فریدالدین عطار




 




      نام اصلی او فرید الدین ابو حامد محمد بن ‌ابوبکر ابراهیم بن ‌اسحاق،.شاعر و عارف قرن ششم و هفتم هجری قمری، در سال ۵۴۰ هجری قمری برابر با ( ۱۱۴میلادی ) در نیشابور دیده به جهان گشود. پدر وي ، ابراهيم بن اسحق از اهالي زروند كدكن، روستاي خوش آب و هوايي از توابع شهر نيشابور بود كه پدر اندر پدر به شغل داروسازي روزگار سپرده بودند. او فرد سرشناس و خوشنامي بود و خانواده اش با سربلندي زندگي مي نمودند.




     هنوز چند ماهي به تولد عطار مانده بود كه يكي از دوستان قديمي و صميمي ابراهيم (پدر عطار) معروف به حكيم طوسي كه داروخانه اي در شهر طوس داشت به واسطه اينكه پسري نداشت و در بستر بيماري بسر مي برد، داروخانه اش را به وي فروخت و چنين شد كه ده روز پس از تولد عطار در روستاي كدكن، آنها عازم طوس گرديدند.




     دوستي عميق حكيم طوسي و پدر عطار در زندگي وي باعث سود بسياري گرديد. زندگي پربار شيخ عطار مقارن با جنگهاي مهيب و دهشتناك با مغولان بود و حتي وي در كهنسالي به دست دروند مغولي به قتل رسيد. از آنجا كه نيشابور داراي محله هاي متعدد و مدرسه هاي بسيار مشهوري بود، در آن روزگار يكي از اهداف دانش دوستان خراسان و بسياري از كشورهاي همسايه بود . آن مدارس در علوم روز، ادب عرب، فقه ، تفسير، تاريخ، شيمي ، رياضي ، طب و نجوم سرآمد بودند.




      بزرگاني چون فردوسي و خيام نيز برخاسته از همين سرزمين اند. شيخ حمزه نيشابوري نخستين استاد عطار بود كه بعد از آموزش مقدمات به وي به پدرش توصيه نمود براي پرورش هوش و استعداد سرشار عطار وي را به مدارس علميه بفرستد. وي در كنار علوم عربي به علوم ديني نيز مشغول گرديد و پس از گذراندن دوره هاي مختلف بتدريج به درسهاي عميق تر پرداخت و فنون ادبي سنگين، علم حكمت، كلام و نجوم را نيز آغاز نمود و اين در حالي بود كه به تناسب شغل پدري و علاقه اش علم طب و گياه شناسي را نيز نزد بزرگان آن زمان مياموخت .




      مدرسه نظاميه نيشابور كه دانشگاه بزرگ زمانه به شمار مي رفت شاهد شاگردي عطار نيشابوري بود. عطار بر اثر تشويق پدر و علاقه شخصي اش، دوره هاي معمول آن زمان را بسيار كوتاهتر از همكلاسي هايش مي گذرانيد. وي برادر كوچكتري به نام صفر داشت. وقتي عمرش از پانزده گذشت بخش عمده اي از علوم زمان خود را آموخت و در ادب عرب و فهم اسفار و احاديث به مقامي درخور توجه رسيد. شانزده ساله بود كه نيشابور مورد تاخت و تاز تركان قرارگرفت و آنها پس از تسخير نيشابور دست نشانده سلطان سنجر را كشته و كتابخانه ها و مدرسه هاي نيشابور را به آتش كشيدند و مردم زيادي مانند استاد وي به قتل رسيدند و عطار براي اولين بار اشعار غمگين سروده و به پدرش عرضه كرد.




       پدرش جهت تكميل و ادامه تحصيل و حفظ و نگهداري فرزند از جنگ، او را به همراه يكي از دوستانش به نام پركاش به هند رهسپار نمود. موهان پركاش ، تاجر هندي ، جهت سوداگري به نيشابور رفت و آمد داشت و پدر عطار با اجير نمودن چند محافظ پسر را به همراه پركاش عازم هندوستان كرد. پركاش ، تاجر كهنه كار و وفادار هندي با علاقمندي كامل به عطار، او را تا هند همراهي نمود و به محض رسيدن به ايالات و شهرهاي ايراني نشين آن ديار، در اولين فرصت عطار را به دانشمندي ايراني الاصل ، ساكن پنجاب معرفي نمود. حكيم ايراني الاصل ساكن هند كه به پيران رازي معروف بود از پارسيان هند و زرتشتي بود و همانطور كه از كنيه اش “رازي” بر مي آيد اصلش متعلق به “ري” خراسان زمين بوده است.




       استاد پيران رازي در اولين برخوردش به عطار گفت: “فرزندم بايد باور داشته باشي كه خداوند هيچ موجودي را عبث نيافريده است، گياهان هم كه از مخلوقات خدايند و هركدام يك خاصيت دارند. البته اين هنر و علم انسان است كه بايد بتواند خاصيت گياهان را كشف كند و اگر نتوانست نبايد تصور كند كه فلان گياه يا فلان حيوان بيهوده خلق شده است.” اين بزرگترين درس استاد به عطار بود و عطار به عظمت آن پي برد و آنرا عاشقانه پذيرفت.




       زندگي عطار خيلي ساده در منزل استاد، محل كار استاد و همراهي استاد براي مراجعه به بيماران خلاصه مي شد. اين زندگي هرچند در آغاز سخت مي نمود ، اما كم كم براي وي عادي شد. پس از سه سال، عطار به حكيمي خبره و آشنا به پيچ و خم كار داروسازي تبديل شد و رسما استادش به وي گفت كه چيز جديدي براي آموختن به وي ندارد. عطار شادمان تصميم گرفت در اولين فرصت به وطن برگردد. به همين دليل به تجارتخانه پركاش رفته تا برنامه سفرش به خراسان را تنظيم نمايد ، ولي همان روز در محل تجارتخانه به دختري پارسي زبان بر مي خورد و سخت شيفته اش مي گردد. او كه ديگر بازگشت به وطن را فراموش كرده بود، در جريان جستجوي محبوبش درمي يابد كه وي دختر عالمشاه رازي ، عموي پيران رازي است. عاقبت با وساطت پيران رازي از آن دختر كه “عهدجهان” نام داشت خواستگاري كرده و با وي ازدواج مي كند.




       در باب دين عهد جهان،‌ همسر عطار، از آنجا كه وي دخترعموي پيران رازي بوده، بي شك از خاندان پارسيان (زرتشتيان خراسانی تبار مقيم هند) است. در اين مورد اشاراتي نيز به مسلمان بودن پدرش شده كه با توجه به اينكه پدر وي از خاندان پارسيان بوده ، مسلمان بودنش بعيد بنظر مي رسد. هرچند مادر وي زرتشتي بوده ولي از آنجا كه وي با عطار كه مسلمان سني و شافعي بوده ازدواج مي نمايد ، از آنجا كه در رسوم پارسيان چنين ازدواجي بسيار نادر و غير ممكن است شايد مسلمان شدن پدر عهد جهان هم از همين مصاديق محال باشد.




      عطار به اتفاق همسرش بار سفر بسته و به نيشابور نزد خانواده بازمي گردد. جواني، ثروت نسبي، همسر دلخواه، علم، سخنوري، قدرت و طبع شعر در كنار عزت و احترامي كه از همگان مي ديد ،‌از او فرد خوشبختي ساخته بود. وي داراي پسري به نام حامد و يك دختر شد. پس از آن پدرش وي را به خانقاه برد ولي او آنجا را نپسنديد و به زندگي سراسر شاد خود همراه با عشق به همسر و فرزندان ادامه داد. پنج سال زندگي وي در اوج خوشبختي سپري گرديد تا اينكه همسرش عهد جهان در بهار سال 566 هجري قمري به دليل بيماري لاعلاج به سرعت رنجور گشت و از دنيا رفت.




      او اشعار زيادي در غم از دست دادن همسرش سرود كه هرچند از نظر ادبي ارزشمند است، شدت تاثرش را نيز مي توان درك نمود .




چگويم زغم عهد جهان كه تا جهانست              بنـــاي عهدجهان نيست استوار، دريغ




دلت كــــه گلشن تحقيق بود اي عطار              بسوخت همچو لاله ز انتظار ، دريغ




     عطار پس از مرگ همسر گاهي به خانقاه مي رفت و شايد مهمترين رويدادي كه وي را به عرفان متوجه ساخت در همين دوران روي داد : روزي عطار مطابق معمول در داروخانه نشسته بود كه درويشي به وي نزديك شده و كمكي خواست، عطار وي را راند. درويش به كنايه گفت: “تو كه حاضر نيستي پشيزي از مالت را جدا كني، چطور حاضر مي شوي جان به جان آفرين تسليم كني؟” عطار در پاسخ مي گويد: “همانطور كه تو خواهي داد.” درويش با خنده مي گويد: “براي من مردن مانند خوابيدن است، مثل پرواز پرندگان.” عطار مي گويد: “چطور؟ ” درويش نيم تنه اش را رو به قبله گذاشته و دراز مي كشد و مي خوابد. عطار با ناراحتي از پيشكارش مي خواهد درويش را بلند كرده و مبلغي به وي بدهد ، ولي با كمال حيرت وي را مرده مي يابند. عطار آن درويش را در قبرستان نيشابور دفن كرده و براي او مراسم ترتيب داد. پس از آن ، عطار از عالم عشق و هجران عهد جهان به دنياي ديگري كشيده شد و به افكار عميقي روي آورد.




      او مجددا به خانقاه رفت و به پرس و جو پرداخت. پدرش براي چاره اشتغال فكري او ، نزد شيخ سعدالدين ابوالفضل بن الربيب رفت . عطار از شدت احترامي كه پدرش نسبت به آن شيخ به جا مي آورد متعجب شد و در آنجا بود كه عطار از شيخ پرسيد: چگونه مي توان به خدا نزديك شد؟ شيخ در پاسخ گفت : براي اين كار از اين به بعد بايد بكوشيد تا اولا هيچ واجبي را ترك نكرده و هيچ حرامي را مرتكب نشويد . ثانيا همه خلق خدا را ، چه پير و جوان، چه كودك و كامل، چه مسلمان و غيرمسلمان، چه عرب و عجم را بالاتر از خود دانسته و در خدمت آنها بكوشيد به طوريكه حتي خود را از يكنفر بالاتر ندانيد.




      او در همان روز سخت با ورود به خانه و برخورد با مستخدم خود به وي سلام داد و دريافت چه كار سختي در پيش رو دارد. چطور مي شود پيرزني كه نه علم دارد نه ثروت، نه زيبايي نه جواني، نه خاندان معروف و … از خود بهتر دانست. بدين ترتيب بود كه عطار اينك نخستين سرمشقهاي عرفاني خود را از شيخ و خانقاه مي گرفت و همين بذرها عاقبت منجر به شكوفايي نگرش عرفاني او به دنيا و خلق آثار بلند عرفاني بي نظيري شد كه ادبيات جهان به ياد دارد. او مراتب زهد و تقوا را نزد پير و مرشد فرا مي گرفت و در سي سالگي رسما به كسوت فقر نايل آمد و در مراسمي لقب پرافتخار فريدالدين (فريد=يگانه) به وي بخشيده شد ولي او صلاح ديد كه همچنان خود را عطار بنامد.




     او سروده هايش را به خانقاه عرضه مي كرد و آن زمان بود كه سكوت هميشگي خانقاه مي شكست و زمزمه ها به همهمه و فرياد تبديل مي شد. چشمها بسته و لبها گشاده مي شد و حالي خوش فضاي نوراني خانقاه را فرامي گرفت . بالاخره رفتار عطار و كناره گيري اش از مجالس و رفت و آمد منظمش به خانقاه بعضي از قشريون را واداشت تا اشعار وي را دستاويزي براي تبليغ بي دين شدن او بنمايند.




      اينگونه بود كه او به سفر مي رفت. او ضمن سفري كه به خوارزم داشت با بزرگان عرفان و تصوف ملاقات كرد ولي هرگز آنگونه كه در تصوف مرسوم است كسي را به عنوان پير و مرشد خود نپذيرفت.  جالب اينكه او در اين سفرها چون درويشي دوره گرد ظاهر مي شد و حتي براي ارتزاق به كشكول خود متوسل مي شد. چرا كه در عالم تصوف خجالتي كه فرد بايد براي درخواست لقمه اي نان از خلق ببرد را نمادي قرار داده و به اين نتيجه مي رسيدند كه شخص كه همه عمر بر سر سفره پروردگار نان مي خورد چقدر بايد سپاسگذار و شرمنده باشد. وي در اين سفرها به جمع آوري كتاب مي پرداخت و چند اثر خود را نگاشت .




      با بازگشت مجددش به خانقاه نيشابور، دوباره اشعار شورانگيزش خانقاه را به وجد مي آورد.




      تنها پسرش در سن 32 سالگي در حاليكه به شغل داروسازي مشغول بود شبي بر اثر حادثه اي فدا شد . اين واقعه در روحيه عطار بسيار اثرگذار بوده و اشعار تلخي در غم پسر مي سرود.




      شيخ عطار با توجه به قلب غمزده اش مجموعه اي به نام مصيبت نامه بالغ بر 7500 بيت تقديم ادبيات پارسي نمود. يك سال پس از پايان مصيبت نامه پدرش فوت كرد. او قصيده معروفي از زبان پدرش در زمان مرگ سرود.




      با فزوني يافتن آثار عطار و نگاشتن الهي نامه، بعضي از علماي دين، وي را رافضي خوانده و همين شد كه در مدتي كوتاه مردم به وي و خانواده اش توهين مي كردند.




     به همين دليل شيخ مدتي داروخانه اش را بست و با افسردگي به حومه شهر پناه برد، در آنجا افراد انگشت شماري سراغش را مي گرفتند و چند سالي در تنهايي اشعار نغز بيشماري سرود و بهترين آنها را در كتابي به نام “مختارنامه” گنجانيد.




       از اين دوستان دوران انزوا مي توان به حاجي داعي اشاره كرد كه با تشويق او ، عطار داستان خسرو و گل را به شعر درآورد و آنرا “خسرونامه” ناميد. خواجه نصيرالدين طوسي با او ملاقات نمود و از وي استفاده هاي فراوان برد.




      مولانا از بزرگان ديگري است كه با عطار ملاقات داشت. پدر مولوي در سفري به حضور عطار رسيد و مولانا كه كودكي 12 ساله بود سخت مورد علاقه عطار قرار گرفت. از آنجا كه چند مثنوي از او را از حفظ خواند ، عطار نسخه اي از كتاب اسرارنامه اش را به وي هديه داد.




      صد تاسف پايان عمر شيخ عطار با آفت ويرانگر حمله چنگيز در سال 617 هجري مصادف شد و دانشمند گرانمايه اي چون او قرباني غارت و وحشي گري مغولان شد. از آنجا كه داماد چنگيز به دست نيشابوريان كشته شد، از طرف چنگيز فرمان داده شد حتي سگها و گربه هاي نيشابور را زنده نگذارند و هفت شبانه روز آب در نيشابور بستند. و بر خرابه خانه مردم جو كاشتند.




      دختر چنگيز پس از چند روز دستور داد فقط 40 نفر از هنرمندان مختلف را از ميان اسيران انتخاب نمايند و بقيه را گردن زنند و چنين بود كه از جمعيت چندين هزار نفري آن زمان نيشابور فقط 40 نفر در غل و زنجير رهسپار تركستان گرديدند. يكي از آن اسيران شيخ عطار بود. وي كه 77 ساله بود با مغولان عتاب مي كرد ، در نتيجه مغولي با كمند او را بر روي زمين كشيد. آن قامت رعناي عشق و عبادت بر خاك كشيده مي شد. آن پيشاني درخشاني كه سالها بر سجده عشق عبادت كرده بود به سنگ و كلوخ برمي خورد و خون از سراپايش مي ريخت . مصداق شعر خودش:




خـــــــدايا جانم آنگه خواه كاندر سجده گه باشم                       




                                  ز گريه كرده خونين روي و خاك آلوده پيشاني




      بين اسيران وي خادمي بود كه از شيخ پذيرايي مي كرد. وقتي مغولان قصد كشتن وي را نمودند، او فرياد مي زد كه اگر او را ببخشيد، من هزار درهم به شما خواهم داد. شيخ به خادمش نگاه تشكر آميزي انداخت و به مغول گفت: “ اي سرباز ترك! مرا به اين قيمت نفروش كه خريدار بيش از اين دارم. ” در اين هنگام سرباز مغولي براي توهين به نيشابوريان و شيخ به جلاد اولي مي گويد: “ اين فرد را مكش كه به خونبهايش يك توبره كاه مي دهم.” شيخ به جلاد گفت: “ بفروش كه بيش از اين نمي ارزم! ” 




     گويند وي در لحظات آخر عمر به اين ابيات مشغول بوده است:




در كوي تو رسم سرفرازي اينست       مستــــــان ترا، كمينه بازي اينست




با اينهمـــــه رتبه، هيچ نتوانم گفت       شايد كــــه ترا بنده نوازي اينست ؟








آرامگاه عطار در نیشاپور