده را نشناسد
من شرق و غرب را سوار بر شتر نجيب پيمودم
و شب و روز راندم تا به شما برسم
شما را نيافتم و خبر شما را نشنيدم
گوشى كه پشت ديوارها باشد، چگونه مى شنود؟
يا چگونه دريابم كسى را كه بى مانند است .
نسبت به تو جاهل گرديدم ، چون از حد خود گذشتم
تو خود را در حجابى پوشيده داشتى
تو چون رازى كه در انانيت روح خواننده پنهانى
تو يگانه يى هستى كه در تنگناى زمان نمى گنجى
تو از كائنات و جهات پاك هستى
سالك گفت : سپاس خدايى را كه چشم مرا به آنچه بر تو (موسى ) بخشيد روشن ساخت و اسرارى را كه بر تو پوشيده بود كشف كرد.
شرح متن
حضرت موسى براى امتحان مى گويد، تو شعرت را بخوان ، تا من اجازه ورود تو را به مرحله بعدى صادر كنم . پس از آن سالك شعرى قرائت كرد كه معناى آن به شرح زير است :
راز امتحان من آن است كه مردم (مشترى ) ببينند كه من چگونه واقعا و صادقانه تلاش كردم ، تا آنان به راه راست بيايند. اما چرا از زبان خود نمى گويى كه چه كرده اى ؟ من سر جسم و نفس را رها كردم و اينك اسرار را به جان و روح آنها مى آموزم . در اينجا كلمه آتش به معناى ذوق و شوق و عشق داشتن به خداست (مردم تشبيه به نور شده اند) بايد آن نور را به ميان مردم برد تا آنها به خداوند آشنا و علاقه مند شوند. صاحب نور خداست ، من از طريق شوق و عشق با او سخن گفتم و بعد مردم را به رستگارى راهنمون شدم ، اگر مى خواستم فردى را هدايت كنم قطعا او به خدا نزديك مى شد.
هر چند مردم در جهل و نادانى بودند (سايه ) اما من با تلاش خود آنان را به سوى هستى (خداپرستى ) سوق داده ام . تلاش من سبب شد كه در مجموع زيان كاران و ستم گران اجازه ورود به ميان مردم را نيابند، اى موسى تو با عصاى خود قادر به معجزه بودى و آفتاب و ماه و ستاره را در كف دست خود به مردم نشان مى دادى ، تو از رسالت خود و معجزاتى كه داشتى و بر همه عالم آشكار بود، تعجب نكن به فردى بنگر، كه در پشت پرده هاى حجاب دنيا بود، و راه هاى طولانى و سختى را طى كرد. اى موسى تو به رسالت رسيدى و اين براى همه آشكار بوده و بر كسى هم پوشيده نيست ، من دوران شما را درك نكرده و با حواس خود آن را نيافته ام ، اما با تلاش زياد خود تا اينجا آمده ام ، تا از پشت ديوارها و حجاب هاى عظيم تو را بيابم . تو صاحب مقام بزرگى هستى و از حال من خبر ندارى و نمى دانى كه چگونه فردى از عالم مادى مى تواند، با عالم معنا ارتباط برقرار كند؟ (كنايه از دشوارى كار است ) با اين همه من به حيرت و جهل خود در مقابل تو اعتراف مى كنم . اما بايد چيزهاى جديد را بشناسم ، تو فردى هستى كه در تنگناى زمان نمى گنجى و مى توانى مرا يارى نمايى .
متن كتاب :
(آسمان نهايى و نتيجه كه سر روحانيت ابراهيم (عليه السلام ) است )
به نام خداوند بخشنده مهربان
و درود خدا بر محمد صلى الله عليه و آله و سلم و خاندان و ياران او باد
سالك گفت : رسول توفيق و فرستاده و صاحب جليل ، آسمان خليل را به رويم گشود، سر روحانيت او را ديدم كه به دور بيت معمور در حلقه هايى از نور مى گردد. سلام و مرحبا گفت و در اكرام و احسان من مبالغه كرد. به او گفتم : اى بخشنده و طعام دهنده ! و اى كه پسرانش را به امن مكه فرامى خواند! (ابراهيم / 40-35) ، مرا به ماهيت امن مقام بلندت آگاه ساز. گفت : بر تو باد به : ((قسم به ستاره چون فرو شود و برآيد)) (نجم / 1) . به وى گفتم : بهره من از ذات تو كجاست ؟ گفت : در بخشيدن طعام تو. اى پسركم ! آيا نمى دانى كه اگر نيكى و بخشش نبود هستى پيدا نمى شد و اگر كرم نبود، حكمت پديد نمى آمد و اگر ايثار نبود، اسرار آشكار نمى شد.
سالك گفت : به ابراهيم (عليه السلام ) گفتم : مى خواهم به بيت المعمور و جايگاه مشهور درآيم . گفت : در ((كتاب مسطور و رق منشور)) (طور / 5-1) براى آن شروطى هست . گفتم :مرا از آن آگاه ساز تا بدان بنگرم .
سالك گفت : (ابراهيم (عليه السلام ) ) به كيوان غايت (فلك زحل ) نزد اهل ولايت - جز ولايت محمديه و مقامات صديقيه - فراخوانده شد، اين كيوان داراى گنجينه او و گيرنده ماليات اوست ، شتابان آمد و پوشيده در مقابلش ايستاد و به وى گفت : گنجينه نور را بگشاى و كتاب مسطور را براى من بياور.
سالك گفت : كيوان ، در آن لحظه ، رو به كتاب مسطور كرد و گفت : آن را به دست راست او بده مهر ختم آن را سفتم و سطور و اعلام آن را به دقت نگاه كردم و در آن ديدم : بسم الله الرحمن الرحيم ، لا اله الا الله ، محمد رسول الله . اين (بيت المعمور) خانه عشق ، مقصد صدق ، سرچشمه جمع و فرق و سر غرب و شرق است ، و آن بر هر دارنده مقامى حرام است ، مگر بر كسى كه به رفيق اعلى نزديك شود ((دنى )) و بر مقام اجلى ((فتدلى )) و ((فكان قاب قوسين اودانى )) (نجم / 10-8) به قدر دو كمان يا نزديكتر رسد كه مقام ستوده محمدى برگزيده است . ((پس وحى كرد به بنده اش ‍ آنچه وحى كرد)) (مقام محمدى ) : از حق دريافت كه : ((دل ، آنچه ديد، دروغ نگفت )) ، هر چه ديد از حقايق قرب در سير بود، ((بار ديگر ديد)) كه آدم ميان آب و گل شكل مى گرفت ((در سدره المنتهى )) جايى كه آغاز و انجام در آن گرد مى آيند و ازل و وقت و ابد در آن برابرند ((آنجا بهشت جايگاه )) و قرارگاه و اصلان و زنده است .
وقتى ذات را مشاهده كردند، بهشت صفات را از خلق پوشيدند، ((وقتى سدره را پوشيد، آنچه پوشيد)) از جانب اسرار و پاكى در بلندى ، ((چشم بر غير منحرف نشد و از حد تجاوز نكرد)) (نجم / 10-18) . چگونه منحرف شود به معدومى كه ديده نمى شود؛ كرسى در ميان قرار گرفت و علوى و سفلى ادامه يافت ؛ به ظهورش ، قديم پيدا شد و زمين به نور آن درخشيد، فرشتگان به يك گام و عارفان به دو گام غايب و شاهد تمسك جستند؛ در گفتن بر او سبقت نگرفتند و از بلندى استواء تا مركز ((نون )) به امر او عمل مى كردند.
سر وجودشان در مشاهده معبود از ميان رفت . هيبت ذات آنان را پوشيد و در درياى لذت ها فرو شدند. خداى پاك با تجلى خود، از رسوم صفات ، جز اشارات پنهان ، چيزى براى آنان باقى نگذاشت .
ارواح وارثان در مشاهده برابرند، آن گونه كه امروز هستند، فردا هم چنان خواهند بود، جز اينكه مشاهده آنان در سراى تركيب قطع شدنى و در مقامى غير از مقام ديگر است و مشاهده آنان در آخرت هميشگى است . انتقال ، شايسته ارواح و حشر و قيامت در خور اجسام است ، حشر و اجتماع اجسام ، از سراى تكليف تا سراى انفعال و گردآمدن ارواح از مقام جلال تا مقام جمال است تا آنجا كه گفتنى نيست و در آن انتقال روا نباشد. هر كس ‍ بدين مقام رسيد، دخول در بيت المعمور بر او حرام نيست . سلام بر آن كه بدين سخن آگاه است : ((اى مردم يثرب ! آن جا جاى درنگ نيست )) (احزاب / 13)

سالك گفت : به ابراهيم (عليه السلام ) گفتم : اى پدر اسلام و گردآورنده جزئيات و اى داناى ملكوت زمين و آسمان ها! به كار من جاهل شدى و از ارزش من كاستى . من تو را با نظم و نثر شگفت آور خود آگاه مى كنم :
متن شعر
وقتى نگارنده عشق خدا در دلم درآمد
خطى از آرزومندى ها بر جگرم نوشت
در آروزى عشق او ذوب شدم
واى بر شوق طولانى و واى بر حسرت من
اى نهايت مطلوب و آرزو و اى تكيه گاه من !
شوق من تنها به تو افزون است نه به ديگرى
دست بر دل نهادم از بيم آنكه
چون صبرم خيانت ورزد، سينه ام بشكافد
پيوسته سينه ام را بالا مى برد و پايين مى آورد
دست ديگرم را چنان قرار دادم كه دست را نگاه دارد
دل ، از تركيب خود گذشت و به سوى محبوبى كه فنا مى كند سفر كرد
و دستم بر جاى ماند
هميشه به وجد او را مى جويم
با گريه يى كه اشك دلم آن را سرگردان كرده است
تا آن كه نداى حق را از خود شنيدم
و آن كه نزد من بود به احدى نگاه نكرد
به وجد خود يا شاديى كه مى خواهى ، بمير
چون دل تو بر تن روى بر نمى گرداند
برخاستم در حالى كه شوق مرا جمع و پراكنده مى كرد
و از شدت شادى فرياد كشيدم كه ((واى جگرم ))
اى بى همانند! وقتى تو را ديدم
فرقى ميان گمراهى و هدايت برايم نماند
جان ، او را به علم مى شناسد و به چشم مى بيند
و او را در حال و هميشه مشاهده مى كند
هركه ذات را ديد، به صفت نمى نگرد
چون در صفت ، حجاب ميهمان به عطا و مهمان نوازى است
سالك گفت : ابراهيم (عليه السلام ) به من گفت : منظور از اين حجاب منم و درب ها را براى دوستان من مى گشايم
به وى گفتم : دوستى از محبت و همنشينى از قربت كجاست ؟ چه فرق است ميان كسى كه مى گويد: ((پروردگار! بسويت شتافتم تا خرسند شوى )) (طه / 184) ، با كسى كه به او گفته مى شود: ((به زودى پروردگارت به تو مى بخشد تا خرسند شوى )) (الضحى / 5) و چه فرق است ميان كسى كه او را گويند: ((آيا سينه تو را نگشوديم )) (انشراح / 1)
سالك گفت : آنگاه به او گفتم : گمان تو به پايان چيزى كه اين آغاز آن باشد، چيست ؟ و اسرار اين علانيه و عيان كدام است ؟ يا تو از گفتار من شاهدى براى رفتارم دارى ؟
خداى من ! مولاى من ! سر شما با سر من درآميخت
اى مطلوب من ! از شما سخن مى گويم
نهان و عيان همه چيز را، به شما مى بينم
نجوا را به شما مى شنوم و به شما زبان به گفتن مى گشايم
مقام ذكرها از نابودى افكار و عدم اسرار و محو انوار كجاست ؟
به ياد خدا دل ها شاد مى شود
و معارف و غيب ها پديدار مى گردد
ترك ذكر از هر چيزى بهتر است
چه آفتاب ذات بى غروب است
به ياد خدا گناهان بخشوده مى شود
و ديده ها و دل ها شادمان مى گردد
در حال ، ترك ذكر بهتر از ذكر است
چون خورشيد غروب ندارد
يا تو، نسبت به مقامى كه من بدان رسيدم و بر آن فرود آمدم ، در كجا قرار دارى ؟
اى دل ! وقتى به او رسيدى
چون عاشقى كه به معشوق ارتباط دارد، بگو
اگر عرش من نبود غلبه و استيلا صورت نمى گرفت
و با نور من ضرب المثل درست مى شود (النور / 34)
سالك گفت : وقتى ابراهيم (عليه السلام ) اين موقعيت را ملاحظه كرد، گفت : ((بينا و كور يكى نيست )) (رعد / 17) و به من گفت : پسركم ! پدرت را، به هنگام مناجات با مولايت ، ياد كن . پسركم ! تو در مقام بزرگى هستى كه خليل را در آن راه نيست ، فرق بسيار است ميان كسى كه در ستارگان نگريست و گفت : ((من بيمارم )) (صافات / 89) ، و كسى كه از جانب او گفته شد: ((دل هر چه را ديد دروغ نگفت )) (نجم / 11) ؛ من مى گويم ؛ ((پروردگارا!روز قيامت خطاى مرا بيامرز)) (فتح / 2) . من (ابراهيم ) مى گويم : ((مرا در ميان آيندگان زبان صدق بده )) (شعرا / 84) ؛ و در حق تو مى گويند: ((ذكر تو را بركشيديم و بالا برديم )) (شرح / 4)
سالك گفت : ابراهيم گريست و گفت : ديدار اغيار ما را از همراهى اين اسرار بازداشت ، افسوس كجاست كرم از خود گذشتگى ؟ كرم ، سرورى و ايثار عبادت است ، كرم ، با رياست و ايثار با فقر خويش است .
پسركم ! به جايى رو كه محب و مولاى تو مى خواند، پيمان ميان ما، آشنايى به چيزى است كه تو را بدان مى خواند.
سالك گفت : براق رانده شده و از هفت آسمان خارج گشت و رسول توفيق عصاى سير را به سدره انوار افكند.


+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1390 توسط سكوت |


آسمان پنجم سر روحانيت هارون (عليه السلام )

متن كتاب :
(آسمان شرطه ، جايى كه سر روحانيت هارون (عليه السلام ) است )
به نام خداوند بخشنده مهربان
درود خدا بر محمد صلى الله عليه و آله و سلم و آل و ياران او باد
سالك گفت : رسول توفيق ، آسمان شرطه را به رويم گشود و گفت : آسمان كسى را كه در عمل گستردگى يافت گشودم (يعنى : طالوت ، بقره / 247)
چون درب آسمان پنجم برايم باز شد، دربانان به من اعتراض كردند و پرده دارانش به سوى من برخاستند، پرده برگرفتند و گفتند: كيست كه به در مى كوبد و اين راه ها را مى شكافد؟
گفتم : مهمانى كه به امر و اجازه صاحبخانه وارد شده و در سفر كنج خلوتى نيافته است ، بيابان ها بريده جو را شكافته تا رحل اقامت در آستان او افكنده است ، كيست كه عهده دار رسيدن او بدين آستان و برآوردن نياز او باشد؟ اگر خواهنده و پديدآينده اى پديد نمى آمد و پوشاننده يى نمى پوشاند، كارش به تنهايى از همسايگى و پشت گرمى به غرش شير به صداى گاو مى انجاميد، و من اين سرزمين ها را نمى پيمودم . صاحب شرطه سرخ پيش ‍ آمد و گفت ، آفرين به سرور بزرگ ما؛ من عهده دار برآوردن نياز او به جامه آراسته و روشنش هستم ؛ آيا تير استوار جز براى روز كارزار ذخيره مى شود؟ آيا نوشته هاى جالينوس جز براى بهبود بيمارى بى درمان منتشر مى گردد؟ ضابطه ، مرا به محضر هارون وارد ساخت و در برابر او نشاند، چون هارون مرا ديد، با چهره گشاده گفت : خداوند اين سرور را زنده و مهيا دارد و به وزير خود گفت : از جانب من با او به زبان نيك و درست سخن بگو و او را به حكمت و انواع سخن آشنا گردان وزير، بند از بازوى محكم خود برداشت و زبان به نوك بينى زد و چنين سرود:
اين ، خليفه و سرور نامدار است
اينجا مقام ابراهيم و ركن حطيم و حرم كعبه است
اين ، دستى است كه براى بيعت دراز شده است
اى پيشوايان ، اين دست خداست با آن بيعت كنيد
مردم به سرورى رسيدند و سرورى او ظاهر نشد
وقتى گوساله سامرى و بت بر ديده ها پديدار گشت
پيوسته به استوارى همت ابدى آنان را
در رسيدن به آنچه موسى (عليه السلام ) بدان رسيد و نمى دانستند، فرامى خواند
نگاه با چشم بصيرت به چيزى كه ذاتا
معدوم باشد، حرام است
شرح آسمان پنجم
آسمان شرطه . جايى كه روحانيت هارون (عليه السلام ) است
رسيدن به آسمان پنجم حكايت از آن دارد كه سير سالك عميق تر و قوى تر شده و اميدوار به نويد خداوند است كه او را به مقامات بالاتر سوق خواهد داد. در ابتدا دربانان اعتراض كرده و قصد داشتند از ورود ايشان ممانعت كنند، اما سالك مى گويد كه بدون اجازه نيامده ، بلكه از صاحب خانه اجازه گرفته و بعد از طى طرق مختلف و تحمل رنج هاى زياد به اين مقام رسيده است . او طالب و جستجوگر حق است و از آنجا كه او مورد تاءئيد بوده و نيت او رسيدن به حق است ، لذا خداوند هم عنايت فرموده و اجازه سير داده است در غير اين صورت اگر با تاءئيد الهى نبود، او مى بايد به زندگى مادى خود ادامه مى داد و قادر نبود كه به دنبال مسائل معنوى رنج ها را تحمل نمايد.
نگهبان سخن او را پذيرفته و به او خوشامد مى گويد و اضافه مى كند. آنچه كه آموخته ايد براى درك چنين موقعيت هايى است . شما به جالينوس ‍ حكيم شباهت داريد، او پزشك بزرگى بود، كه با كار و كوشش به آن مقام رسيد. سپس نگهبان او را به حضور هارون مى برد؛ اين هارون برادر موسى (عليه السلام ) است . و شايد يكى از فرشتگان خداوند در آسمان پنجم است ، كه سالك را به وزير خود معرفى كرده و به او دستور مى دهد كه آموزش هاى لازم را به وى بدهد.
وزير زبان به بينى مى زند، اين جمله اصطلاح است و به معناى آن است كه قصد دارد تا بفهمد آيا سالك توان و استعداد لازم را براى كار و فراگيرى علوم دارد يا خير؟
شرح شعر
مرحله جديد مربوط به جايگاه و مقام حضرت ابراهيم (عليه السلام ) است . به ايشان گفتند كه ما شما را براى رسيدن به اين مرحله پذيرفته و دست يارى به شما مى دهيم . اما بدان اين كمك با عنايت و خواست خدا صورت مى گيرد.
مردم به سرورى رسيدند..... اشاره به وضع حضرت ادريس در ميان قوم خود دارد. دنباله شعر، گوساله سامرى را توضيح مى دهد، منظور آن است كه بزرگان و پيامبران با تمام وجود تلاش مى كردند تا مردم را از شرك يا پرستش حيوانات دور كرده و آنان را به خدا نزديك نمايند. و در اين راه همتى استوار و پيوسته داشته اند. اما مردم معمولا دل به امور جزيى و فانى بسته و از هدف و مقصود پيامبران دور بوده اند. زيرا در همه عصرها، مردم به دنبال نيل به مقاصد دنيوى هستند، مقام پرستى ، مال دوستى ، ارضاء شهوات و..... سبب بروز اخلاق رذيله در جامعه است . لذا بزرگان دين و پيامبران و اولياء الهى مورد توجه عامه مردم نيستند، مردم به انسان هاى عادى كه توان ارضاء اين نيازها را دارند، رو مى كنند، مثلا به سياستمداران و قدرتمندانى متوسل مى شوند كه احتمال دارد، نيازهاى آنان را رفع نمايند. هر چند كه در عمل چنين نمى شود. مردم به اين ترتيب پيامبران و اولياء الهى را ترك و فراموش كرده به تدريج به گناه و شرك مايل شده ، از مسير اصلى شناخت خدا دور مى شوند. هر انسانى بنا به فطرت و عقل خود مى داند راه خدا كدام است ؟ و حتى مى فهمد، مسير انحرافى به شرك و گناه را درپيش گرفته است . مى داند انسان موحد براى ادامه حيات به هر كس و ناكس متوسل نمى شود. تملق نگفته و چاپلوسى نمى كند. انسان خداجو، آزاده ، بلندطبع ، شريف است . زير بار ظلم نمى رود و ظلم نمى كند. اما به دليل علاقه به دنياست كه در اين راه مى افتد و آرام آرام امور دنيوى زندگى او را احاطه مى كند و از عرفان و حق دور مى شود. پرورش جسم و تن و ارضاء غرايز هدف اول زندگى مى شود. تنبلى و خودخواهى روزافزون مى شود. رذايل جاى فضايل را مى گيرد در پايان خداوند آنان را به تاريكى ذلت هدايت مى فرمايد. بررسى تاريخ اديان و آزار و قتل رسولان و اولياءالهى نمونه اى روشن از اين ضلالت گمراهى ابدى برخى انسان هاست .
عنايت حق
متن كتاب :
اين خليفه يى والا و بلند مرتبه و شاخص است ، آن كه به سايه پناه برد، جام ذلتش نوشاند و او را ((ذات الرحم )) خواند و دانست كه ((امروز نگهدارنده يى از امر خدا نيست مگر آن را كه ببخشد)) (هود 43) . خداوند ميان آن دو در نور و روشنايى برابرى بخشيد و در صدر خلفا شاخص شدند ((هر كه قدر خود شناسد، هلاك نمى شود)) (حديث ) و از نور خورشيدى كه ماه آن نورانى نباشد، نمى كاهد .
سالك گفت ، از مرواريد سخنش سود بردم و از نورش بهره مند شدم و پوسته قلبم - بر حسب حالى كه او بخشيد - زايل شد، به كوچيدن آغازيدم .
شرح متن
او را ذات الرحم خواند... مترجم از موسى (عليه السلام ) ياد مى كند. در حالى كه منظور از ذات الرحم حضرت ادريس (عليه السلام ) است ، كه خداوند از صفت رحيم بودن خويش به جناب ادريس بخشيده بودند. در ترجمه از حضرت موسى (عليه السلام ) ياد شده ، اما بايد بخاطر داشت ، ايشان اخلاق تندى داشته اند.
آيه 43 سوره هود هم به معناى آن است كه هيچ فردى به تنهايى قادر نخواهد بود وظيفه مهم و خطير رسالت را انجام دهد، مگر آن كه خدا بخواهد او را يارى نمايد.
خداوند ميان آن دو... در اينجا منظور از آن دو نور و روشنايى است كه معنى آنها متفاوت است منظور جايگاه بزرگى است كه سبب مى شود در نهاد آن نور عظيمى ايجاد شده و سبب روشنى كلام و اعمال آن ها گردد. به اين دليل بود كه آن ها را با همه تفاوت ها ظاهرى و جسمى با هم ماءنوس كرد و بينشان الفت برقرار كرد.
اگر خداوند به انسانى عنايت كند، اين عنايت در ذات وجود او وارد مى شود به طورى كه هيچ كس و هيچ چيزى قادر به كاستن يا نابودكردن او نيست . منظور از ماه هم آن است كه اگر فرد حتى از نظر ظاهرى زشت و از نظر مادى هم فقير باشد، باز با عنايت خدا در مقابل قدرتمندان و ثروتمندان كم نمى آورد.
سالك ، به تحسين گوينده پرداخته و تاءثير كلام او را بر خود بيان كرده و به راه خود ادامه مى دهد.

+ نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد 1390 توسط سكوت |


آسمان چهارم سر روحانيت ادريس (عليه السلام )

متن كتاب :
(آسمان فرماندهى و جايى كه سر روحانيت ادريس (عليه السلام ) است )
به نام خداوند بخشنده مهربان
و درود بر محمد صلى الله عليه و آله و سلم و خاندان و ياران او باد
سالك گفت : رسول توفيق ، آسمان بلندى را به رويم گشود و به من گفته شد: آفرين به سرور اولياء حفظ و عصمت به گوهر بسيط تو محيط است . گفتم : آرى مژده خوبى دادى و بيان كردى ، تو را به مقام والايت سوگند تو كيستى ؟ گفت : من معدن جلالت و پاك نژادابوالعلايم (ادريس ) و بر گاوان كوهى و ماده و آهوان سالار و حكمرانم . از بزرگى او چيزى دريافتم .
توضيح متن
جناب ادريس مثل كسانى كه به مقامات بالايى مى رسند، خداوند در خفا و پنهان علومى را به ايشان تعليم مى دهند. تا با استفاده از آن بتواند، در جهت اجراى دقيق دستورات الهى اقدام كرده و در خدمت مردم باشد و به اين سبب موجب ازدياد خير و بركت در ميان مردم مى شود. حضرت ادريس ‍ (عليه السلام ) در ميان قومى ماءمور شدند كه اكثرا در گمراهى و ضلالت بودند، آنان مردمى ناپاك بوده و رعايت بهداشت و نظافت را نمى كردند. به طورى كه اكثر آنان دچار بيمارى هاى گوناگون از جمله كچلى بودند. آن حضرت در حدود چهار هزار سال قبل در ناحيه نزديك به يمن ظهور كرده و نزديك 76 سال عمر كردند. ظاهرا مرگ ايشان بر اثر بيمارى ناشى از گزيدن پشه بوده است . آن حضرت به كمك علومى كه كسب كرده بودند، در خفا و پنهانى امور محوله را انجام مى دادند.
سالك مى گويد:(16) به كمك راهنماى خود به آسمان چهارم مى رسد، در آنجا وقتى درهاى آسمان گشوده مى شود، بر او درود مى فرستند و از او به عنوان سرور اولياء ياد مى كنند. بايد توجه داشت كه در اين بحث ولايت ممكن است ، برخى مشكلات و سوءتفاهمات در طول تاريخ و در شرح آثار محى الدين به وجود آمده باشد. اما هنوز شارحين (اعم از موافق و مخالف ) به اين نكته توجه نكرده اند كه كميت و كيفيت ولايت وى چگونه بوده است ؟ آنچه مسلم است ، ايشان فردى صاحب مقام در دنيا و آخرت بوده و هستند. اما ولايت ايشان از نوع ولايت بر خودشان بوده و به لحاظ تسلط كامل بر نفس خود توانسته اند، اين مقام را دريافت دارند، چنان كه در طول اين كتاب هم (به ويژه در صفحات قبل ) به تاءكيد اشاره مى شود كه ولايت و خلافت بر جهان از آن پيامبر و خاندان ايشان است و در زمان غيبت ، برخى افراد، به اذن پروردگار در برخى عصر و نسل ها اين مهم را بر عهده مى گيرند. بنابراين ولايت جناب محى الدين از نوع دوم نبوده است .
وقتى سالك با جناب ادريس (عليه السلام ) روبرو مى شود، ادريس از مقام خود سخن مى گويد و اشاره مى كند چون زبان حيوانات را مى دانسته به كمك آن مى توانسته از الهامات برخوردار شود. حضرت سليمان (عليه السلام ) هم به زبان حيوانات آشنا بود، اما ادراك ايشان وسيع تر از جناب ادريس بود.
متن كتاب :
و چنين سرودم :
گوارا باد بر اهل شرق در آستانه قدس
خورشيدى كه پرتو آن تاريكى گور را روشن مى كند
بالاتر از تشبيه و يگانه است
حد و فصل و جنس ندارد
چيزى از آن را در كمال وجود خود درمى يابيم
كه خفاش از درخشش خورشيد درمى يابد
عجب نورى كه رسالت او آورد
از تخمين و گمان و حدس محفوظ است
رسالت را براى ما آورد، دل ، تشنه و آرزومند
آمد در حالى كه نور بسيارى او را دربرنداشت
از حضرت نعل و كرسى آن را مخاطب ساخت
من شوهر و رسالت عروس من است
خدايا! چه شوهرى و چه عروسى !
نهال امانت را تروتازه براى شما كاشتم
بعد از اين ميوه اين نهال را خواهيم چيد
به تبليغ رسالت علاقه وافر يافتم
وقتى كه امورى روشن مرا از وهم و اشتباه دور ساخت
راه افتادم در حالى كه برق هايم مى درخشيد
و با كشتى حس درياهاى غيب را در نورديدم
خوابيدم اما پلك هايم تا بامدادان نخفت
و بى حيرت بر جن و انس حيران شدم
اى نفس ! اين حق است كه وجودش هويداست
اى نفس من ! از انكار بپرهيز
شرح متن شعر
انسان قادر است از چاه ظلمت و گمراهى خارج شده و در مسير روشن و نورانى كمال و ترقى معنوى بيفتد. به شرط آن كه بتواند خدا را بشناسد و از انوار قدسى او بهره مند شده به كمك آنها دنيا و آخرت خود را روشن نمايد. انوار قدسى از ناحيه خدايى است كه والا و واحد و يگانه است ، اگر آدمى يك باره و ناگهان با چنين انوارى آشنا شود، ممكن است مبهوت شده و چشمانش خيره شود، هم چنان كه اگر خفاش از فضاى تاريكى به محلى نورانى پرواز كند، گويى كور مى شود پس ضرورى است كه چنين حركتى به صورت آرام و تدريجى باشد. سپس در مورد نقش و اهميت رسالت توضيح داده و مى گويد، رسالت از سوى پروردگار آن چنان واضح و روشن است كه نيازى به تشبيه ندارد، بلكه داراى مصاديق عينى و روشن است . هر بنده اى كه شوق رسيدن به حق تعالى را دارد و در آرزوى ديدار پروردگار خويش ‍ است ، مانند گوهرى است كه در بالاترين سطح شهود خود (ملااعلى ) مى تواند از حضرت قدس ، پاكى و صفاى باطن بيابد.
هنگامى كه آدمى پا به عرصه حيات مى نهد، از خود چيزى ندارد، فاقد دانش و اطلاعات و انوار معنوى است . اما پس از آن كه دست به تلاش و كوشش مى زند، تا به مقاماتى برسد (نعل و كرسى تشبيه است ، نعل تلاش ‍ كردن براى رسيدن به خدا و كرسى مقام حاصل از تلاش است ) . او به وظايف و تكاليف خود آشناست و علاقه به اجراى آن مى يابد چنين تلاشى شبيه علاقه زن و مردى است كه مى كوشند با هم ازدواج كنند، رسالت اصلى انسان رسيدن به خداست . بايد در اين راه كوشيد و اين رسالت را جدى گرفت و به كمك آن به مقصد رسيد. سالك مدعى است كه براى رسيدن به مقصود تلاش زيادى كرده و سرانجام به هدف مى رسد و حاصل زحمات خود را به خوبى درك مى كند. او خود را چون باغبانى مى داند كه نهالى كاشته و با مراقبت از آن درخت را به ثمر نشانده است و حال از ديدن ميوه خوشحال است .
در اين طريق ، خداوند از انوار رحمت خود به او داده و او را پوشانده است و اين انوار او را از تاريكى و شبهات نجات داده است .
سالك براى درك عالم غيب و مكاشفه توانسته است ، حواس خود را كنترل نمايد. در اين راه هر چند در دنيا بوده ، اما هيچ گاه به آن وابسته نشده و به عالم معنا تعلق خاطر داشته است او مى گويد: هر چه بر شناخت من از عالم جن و انس افزوده شد، شگفتى هاى جديدترى ديدم ، لذا هر چه علم من وسعت مى يافت ، سبب حيرت بيشتر من مى شد. بى حيرت يعنى آن كه در ابتدا علم داشته ، اما با شناخت جديدتر باز حيران شده است .
در بيت آخر سالك به نفس خود نهيب مى زند كه منكر چيزهايى نشود كه خداوند خلق كرده است . چرا سالك به عدم انكار خود تاءكيد مى ورزد؟ چون در مراحلى ممكن است انسان دچار شك شود، اين شك كه جزئى و موردى است ، در سلوك طبيعى بوده و قابل پذيرش است ، زيرا آن قدر شگفتى ها و پديده هاى جديد و عجيب و غريب در سر راه است كه امكان شناخت يكباره و همگانى آنها وجود ندارد. لذا وقتى سالك با پديده اى نو در دنيا و آخرت روبرو مى شود كه در گذشته آن را ديده ، اما به ظرايف آن توجه نكرده است لذا دچار حيرت مى شود. مانند آن كه انسان هميشه نوزاد را ديده ، اما وقتى به دست هاى كوچك او توجه مى كند دچار حيرت مى شود و اين حيرانى به معناى شك در پروردگار خالق نيست . شك در اين است كه آيا چنين دست هاى كوچك و ظريفى بالاخره مى تواند تبديل به دست هاى نيرومندى شود؟


وظايف عارف
متن كتاب :
سالك گفت : دندان هاى ادريس از روشنائى آن برق درخشيد، به آن درخشش ، تاريكى تفرقه از هم شكافت و گفت ، چگونه ديدى ؟ خواستم از ماهيت خود تو را باخبر كنم و تمام هويت خود را بر تو بنمايم . اى سالك ! ديدى كه چگونه اغيار نابود شد و انوار و رسوم و صفات عبد ناپديد گشت ، افكار پريشان و رودها روان شد و شكوفه ها روييد و معطر گشت و حقيقت دلدادگى هويدا گرديد و زمين تن ها درخشندگى گرفت ، من راهنماى بقا و جايگاه ارتقا به وجود لقايم ، من استوارترين راهنما به روشن ترين راه هايم ، بر من حكم و نهايتى نيست ، بر عرش خود چيره ام و بر بلندى هاى فرش ‍ جاى دارم ، اراده ام صحيح و فرجام اعتقادم ستودنى است .
سالك گفت : به سودى كه بخشيد قناعت كردم و اگر بيشتر مى خواستم بر آن مى افزود.
شرح متن
منظور سالك از ديدن دندان ها، به معنى آن است كه حضرت ادريس ‍ سخنان تازه و بديعى از عظمت پروردگار عنوان كرده و وحدت ميان انسان ها را گوشزد مى كند. اين درست است كه خداوند انسان ها را تك تك آفريده است ، اما آنان بايد با هم متحد شده و با يكديگر همدل و همرنگ و مهربان باشند. بديهى است كه اين كار به سادگى ميسر نيست ، زيرا اغيار يا انسان هاى بد و ظالم هم هستند كه با اين هدف مخالفند، اما خداوند روش ‍ آنان را نمى پسندد و سرانجام آنها را دچار عذاب خواهد كرد. عذابى كه به نابودى آنان خواهد انجاميد در علوم اجتماعى گفته مى شود كه انسان موجودى اجتماعى است . اما بايد توجه داشت كه روحيه افراد متفاوت است . برخى افراد بيشتر ميل به انزوا دارند، عده اى هم به جامعه گرايش ‍ بيشتر دارند، مثلا فردى 30 اجتماعى ديگرى 40 و برخى بيشتر هستند. اطاعت از قوانين براى ايجاد تعادل در اين تفاوت است . دين نوعى رحمت است . زيرا خداوند رحيم است . به دليل اين مهربانى است كه خداوند براى بندگان خود، مدام انوار رحمت و لطايف خود را مى فرستد، تا آنان در زمان حيات از آن بهره مند شده و در راه درست گام بردارند. اگر درستكار باشند قادر به كسب و درك اين انوار رحمت شده و زندگى خود را سامان مى دهند. اما اگر زشتكار باشند، اين انوار را دفع مى كنند و نمى توانند، در زندگى راحت بوده و از چيزهايى كه خدا در دنيا براى آدمى خلق كرده (رسوم ) بهره بردارى صحيح كنند. لذا در اعمال عادى خود چون ، خوابيدن و خوردن و ارضاء اميال و غرايز دچار انحراف مى گردند. منظور از صفات هم چيزهايى است كه انسان مى توانسته به كمك تفكر و تعقل آنها را به دست آورد. اما در اثر كژتابى و كژرفتارى از تفكر صحيح بازمانده لذا وقتى به آخرت مى رسند، در جريان عذاب (رودها) واقع مى شوند. در حالى كه اگر درستكار باشند به باغ هاى بهشت هدايت خواهند شد.
سپس سالك از وظايف خود ياد مى كند و مى گويد كه قادر است راه صحيح را تشخيص دهد، او همه چيز را مى داند و به وظايف خويش آگاه است . لذا به آنچه كه خداى منان داده ، قناعت كرده و راضى است .

شیخ اکبر جناب محی الدین ابن عربی
ترجمه و شرح علامه حسن زاده

+ نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1390 توسط سكوت |


آسمان سوم - آسمان شهادت ، جايى كه سر روحانيت يوسف (عليه السلام ) است

متن كتاب :
به نام خداوند بخشنده مهربان
سالك گفت : رسول توفيق ، آسمان جمال و معدن جلال را برايم گشود، آسمان گشوده شد و او سلام و درود گفت ، زمام امت و امن آن آسمان را به من تسليم كرد، خواستم ساكن آن قصر و رئيس آن مملكت را ببينم ، درآستانه آن همه اصحاب جمال را ديدم به دربان روى كرده پرسيدم : چه خبر؟ اين گروه پراكنده نيست ؟ گفت : پيمان همسرى بسته شد و مجلس ‍ شادى ديدنى و عروس حاضر است .
سالك گفت : با دربان قصر مشورت كردم ، اجازه داد، بى رنج و خفتى وارد شدم و سلام گفتم و پاسخ شنيدم بال و پر شرمندگى از من ريخت ، عروس ‍ قصر پوشيده و دامن كشان درآمد، به پاى نيايش برخاستم به ياد كسى كه ((اسماءالحسنى )) از آن اوست آغاز سخن كردم ، بر صاحب ((قاب قوسين اوادنى )) (محمد) ثنا گفتم ، ثناى عطرآگين و شادى بخش را بردارنده آن جايگاه والا (يوسف ) به ثناى آن دو افزودم و گفتم ، مرحبا بر اين همسرى سعادتمند و منظم و زيبا و ستودنى كه شاديش همه دل ها را پر كرده است و مردم و دشت هاى خشك و ويران را خرم و آباد ساخته است ، مرحبا به سرآمد روييدنى ها و روشن كننده تاريكى ها كه سحر بابل است و آنان را به تير درانداخت . من نديدم كه زناشويى ميان فرشتگان باشد و زمام مركب هاى افلاك بر پهنه ستاره سماك رها شود و شرفى از شرف ريشه دارتر باشد يا سعادتى كه سعادت بر فزونى آن اقرار كند، يا نسبتى كه به راندن آرزوها اذن دهد و آفتاب به خانه حمل نزديك شود؛ گوارا باد اين مجموعه خوشبختى ها و مبارك باد اين تركيبى كه از اجزاى نيك و دركنار هم شير نوشيد و به وجود آمد و از ستارگان بزرگ و روشنى بخش به هم پيوست ((زنان پاك مردان پاك را و مردان پاك زنان پاك را مى سزد)) (نور / 26،حجر / 46) بر شما باد آن شادى ، سعادت شما را به كف زدن مفيد يارى كناد و حالى فرخنده و نيكو دست دهاد، شايسته باد اين خوشحالى و بجاباد اين پيوند و درآمدن به ((سلام آمنين )) (محمد / 46) و بشارت باد به عروس و داماد و پسران ، سپاس خداى را كه پروردگار جهانيان است ، و درود بر سرورمان محمد صلى الله عليه و آله و سلم و پيام آوران ديگر.
توضيح آسمان شهادت
اين مرحله كه دوره جديدى در طى طريق است هر چند در قالب و شكل دنيوى ، توضيح داده شده است اما در واقع چنين نيست زيرا مرحله اى جديد از شناخت خداوند مى باشد سالك از خداوند مى خواهد كه مرحله بالاترى را به او نشان دهند، كه اين مشاهده به عنوان وسيله اى براى رسيدن به شناخت اصلى تلقى شود: و خداوند هم خواست ايشان را اجابت مى فرمايد.
سالك از دربان مى پرسد: كه اين گروه پراكنده كيست ،... منظور وسايلى است كه مى توانسته او را به نهايت مقصود برساند اما چون آنها را تك تك در كنار هم مشاهده مى كند، مى پرسد چرا آنها را تك تك نشان مى دهند؟ اما بعد متوجه مى شود اينها جدا و پراكنده نيستند، بلكه همه با هم مرتبط هستند و مانند همسران به نظر مى آيند،در اين مرحله عروس به معناى زيبايى و لطافت و جمال و پاكى است ، كه تمام انسان ها مايل به تماشاى او هستند، در آن دنيا ديدن عروس به مثابه درك مرحله اى است كه سبب شناخت لطافت و لطف مى شود اين مقام در خور افراد عادى نيست ، از اين رو سالك احساس ترس كرده و شرمنده مى شود، كه چگونه خداوند بر او منت نهاده و او را به مرحله جديدى سوق داده است . اين شرمندگى سبب بروز حالت عبادت و خضوع هم در او مى شود، به عبارت ديگر انعكاس ‍ جمال الهى چنان او را تحت تاثير خود قرار مى دهد كه حمد و ستايش خدا را به جاى آورده و بر پيامبر گرامى او درود مى فرستد.
بعد از آن ثناى عطرآگين ، در دل او شور و شوقى پديدار مى شود كه قابل وصف نيست ، يادآورى از حضرت يوسف (عليه السلام ) هم از جمله مواردى است كه تاءكيد ميكند، سالك بايد زيبايى خاص يوسف را از جانب خدا دانسته و در اين مرحله هم خدا را فراموش نكند. زيرا كه زيبايى و جمال از صفات الهى است . در اينجا سالك از همسر يوسف هم ياد مى كند، اما اين همسرى به معناى زناشويى و ازدواج و اين جهانى نيست ، مقصود ارتباط روحى است ، به اين جهت وقتى انسان زيبايى ها را ديد شاد و بشاش ‍ مى شود، زيرا روح خوشحال است كه با درك زيبايى ، زيبايى خدا را مشاهده مى كند و خرم مى شود.
مرحبا به ..... در ايام قديم در بابل مردم به سحر و جادو توجه زيادى داشتند، از اين رو به انحراف كشيده شدند. سحر نوعى حركت به سوى تاريكى و ظلمات است ، به اين دليل جادو مردم را به گمراهى و ضلالت كشانده و آنان را به شرك و فريب و بت پرستى سوق مى دهد. اما اگر انسان ظرافت سحر را ببيند، باز هم در آن متوجه عظمت نور و روشنايى هم مى شود.
من نديدم كه زناشويى ميان فرشته ها باشد..... در اينجا لطافت و پاكى فرشته ها را بيان مى كند. تا تفاوت ميان انسان هاى معمولى و فرشته معلوم شود.
پرستش ستارگان از جمله انحرافات ديگر در ميان مردم قديم بود، ستاره سماك ستاره اى بود كه مردم آن را مى پرستيدند، از اين رو جامعه آنان به انحراف رفت و جريان كلى و اصل خداشناسى در هستى را، به بوته فراموشى سپردند. در حالى كه اگر انسان مسير صحيح را بشناسد و خود را خوب تربيت كند، به عمل خوب و پسنديده روى آورده و به تدريج در جاده كمال افتد و صفات الهى را در خود ملكه نمايد، مى تواند به درجه اى برسد، كه بر همه هستى به نيابت از سوى خداوند حكم رانى كند. در حالى كه اكثر مردم به اين موضوع توجه و باور ندارند پس به سوى دنيا رفته و براى به دست آوردن بخشى از آن خود را زبون و محكم مى نمايند. لذا توقف در چنين حالت انفعالى و مفعولى است كه موجب اسارت و بندگى دنيايى مى شود. دنيا در ماهيت خود يك بازيچه است اما اگر به درستى شناسايى شود مى تواند مورد استفاده صحيح انسان قرار گيرد. در اينجا ميان زنان و مردان تفاوت نيست اما هم سويى آنان براى نيل به مقاصد مادى يا معنوى كارساز است . در آخرت هم اين قاعده وجود دارد. ارواح انسان هاى بد و شرور به يكديگر نزديك شده و در كنار هم زندگى مى كنند. مى خواهند درك كنند عذاب چه كسى كمتر است ؟ و چرا عذاب برخى دردناك تر مى باشد، آنها كه عذاب سخت دارند چيزى جز آن نمى فهمند، انسان بعد از مردن نفس و جسم خود را به خاك مى سپارد اما اعمال بد كه در روح نفوذ كرده است توسط خاك پذيرفته نمى شود، همراه آنان به عالم باقى مى رود به جايى مى رود كه از ماده و تعلق مادى خبرى نيست . تا زمانى كه انسان در زمين است جسم و روح بهتر مى توانند جرم و كدورت حاصل از گناه را تحمل كنند. به عبارت ديگر وجود جسم سبب مى شود اعمال و رفتار بد به نوعى قابل تحمل باشد. اما در آن دنيا ديگر جسم وجود ندارد. پس روح كمك و ياورى براى تحمل گناه و بدى ندارد. لذا بر روح سوار مى شود، مثل هوايى كه آلوده مى شود ارواح خوب متراكم ، شفاف و صاف ترند. گويى خورشيد به آنها تابيده ، اعمال نيك از آنها تشعشع مى يابد. روح گناهكار چنين نيست . ارواح بسيار بد در طبقات پايين براى درك انسان زمينى در ميان آتش مذاب نشان داده مى شود. اما در جهان باقى هيچ چيز مادى وجود ندارد. براى درك بهتر آن عذاب ، بايد گفت كه شبيه ناراحتى مادرى است كه ناگهان عزيزترين فرزندانش را از دست مى دهد. آنگاه جهان مادى براى او تنگ مى شود، هر چند اين حس عذاب آور قابل مقايسه با عذاب ارواح گناهكار نيست ، آنان مى دانند چرا عذاب مى كشند زيرا فرشتگان به آنها مى گويند، ما تذكر داديم . و رسولان فرستاديم ، شما را به راه صحيح بياورند اما نپذيرفتيد پائين ترين طبقات و سخت ترين عذاب براى گناهان كبيره است . حكام فاسد هم كه به مردم بسيارى بدهى دارند در اين مرتبه قرار دارند، اين عذاب هزاران سال به طول مى انجامد. ممكن است سرانجام خداوند روزى آنان را ببخشد، به تعبير قرآن در اين عذاب ها زن و مرد تفاوت ندارد اما گرايش بدكاران را در دنيا و عقبى به يكديگر را نشان مى دهد و مى فرمايد مردان فاسد و زنان فاسد. زنان پاك ، مردان پاك را سزاوار است . لذا اگر مردان مؤ من با زنان مؤ منه جفت شوند، بهترين رستگارى يافته اند. و يافتن جفت صالح و مناسب ، مقامى است كه سبب رسيدن به شادى و كمال است . در آخرت بحث ازدواج نيست ، بلكه همراهى و نزديكى آنان در جاهاى خوب است .
منظور از پسران ، اعمال نيك است ، چون ابتدا حضرت آدم به جهان آمد آدم به خطا گرايش يافت ، پس از آن حضرت پسر ايشان هم تمايل به گناه پيدا كرد. منظور از پسران صالح آن است كه آنان دنباله هاى انسان هستند، كه همه به نوبه خود مى توانند افراد خوب را تربيت كنند و باقيات صالحات به وجود آورند. البته اين نكته به معناى آن نيست كه زنان در انجام عمل صالح با مردان تفاوت دارند، خداوند در آيات قرآن كريم اعمال زن و مرد را يكسان دانسته ، و براى عمل صالح مساوى آنان ، پاداش مساوى هم قايل است . اين نكته به معناى مساوات زن و مرد در برابر خداوند است . اما تفاوت ميان زن و مرد از نظر جسمى مورد انكار نمى باشد.

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1390 توسط سكوت |


آسمان اول - وزارت سر روحانيت آدم عليه السلام

آسمان نخست ؛ (آسمان وزارت است ، جايى كه سر روحانيت آدم (عليه السلام ) است .
سالك گفت : رسول توفيق ، آسمان اجسام را برايم گشود و من سر روحانيت آدم (عليه السلام ) را ديدم . بر راست وى مردم بهشت و بر سمت چپش ‍ مردم دوزخ ، عاشقانه در آغوشش كشيدم و از شاءن او پرسيدم ، پاسخ داد: پسركم ! از سرزمين مغرب خارج شدم و قصد شهر يثرب (مقام محمدى ) دارم ، چهل شب گشتم ، گشتن كسى كه دامن در لودگى و مسخرگى مى كشد، وقتى بدان جا رسيدم ، اسباب و وسايطى كه آرزوى آن ها را داشتم ، در هم شكست ، به يكى از دوستان خاص خود گفتم : در شهر شما دانشمندى هست كه به او اعتماد كنم ، يا مدرسى كه در برابرش زانو به زمين زده بنشينم ؟ گفت : در آن جا مدرسى اهل بحث و صاحب نظر و راستگو در نقل و خبر است كه كنيه اش ابوالبشر (آدم ) و در مسجد قمر مدرس است ؛ كارش ‍ شگفت انگيز است و ميان تو و او حجاب و مانعى نخواهد بود. چون كسى كه از سراى موقتى بيرون آيد يا از ترس رنج و تحمل بار سنگين بگريزد، از جاى جستم و داخل در حلقه درس او شدم . در روحانيت نفس او نگريستم ، او را پاك بهجت و خوش لهجت ديدم ؛ به بزرگداشت من از جاى برخاست و مرا به اكرام نشاند؛ چون نشستم به ياران خود گفت : اين از بستگان من است .

 ياران چشم به من دوختند و مرا از جمله برادران و دوستان خود شمردند با اين كار شرمنده شدم و ترس و وحشتى فراوان بر دلم نشست . به من گفت : از كجايى ؟ گفتم : از مجمع البحرين و معدن القبضتين . گفت : پس تو از منى ؟ گفتم : مقصود من تويى . گفت : به چه چيز مهيا شدى ؟ گفتم :به جانى كه ما را متحد سازد. گفتم : سرورم ! اميد فايده اى يا حكمت افزونى هست كه فرود آيم و به مقاصد و معانى آن خو گيرم ؟ گفت : بگير، خداوند سينه تو را وسعت داد و دلت را روشن ساخت و انعام و احسان به تو را افزود. حق ، مرا از من جذب كرد و مرا از من فانى كرد سپس همه را به من بخشيد تا بار سنگين سلوك را با تنى ضعيف بتوانم كشيد؛ وقتى خداوند حكم خلافت را به من سپرد و بر هر سر و حكمتى آگاهم ساخت ، مرا به خود واگذاشت و آنچه در من بود پيش رويم نهاد و مرا دوست و برگزيده خود قرار داد، مرا رفيق خود و عرشش را تخت من ساخت ، سلطنت را به خدمت و سلطان را به وزارت من برگزيد؛ مدتى بدان صورت بر پاى بودم ، همانند خود در جهان ديدنى نديدم ، مرا به دو نيمه و امر مرا به دو بخش تقسيم كرد، سپس ‍ به من حيات بخشيد و به آنچه از من پوشيده بود و به خوبى نمى ديدم ، بينايم كرد. گفتم : اين منم و جز من نيست : نيمى بر نيمى ديگر گرويد، فرق ذات و صفت پديد آمد.

گفتم : خدايا! اين سايه كيست ؟ گفت : وقتى با قلم بر لوح نوشتى و از پرتو خورشيد بر نوشته تو فيضى رسد و آميختگى از ميان رفت و آن ها در چشم تو مجزا و روشن گشت ، خواهى دانست كه سايه براى چيست ، سايه را براى تو آفريدم . چون با قلم در لوح قدم نوشتم ، سر قدم در گونه عدم بر من روشن شد. اكنون آنچه آموختم تدريس مى كنم و آنچه بر من تعليم شد به ايشان تعليم مى دهم و مى گويم :

توضيح آسمان اول

آسمان اول جايى است كه وقتى سالك از دنيا كنده شده و تعلق به آن نداشت ، وارد آن مى شود. آسمان اول حالتى معنايى دارد، و در واقع براى فهم انسان عادى به اين شكل تشبيه شده است ، زيرا به بيان آوردن تجربيات عارفانه از طريق كلام عادى بسيار مشكل است . اگر بخواهيم تشبيه كنيم و آسمان اول را در مقامات دنيوى تعريف نماييم بايد بگوييم ، آسمان اول مثل رفتن كودك به كلاس اول دبستان است ، كه هنوز سواد ندارد، راه را بلد نيست ، لذا بايد كار كند، آموزش ببيند و مراحل ابتدايى را طى كند.

 در اينجا وزير، فردى است كه بتواند مسائل خود را حل كرده و جلو برود. در برخورد با موضوعات هم شخصا داراى ابتكار عمل بوده و با تلاش و ممارست ، موانع را پشت سر نهد. بنابراين در كلاس اول زمينى ، محدوديت بيشتر است ، با اين تفاوت كه در كلاس اول آسمان ، سالك توان لازم و كافى را براى حل مسائل خود دارد، هر چند در اين مرحله هم بايد مرشدى پا به جلو نهاده و سالك را راهنمايى كرده ، تا بتواند از آنجا، ستارگان و ماه و كهكشان را ديده و دايره هستى را سير نمايد، سپس گامى به جلو نهاده و سر آدم (عليه السلام ) را كشف و درك كند. در اينجا اسم آدم مى تواند هم حضرت آدم و هم نوع انسان باشد. فرق نهادن ميان كشف سر آدم به معنى آن است كه توانسته ميان انواع آدم ها، فرق بگذارد، سالك با درك اين سر توانسته دريابد چرا گروهى آدم ها به چپ رفته و برخى به راه راست مى روند.

 استاد در اينجا با توضيحاتى كه به سالك مى دهد او را قانع مى كند. بعد از آن سالك ، از مقام انسان در پيشگاه خداوند منان مى پرسد. استاد پاسخ مى دهد: انسان وقتى به دنيا وارد مى شود، از سمت مشرق مى آيد، يعنى روح در او دميده مى شود، لذا تولد آدمى از شرق است . بعد از اتمام زندگى دنيايى كه عمر او خاتمه مى يابد و انسان قصد خروج مى كند، بايد از مغرب جان خارج شود، به عبارت ديگر وقتى عمر انسان به پايان رسيد، از ناحيه غرب امكان عروج و تعالى از جهان را دارد. شهر يثرب كه همان مدينه النبى يا شهر پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله و سلم است ، مقصد و ماءواى روحى سالك است .

 به معناى آن است كه وقتى سالك از دنياى كثيف و مادى خارج شد. بايد وارد يك سرزمين معنوى و پاك شود. براى رسيدن به اين هدف سالك بايد تحمل رياضت كرده و چله نشينى كند، اما چون او در مراحل اوليه كار بوده همه چيز را ساده انگاشته حتى اين مرحله را با شوخى برگزار مى كند. او چون تجربه كافى نداشته است تصور مى كرده در پايان اين چهل روز به همه چيز خواهد رسيد و تمام عنايات شامل حال او مى گردد. ولى در پايان چهل روز درمى يابد كه نه تنها به خواسته اش نرسيده بلكه از جاى ديگر سر در آورده است . لذا شكسته حال و خاضع از دوستى سراغ دانشمند صاحب مقام و اهل حالى را مى گيرد، او پاسخ مى دهد. آن فرد در دنيا و صاحب جسم زنده است و در مسجد قمر تدريس مى كند. مسجد قمر نوعى كنايه است ، يعنى آموزش او در سطح بالايى بوده همراه با پاكى و معنويت مى باشد و لقب او هم ابوالبشر است .

 اين نام كنايه از آن است كه گويا سالك در صدد ديدن يا ايجاد ارتباط با ارواح مقدس بوده است . اما متوجه مى شود كه بايد به سراغ استادى زنده و در عالم مادى برود و بعد از اخذ آموزش هايى ، مراحلى را طى كند.

سالك به سراغ او مى رود، در حلقه درس او مى نشيند، او را مردى به روحانيت قوى ، پاك نفس و صريح اللهجه و خوش خلق مى يابد، استاد هم به او احترام نهاده ، با بزرگوارى برخورد مى كند و ضمن معرفى او به شاگردان ، او را از وابستگان خود قلمداد كرده تا ديگران هم احترام بيشترى براى او قايل شوند. سالك از اين حسن برخورد، شرمنده مى شود. استاد از او مى پرسد: اهل كجا هستى ؟ او نام مجمع البحرين را مى گويد. كه كنايه از آن است كه جهان ديده و پر تجربه است . معدن القبضتين يعنى آن كه امور غير مادى را هم مى شناسد و آموزش هاى عرفانى را ديده است .

استاد مى پرسد: خود را براى چه مرحله اى آماده كرده اى ؟ پاسخ مى دهد: مى خواهم روح و نفسم را با جسم متحد سازم و به يگانگى برسم ، سالك ادامه مى دهد: آيا مى توانم اميدوار باشم كه بهره اى از اين آموزش ببرم ؟ استاد پاسخ مى دهد: آرى ، خداوند سينه تو را وسعت داده ، دلت را روشن ساخته و انعام و احسان تو را افزون ساخته است ، بدان كه وقتى من پا در راه فنا نهادم ، خدا مرا فانى ساخت ، اما مجددا به من اختيار داد، و اسرار را به من آموزش داد.

 وقتى حجت بر من تمام شد، ديگر مرا به حال خود گذاشت ، در اين مرحله ديگر كسى را براى راهنمايى من نمى فرستد، بلكه سالك بايد از آن پس خود مراقبت از خويشتن را بر عهده گيرد .


منظور از تعليم اسماء در اينجا طى هفت مرحله عرفانى است ، آموزش ‍ اسماء در واقع مرحله ابتدايى است ، اما اين مرحله ابتدايى اهميت عميق و همه جانبه را دارد، اگر سالك اين مرحله را به درستى پشت سر بگذارد. مى تواند با سرعت بقيه راه را طى نمايد. زيرا ملكه شدن اسماء سبب افزايش چشم گير در توان معنوى و جسمى است پس از اين مرحله عارف مورد اعتماد خداوند مى شود و خداوند از نيرو و قدرت خود به او عطا خواهد كرد.


فرق ذات و صفات پديد آمد..... صفات مانند يك سطح يا پايه قابل قبول در سلوك است كه فرد بايد با تلاش و رياضت ، خود را به آن برساند، اما ذات آن چيزى است كه انسان در انتها به آن مى رسد، وقتى انسان صفات را ملكه كرد، تازه راه را مى يابد و حركت آغاز مى شود. سپس براى شناخت خدا مى كوشد و درباره او سئوال مى كند.


قلم بر لوح نوشتن ..... به معنى ملكه كردن صفات الهى در سالك است . پس از آن است كه سالك تفاوت ميان انسان عادى و كامل را مى فهمد، و درمى يابد كه خدا عنايت ويژه اى به او داشته است ، كه به چنين مواهبى دست يافته ، لذا بيش از پيش شاكر و سپاسگذار مى شود.

سايه ..... سايه نشانه اى از وجود خداوند منان است . زيرا سايه قابل درك و اخذ نيست ، نشانه هايى كه وجود خدا را به انسان نشان مى دهد، به سايه تشبيه شده است . استاد توضيح مى دهد كه چگونه آرام آرام پيشرفت كرده و توانسته مسائل مختلف را از يكديگر جدا كند. منظور از قدم در اينجا راه است . سر قدم ، يعنى سر راه براى من روشن شد و توانستم مسير حركت تكاملى و عرفانى را بيابم . به عبارت ديگر به رازى كه در مسير و راه شناخت خداى تبارك و تعالى و چگونگى فنا وجود دارد پى بردم .
متن
اى ماه اسرار و اى كسى كه تن پوشى از سندس سبز
به من پوشاندى (الانسان / 20)
با معشوق خاكى و خشك همصحبت شدى
اگر زبانه آتش نبود، خشك نمى شدى
زمانى گذرا در آن زندانى شدى
از همين روى ((زندان بان )) خوانده مى شوى
در آنجا به علومى كه در تو پيدا شد، سرآمد شدى
اگر آن نبود به رياست نمى رسيدى
تو در هشت و بيست ساكنى
و بر ستارگان رونده و پنهان شده سير مى كنى (تكوير / 15)
بر كشتى شناورى از مس
كه ساخته تهيدست است ره مى نوردى
سالك گفت : از آنچه آدم (عليه السلام ) به من سپرد شادمان شدم و به آنچه بخشيد مسرور گشتم ؛ آنگاه گفت : پيش بران و سبقت گير تا آنچه از ديد چشم ها نهان است در آسمان دوم بر تو روشن شود.
توضيح شعر
سندس هاله اى نورانى است كه سبز روشن است و نوعى نور و انرژى است كه مخصوص اولياء الهى و بزرگان از اهالى بهشت است . البته در تمام انسان ها هاله هايى هست كه خداوند به آنها عطا فرموده است . اما اين هاله در اثر فعاليت هاى منفى و اعمال زشت حذف و ناپديد مى شود، به عكس ‍ با انجام اعمال نيك و عبادات اين هاله تقويت مى شود. مردم جهان از ديرباز به وجود اين هاله پى برده بودند. چنان كه در تصوير عارفان و پيامبران و ائمه اين هاله را ترسيم مى كرده اند، اما از ماهيت و چگونگى عمل آن بى اطلاع بودند. هندى ها هم معتقدند كه هر انسانى در بدن خود مراكزى از انرژى دارد، كه در نقاط مختلف قرار دارد و مانند چرخ يا دندانه هاى درون ساعت در يكديگر وارد مى شوند. اختلال در هر يك از آنها مى تواند تاثيرات منفى در كل سيستم بدن داشته و اعضاء بدن را از فعاليت بازداشته ، يا بيمار سازد. اما نظر آنان عمدتا معطوف به انرژى در جسم است و مربوط به روح نيست . برخى افراد با عنايات ويژه خداوند و تلاش در جهت اعمال نيكو و عبادت اين نور را تقويت مى كند و به تدريج به مرحله اى مى رسند كه ديگر نور بر جسم آنها غلبه مى كند. از آن پس جهان براى آنان غير قابل تحمل مى شود، اما به هر حال چون از اولياء الهى هستند بايد در جهان باقى مانده و تا زمان معين انجام وظيفه نمايند، آنان اعمال عادى بشر همچون ازدواج و خواب و غيره را دارند. زيرا همه آن اعمال بر اساس خواست و دستور خداست اين امور تا حدودى آنان را وابسته به محيط مى كند. به تدريج خداوند به آنان علومى (علوم غريبه و علوم مادى ) را اعطا مى كند. كه تا بتوانند مسئوليت هاى سنگين نگهدارى جهان (زندانبان ) را بر عهده گيرند. اگر اين علوم نباشد، امكان ايفاى مسئوليت هم وجود ندارد. اين افراد در حلقه اى هستند كه مخصوص بزرگان دين است و ستاره آنان هم ستاره اى مخصوص است كه اثرات وضعى بسيار مهمى بر جهان هستى دارد. تمام اين اوصاف درباره اولياى الهى و وارثان دين محمدى صلى الله عليه و آله و سلم است . سالك وارث به تمام علوم مورد نياز مجهز مى شود. تا به رياست مورد نظر مى رسد. ستاره او در فلك هشتم ، در موقعيت بسيار چشم گيرى است ، جايگاهى رفيع است و مى تواند بر نفس انسان هاى زنده و ارواح كنترل داشته و با آنان ارتباط برقرار كند. سير او با فلز مس بهتر است . هر انسانى به فلزى آشناتر است و همراه داشتن آن سبب سلامتى و سهولت رؤ يا و سير او خواهد شد. وارث مزبور، با فلز مس ، قدرت سير بيشترى مى يابد و مى تواند جسم و روح خود را قوى تر نموده و در انجام وظايف ، توفيق بيشترى يابد.

محی الدین ابن عربی
منبع : http://www.azha.ir/showthread.php?tid=1158

+ نوشته شده در شنبه چهارم تیر 1390 توسط سكوت |


مناجات دره بيضاء

بسم الله الرحمن الرحیم

بنده ام ! مرواريدى است باكره ، لطيف و سفيد چهره ، آن را از ژرفاى درياى غيب ذات خود برآوردم ، هرگز صفتى از صفت مرا نمى شناخت .

آنگاه در مردمك چشم پنهانش كردم ، از غيرت اينكه دست كسى بدو رسد، يا كسى بدو ميل كند و يا به كشف يا معمى شناخته شود، پيوند و جدايى نمى شناخت .
وقتى تو را به عنايت قدم پيشين جذب كردم و به جوامع الكلم راستين پيش ‍ بردم از نيروهاى تو ((كن )) را فروكشيدم و تو را در جايگاه خود درآوردم ، پذيرايى تو بر من واجب شد تا شواهد تحقيق ، به زبان حال آن ، از تو تعبير كند و تو ساكت بودى ، هستى ، كنش و واكنش از تو بود و تو محتضر بودى .
دريابنده اين رتبه بلند و يگانه ، با پيوند حيات ازلى به حيات ابديه ، با وجود زندان در قيد امروز و فردا بود و اين كه در برابر توست ، مائده هاى نهايى است از آنها به شمار و بى شمار ميل كند، از طعام ذات ، به ذات بخور؛ بسيارى از طالبان ، ماندن رسوم را براى وجود لذت ها مى خواهند. تنها در رود خود شنا كن ، آنچه در مهر خود نوشته يى بخوان .
مرواريد درخشان و يگانه دوشيزه را به نكاح تو در آوردم ، هيچ انسان و جنى با آن درنياميخته و اذهان و اعيان را درنيافته ، هيچ علم و عينى آن را نديده است ، هرگز از سر احسان و از كيف و اءين و رسم و عين انتقال نداشته است ، نامش در غيب ((احد)) است ، نعمت جاويدان و رحمت ابدى من است ، به نيكوترين عروس در قبه تقديس درآى ، اين دوشيزه ، شراب و صهبا و موج نابيناست ، آن را بى مهر عملى و بى اجر نبوى بگير.
سالك گفت : آن دره را، در مجلس سر غيب ذات او به سر و هم يثربى شكستم ، مهره نبى در آن بود، از شادى سرگشته شدم ، از خرسندى دامن كشيدم و خواند كه ((همانا من خدايم و خدايى جز من نيست ، مرا بپرستيد)) (طه / 14)، غوامض اسرار سجده كنان به روى در افتادند، صفات صمديت به شب زنده دارى برخاست ، در آن بى چيزى مقامى كه خداى بزرگ ما را بر آن آگاه ساخت و فرمود: ((پادشاه مردم )) (ناس / 2)، برايم ثابت شد.
شرح مناجات دره بيضاء
بنده ام : مرواريدى ..... در اينجا انسان كامل و اشرف مخلوقات را به مرواريدى دست نخورده و خالص تشبيه كرده است كه حضرت خداوند آن را از اعماق درياى ذات مقدس خود بيرون آورده ، در حالى كه هنوز علم نداشت و صفات حضرت حق را نمى شناخت .
آنگاه در مردمك ..... منظور آن نيست كه خداوند داراى چشم است . تشبيه براى اهميت و جايگاه انسان كامل در نزد حق تعالى است و در اينجا متن كمى دست خورده به نظر مى رسد. اما در كل حكايت از حال و وضع اولياءالهى دارد كه هميشه مى كوشند پنهان بمانند و مردم آنها را نشناسند.
وقتى تو را عنايت ..... تعابير مجازى است ، يعنى خداوند در حق انسان كامل و وارث دين محمدى صلى الله عليه و آله و سلم عنايت دارد، اگر سالك بتواند قرآن را در ظاهر و باطن فرا بگيرد. صفات الهى را در خود ملكه نمايد و به مقام و ارزش خود پى ببرد، خداوند به آنچه كه در حق او وعده داده عمل خواهد كرد. و مقام خليفه و جانشين را در زمين به او خواهد داد پس در اين مقام انسان كامل با خداوند ارتباط دارد و مورد حمايت خالق است . در اينجا پذيرايى كردن به معناى آن است كه انسان با صفات الهى زندگى كرده با بهره بردارى از آنها رشد نموده در خدمت خلق خداوند خواهد بود.
تو ساكت بودى ..... يعنى اينكه انسان در هيچ مرحله اى نمى تواند، در امور اساسى خلقت دخالت كند. مثل اينكه اراده كند، چه چيزى در زمين باشد و چه چيزى نباشد، مشيت الهى بر همه افراد و جوامع حاكم است . متاءسفانه بشر امروزى با توهم خود، تصور مى كند كه مى تواند چيزهاى نو ابداع و اختراع نمايد، اما درك نمى كند كه آدمى قادر نيست حتى عناصر اوليه را خلق كند ،، مثلا نمى تواند به طور مصنوعى آهن بسازد، خاك خلق كند، نمى تواند از باد منطقه اى جلوگيرى كرده يا آن را ذخيره نمايد. عقل خدادادى آدمى در حدى است كه بتواند از مواد استفاده يا آنها را با هم تركيب نمايد. به اين جهت اين عقل ناقص گاهى در راستاى تحريب وارد مى شود.
كنش واكنش از..... به معناى فوق است . انسان مى تواند با تلاش و كوشش خود به تعالى برسد. محتضر يعنى حاضر بودن براى انجام فعاليت هاى گوناگون با چنين حضور فعالانه بشر براى رسيدن به تعالى است كه انسان از دنياى فانى و خاكى فاصله مى گيرد و مقام خود را در دنيا بالا برده و در آخرت به جايگاه خوبى مى رسد. منظور از زندان ، دنياى جسم و جهان است كه آدمى را محدود كرده است . اما انسان به اين محدوديت پى برده و تلاش مى كند تا پيشرفت نمايد و به موائد الهى برسد. موائد الهى چيزهايى است كه در آخرت انسان را زنده نگه مى دارد. هر چند ارواح فاقد جسم هستند، اما آنان نيز براى خود نيازهايى دارند كه خداوند منابع بى پايانى براى ارضاء آنها در اختيارشان قرار مى دهد. براى رسيدن به آن جايگاه ابدى ، آدمى از طريق انجام تكاليف و عبادات و نيكوكارى جايگاه خويش را در آخرت بوجود مى آورد.
از آنها به شمار و..... يعنى اگر سالك حدود را در اين جهان رعايت كند و زياده روى و افراط و تفريط نداشته باشد، مى تواند براى آن دنيا بى شمار ذخيره نمايد تا به مقام واقعى خود برسد.
منظور از طعام ..... اگر انسان از صفات الهى بهره مند شود، به خدا نزديك مى شود. در اين مرحله هستند افرادى كه به ظاهر دنبال خودسازى و صفات هستند، اما در كار آنها ريا وجود دارد و هنوز براى دنيا ارزش قائلند. پس اين افراد در اساس به دنيا توجه دارند و نه به آخرت ، پس نبايد به آنان توجه كرد و آنان را پيروى كرد.
مرواريد درخشان ..... منظور از مرواريد انسان است . نكاح ، يعنى صفات الهى را در اختيار وارث قرار داده است .
هيچ انسان و جنى ..... منظور از هيچ آن نفس آدمى است كه با اوست و داراى پيچيدگى بسيار است . لذا خود انسان هم قادر نيست به طور كامل خود را بشناسد. فقط خداست كه اين قدرت را دارد. پس حتى شناخت آدمى از خود نيز همواره محدود است . مثلا پيچيدگى موجود در جسم بشر به سادگى قابل شناخت و كشف نيست . نمى داند روح او چيست ، از چه درست شده . لذا براى درك عميق و دقيق از وحى و دستورات خداوند هم دچار ابهام و اشكال است .
هرگز از سر احسان ..... به اين ترتيب بايد پذيرفت شناخت انسان نسبى و محدود است . او نمى داند، دقيقا از كجا آمده ، مى داند ابتدا نطفه بوده ، روحى در او دميده شده ، تربيتى يافته و انسان شده است . اما واقع مبداء و معاد او كجاست و چگونه است ؟
اين مرموز ماندن به دليل آن است كه آدمى با همه دانش تجربى خود دريابد اگر در درك و شناخت كامل خود عاجز است . پس بايد به قدرت و عظمت حضرت حق اعتراف و اقرار نمايد.
نامش در غيب ..... منظور از احد، اشرف مخلوقات بودن انسان است . احد از صفات بارى تعالى است كه بخشى از آن ممكن است در فهم و ادراك انسان بيايد، اما او احد نمى شود و فقط خداوند احد است . قل هو الله احد هيچ موجود ديگرى در پيشگاه الهى مقام انسان را ندارد پس فقط در مقايسه با ساير موجودات احد مى شود، نه در رابطه با خداوند. به همين جهت است كه انسان مى تواند به جهان باقى و ابدى برود. در آنجا از انواع نعمت هاى الهى برخوردار مى شود، در آنجا محدوديت وجود ندارد و رحمت الهى نامتناهى است و ابدى .
سالكى كه به درك خوبى از خداوند رسيده است زيبا مى شود. صهبا و شراب حالات عرفانى است . شراب سبب مستى و از خود بيخودشدن است . موج نابينا هم به معناى نديدن امور مادى است . تا چشم لاهوتى بتواند باز شده و امور معنوى را مشاهده نمايد. اما براى تحقق اين مرحله سالك بايد كار كند و زحمت بكشد، نبايد بدون كاركردن انتظار پاداش ‍ داشته باشد. اگر سالك به اين باور برسد كه اعمالى كه انجام مى دهد، تنها به عنوان انجام اندكى از وظيفه بوده است . لذا شرمنده باشد كه عمل او كامل نيست و ناقص است و اگر شاكر شده ، زيرا خداوند او را آفريده و علم و حيات داده و هم اوست كه باز اجازه شكر داده است . در اينجا اگر سالك چيزى مى خواهد فقط براى شناختن بيشتر است ، نه يافتن مقام و موقعيت مادى و معنوى . پس دچار خوف مى شود و در ارائه تقاضا هم احتياط مى كند. زيرا مى فهمد كه در اين مقام حتى حالت تقاضا هم در پاداش مؤ ثر است . گاهى برخى سالكين تصور مى كنند بايد خداوند به آنها عنايت كند، گويى از حضرت حق مطالبه دارند. اما روش صحيح آن است كه انسان طلب عاجزانه و درخواست سائلانه كند. زيرا كه او بدهكار خداوند است و هنوز شكر نعمت هاى عطا شده را به جاى نياورده و تا ابد هم قادر به آن كار نخواهد بود.
سالك گفت : آن ..... آن پرده و پوششى كه جسم را پوشانده و اجازه ورود به مرحله بالاتر نمى داد، شكافته شد و سالك بالاتر رفت ، يثرب حالت عرفانى است . سر وهم براى انسان حالت وهم و اوهام دارد، به اين تعبير صورت ظاهر مراد است كه خود نوعى وهم است . مهره نبى راهى است كه پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم آن را طى كرده و مقدارى هم نصيب سالك شده است . لذا احساس شادى مى كند و از حال عادى خارج مى شود. به طورى كه ديگر كارهايش شبيه انسان عادى نيست و به شب زنده دارى و امور عارفانه مشغول مى شود.
اين مقام جديد كه با عنايت حضرت حق بوده ، چون حالت پادشاهى يافتن سالك در ميان مردم است . زيرا ديگر نيازى به هيچ كس ندارد. نه آن كه داراى قدرت سياسى و يا ثروت مادى باشد.
در اينجا به نظر مى رسد، باز سالك به پشت سر نگريسته و متوجه تفاوت خود با مردم شده است . اين امر او را ذوق زده كرده است كه شايد از عوامل سقوط باشد. سالك نبايد در حين سلوك و پيشرفت خود را با مردم عادى مقايسه كند و اگر زمانى هم چنين حالتى ضرورى بود، بلافاصله بايد به ياد حضرت حق و عنايت خاص او افتاده و شكر خدا را بر جاى آورد، و براى جبران اين فاصله و تفاوت ، به مردم توجه كرده ، به آنان مهربانى كند و در حد امكان آنان را به مسئوليت ها و وظايف خود آشنا ساخته ، تكاليف آنان را برشمارد تا وظيفه اساسى خود را در ميان جامعه و در نزد خداوند انجام داده باشد.
بيان فوق به معناى شكسته نفسى و حقيرشمردن خود هم نيست ، سالك عارف بايد مرزى ميان تكبر و حقارت و شكسته نفسى بيابد كه مثبت باشد. طورى نباشد كه چنان در خدا غرق شود كه محيط اجتماعى و اطراف خود را ناديده گرفته و فراموش نمايد و نه آن كه چنان در ميان مردم غرق شود كه آثار وضعى آن سبب تاءثير بر عارف شده و او را از راه اصلى دور نمايد. عارف سالك بايد در حين آموزش مردم به خود آموزش دهد و در حين تربيت و اصلاح افراد، تربيت و اصلاح خود را هم مد نظر داشته و فراموش ‍ نكند.

+ نوشته شده در جمعه بیستم خرداد 1390 توسط سكوت |


زندگینامه شیخ اکبر جناب محی الدین ابن عربی

(ادامه مطلب)


ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم خرداد 1390 توسط سكوت |


ضمن عرض سلام خدمت دوستان بزرگمنش
کتاب عظیم فصوص الحکم که در عرفان شهره است به زبان فصیح عربی می باشد
ترجمه و شرح زیادی بر این کتاب نوشته شده است
مطالعه ترجمه این کتاب خوب است ولی بهترین اثر از مطالعه شرح کاملی از این کتاب بر وجود خواننده مترتب می گردد
جناب علامه حسن زاده آملی شرح عالی بر این کتاب از محی الدین عربی نگاشته اند که می تواند برای شما دوستان مفید باشد

در این جا ترجمه ای از فص های مختلف این اثر بی بدیل جناب ابن عربی به محضر گرامی تان تقدیم می گردد

منبع :

http://www.azha.ir/showthread.php?tid=610


ترجمه بخش آغازین فصوص الحکم

بسم الله الرحمن الرحيم


حمد برای خداست که نازل کننده حکمتهاست(1 )از پیشین ترین مقام (2 )بر قلبهای کلمه ها (3)به یگانگی راهی که دارای قرب است( 4 ) (یگانگی راه مستقیم) ، هرچند آیینها و ادیان و مذاهب، به سبب گوناگونی امتها، مختلف باشد؛ و صلوات و سلام خداوند بر مدد دهنده همتها، حضرت محمد، از خزائن جود و کرم ( 5 ) به استوارترین گفتار ( 6 )، و بر آل او باد.

اما بعد، من رسول خدا را ( که درود و سلام خدا بر او باد) در رؤیای بشارت بخشی، در دهه آخر محرم سال 627 ، در محل سکونتم، «دمشق»، دیدم، در حالی که در دست آن جناب- که درود خدا بر او باد- کتابی بود. حضرتش به من فرمود:« این کتاب «فصوص الحکم» است. آن را بگیر و به مردم عرضه کن تا از آن بهره مند شوند.»

گفتم: «به گوش دل و جان شنیدم ، و طاعت از آن خدا و رسول او و آنهايی است که حق فرماندهی بر ما دارند، همان طور که بدان امر شده ایم.»

پس آرزو را محقق یافتم و نیت خود را خالص کردم و قصد و همت خود را برای ابراز این کتاب -همان طور که رسول خدا برای من مشخص کرده بود- از شوائب مجرد کردم، به گونه ای که خالی از هر زیادت و نقصانی باشد؛ و از خداوند درخواست کردم که مرا در این امر و در تمام احوالم از جمله بندگانی قرار دهد که شیطان بر آنها سلطه ای ندارد، و از او در خواست کردم که مرا در تمام چیزی که انگشتانم می نگارد و زبانم می گوید و دلم آن را فرا می گیرد به القای پاک الهی (القای سبوحی) و دمیدن روح قدسی در درون ، با پشتیبانی و قوت بخشیدنی که مرا مصونیت و عصمت بخشد، خاص گرداند ؛ به طوری که من مترجم باشم ، نه متحکم (که به ميل خود چيزی می گويد يا می نويسد) تا برای هر که از رجال الهی و اهل الله و اصحاب قلوب بر آن واقف می شود متحقق شود که این کتاب از مقام تقدیسی نازل شده است که منزه از اغراض نفسانی است، همان اغراضی که ناخالصی و فریبکاری در آن راه می یابد؛ و امیدوارم که حق –تعالی- چون دعایم را شنید، ندایم را اجابت فرماید.

بنابراین، من جز آنچه حق تعالی بر من القا می کند، القاء نمی کنم؛ و در این سطور، جز آنچه حق بر من نازل می کند، نازل نمی کنم ؛ و این در حالی است که من نه صاحب نبوتنم، و نه صاحب رسالت؛ بلکه وارثم (وارث انبیاء و رسولان و اولیای حق) و برای آخرت خود کشت می کنم.

فمن الله فاسمعوا ***** و الی الله فارجعوا
فاذا ما سمعتم ***** ما اتیت به فعوا
ثم بالفهم فصلّوا ***** مجمل القول و اجمعوا
ثم منّوا به علی ***** طالبیه لا تمنعوا
هذه الرحمة التی ***** وسعتکم فوسّعوا

یعنی: پس از خدا بشنوید و به جانب خدا بازگردید؛ پس هرگاه آنچه را که من عرضه کردم شنیدید، آن را حفظ کنید؛ سپس مجمل آن را (سخنان خلاصه و سربسته مرا) با فهم تفصیل دهید (شرح و بسط دهید و رازگشایی کنید) و جمع کنید(جمع بندی کنید) ؛ سپس آن را به خواستارانش عطا کنید و آن را از ایشان منع نکنید. این رحمتی است که شما را فرا گرفته است، پس شما نیز آن را گسترش دهید.

و از خداوند امید دارم که از کسانی باشم که مورد تأیید قرار گرفته اند و توانا و مؤید شده اند و مقید به شرع مطهر محمدی گردیده اند و دلبند و پایبند آن شده اند؛ و از خدا امید دارم که ما را، همان گونه که از امت آن حضرت قرار داد، در زمره آن حضرت محشور فرماید.
پس اولین چیزی که حضرت مالک بر بنده از آن (کتاب فصوص الحکم) القاء کرد: «فص حکمة الهیة فی کلمة آدمیة» است.


پی نوشت
-----------------------------------------------------------------------------------------
1- حکمت عبارت است از معرفت به حقایق اشیاء و حقایق امور و ویژگیها و احکام آن و عمل به مقتضای آن.

2- حکمت امری خدادادی است. در آیه 269 از سوره «بقره» آمده است:«یؤتی الحکمةمن یشاء و من یؤت الحکمة فقد أوتی خیرا کثیرا» یعنی «خداوند به هرکس که می خواهد حکمت را عطا می کند ؛ و به هرکس که حکمت داده شود خیر فراوانی داده شده است.» سرچشمه حکمت در درون انسان است؛ یعنی انسان حکمتی را که در درونش نهاده شده است کشف می کند. حضرت محیی الدین در« فص شعیبی » می فرماید ، خداوند دو تجلی دارد. تجلی اول «تجلی غیب» است؛ و در این تجلی است که استعدادهای هر چیز و هر کس نیز به او داده می شود. تجلی دیگر «تجلی شهادت» نام دارد، و در این تجلی استعدادهای داده شده به هر چیز و هر کس ظاهر می شود. بنابراین، استعداد درک حکمتها در تجلی غیب به انسان داده شده و در نهاد وی قرار داده شده است، و در تجلی شهادت این حکمتها در فرد متجلی می شود و ظهور می کند.

3 - واژه «کلمه» در معنای عام آن، به همه مخلوقات اطلاق می شود . یک وجه از وجوه استعمال واژه «کلمه» در مورد مخلوقات این است که مخلوقات حاصل امر «کن» (باش) خداوندند و واژه «کلمه» در معنای خاص آن، به پیامبران و اولیای الهی گفته می شود. برخی از شارحان فصوص معتقدند که در اینجا مقصود از «کلمه ها» معنای عام آن نیست، چون حضرت محیی الدین از نازل کردن حکمت بر قلب کلمه ها سخن به میان می آورد، اما سخن ايشان صحيح نيست؛ زيرا اين امر که خداوند در آفرينش هر مخلوق و در صفت و فعل هر مخلوق حکمت بلکه حکمتهايی قرار داده است خود از مصاديق نزول حکمت بر قلبهای کلمه ها يعنی بر همه مخلوقات است.


4 - برخی در مورد باء در«باحدیة الطریق الأمم» گفته اند که بای ظرفیة است یعنی فروفرستنده حکمتهاست در یگانگی راه مستقیم؛ و برخی گفته اند که باء در معنای سببیت است یعنی به سبب یگانگی راه مستقیم آن را نازل کرد و برخی باء را در معنای تضمین دانسته اند و معنایش این می شود که: حکمتهای نازل شده متضمن این معناست که راه مستقیم يکی است و یگانه است؛ و غیر این وجوه نیز گفته شده است.


5- مقصود از خزائن جود و کرم اسماء الله است.

6 - مقصود از «بالقیل الأقوم» این است که با استوارترین و بهترین و درستترین و مناسبترین گفتار همتها را مدد می کند.




ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم خرداد 1390 توسط سكوت |


X

این"سکوت"تو چه پر احساس است

پر ز گل های قشنگ یاس است

من بچینم گلی از تو یا نه ؟

دل من پر شده از وسواس است

شعر از مطهر- وبلاگ حكايات حكيمانه:

http://30arg.blogfa.com


Home
Email

Archives

اردیبهشت 1391

فروردین 1391

آبان 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آرشيو


Categories

شیخ اکبر جناب محی الدین ابن عربی
در سينه ات نهنگي مي تپد
دكتر الهي قمشه اي
مناسبتها
عرفان نظر آهاري


پیوند ها

وبسایت رسمی دکتر الهی قمشه ای
دکتر الهی قمشه ای
دانایی زیبایی نیکویی
ذوالفنون
زینت هفت آسمان
شام مهتاب
سايت رسمي دكتر الهي قمشه اي
گنجینه بهترین کتاب ها
دانایی زیبایی نیکویی
حكمت الهي
وب نامه شفيعي مطهر
در امتداد عطر گیسوان تو...
انجمن فرزانگان کویر دامغان
سکوت زیباست
حکایات حکیمانه
مشاوره وروانشناسی آران وبیدگل -کاشان
داستانهاي زيبا
استاد بزرگ دکتر حسین الهی قمشه ای
لطايف و ظرايف ادبي«ادبي»
سرّعشق«عارفانه‌»
صبح است ساقيا قدحي پر شراب كن «عارفانه‌»
نور و نار
خدا هم عاشق است «عارفانه‌»
خام بدم، پخته شدم، سوختم «عارفانه‌»
پیش آی و گوش دل به پیام سروش کن
.:دلها بیاد خدا آرام میگیرد:.
پايگاه اطلاع رساني بنياد حکمت اسلامي صدرا
موسسه تحقيقاتي اسراء «مذهبي»
نسیم حیات
حدیث عشق
غم دوست
.:: گل گفته ::.
موسیقی؛ صدای خداست
مرکز دانلود نوحه ایران «مذهبي»
اوْخشاما - «مذهبي»
خدا و عشق
اسراری شگفت از بندگی
من کی هستم ؟
منجی
نسیم عشق
نا کجا آباد
مصرف شده
گلچین مطالب
عطشان ( امام حسین (ع))
رقص طوفان «مذهبي»
استاد حسین انصاریان - «مذهبي»
تو مي توني . . .
صداي پاي آب
غریبانه ها - امام علي (ع) «مذهبي»
تدریس عشق
علامه حسن زاده آملی
رسم زمانه
شعر تركي
او خواهد آمد
هوای خنک استغنا


پيوند هاي روزانه

فهرستي از کتاب هاي بزرگ جهان
زندگينامه عرفان نظر آهاري
وب سايت دكتر الهي قمشه اي
نجم الدين علامه حسن زاده آملي
پيشگو
استخاره با قرآن 1
استخاره با قرآن 2
حکیم الهی قمشه ای (سرّعشق)
(( دکتر حسین الهی قمشه ای )) حکیم ، عارف ، شاعر و فیلسوف بزرگ ...
سخنانی از دکتر الهی قمشه ای


آرشیو پیوندهای روزانه


آمار وبلاگ
free counters

Modified By : Yek SokooT



فال حافظ

فال حافظ

نيت كرده و كليد زير را كليك كنيد

براي گرفتن فال خود اينجا را كليك كنيد