حافظ

دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود

تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود

 

دل که از ناوک مژگان تو در خون می‌گشت

باز مشتاق کمانخانه ابروی تو بود

 

هم عفاالله صبا کز تو پیامی می‌داد

ور نه در کس نرسیدیم که از کوی تو بود

 

عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت

فتنه انگیز جهان غمزه جادوی تو بود

 

من سرگشته هم از اهل سلامت بودم

دام راهم شکن طره هندوی تو بود

 

بگشا بند قبا تا بگشاید دل من

که گشادی که مرا بود ز پهلوی تو بود

 

به وفای تو که بر تربت حافظ بگذر

کز جهان می‌شد و در آرزوی روی تو بود

 

سعدی

خوشتر از دوران عشق ایام نیست

بامداد عاشقان را شام نیست

 

مطربان رفتند و صوفی در سماع

عشق را آغاز هست انجام نیست

 

کام هر جوینده‌ای را آخریست

عارفان را منتهای کام نیست

 

از هزاران در یکی گیرد سماع

زانکه هر کس محرم پیغام نیست

 

آشنایان ره بدین معنی برند

در سرای خاص، بار عام نیست

 

تا نسوزد برنیاید بوی عود

پخته داند کاین سخن با خام نیست

 

هر کسی را نام معشوقی که هست

می‌برد، معشوق ما را نام نیست

 

سرو را با جمله زیبایی که هست

پیش اندام تو هیچ اندام نیست

 

مستی از من پرس و شور عاشقی

و آن کجا داند که درد آشام نیست

 

باد صبح و خاک شیراز آتشیست

هر که را در وی گرفت آرام نیست

 

خواب بی‌هنگامت از ره می‌برد

ورنه بانگ صبح بی هنگام نیست

 

سعدیا چون بت شکستی خود مباش

خود پرستی کمتر از اصنام نیست