گلشن راز شيخ محمود شبستري
گلشن راز (باغ دل)
از آن گلشنگرفتم شمهاي باز
نهـادم نــام او را گلشــن راز
در او راز دل گلــها شـكفتــه
كه تا اكنون كسي ديگر نگفته
عيون نرگس او جمله بيناست
زبان سوسن او جمله گوياست
گلشن راز
شيخ محمد شبستري نيز چون سعدي آفريننده گلشني است كه باد خزان را در آن راه نيست اما آدميان خزانزده را به باغ سبز و نامنتهاي عشق فرا ميخواند تا از دلتنگي عالم به درآيند و به گشايش و خرمي رسند.
در باغ دلگشايت غم از كجا درآيد
با وصل جانفزايت هجران چكار دارد
عراقي
«گلشن راز » شيخ محمود شبستري يكي از آن باغهاست كه هفتصد سال است رنگ خزان به خود نديده و كس بوي بيوفايي از آن نشنيده است. گلشني كه:
عيون نرگس او جمله بيناست
زبان سوسن او جمله گوياست
گلشن راز
اما اين گلشن چگونه از آسمان معني به زمين الفاظ فرود آمد و در عالم نقش و نگار نام و نشان يافت، خود قصه شيريني است كه شيخ محمود در آغاز چنين حكايت كرده است:
هفدهمين سال از سده هشتم هجري در ماه شوال بود و ما حلقه انسي داشتيم با عزيزان و ياران كه ناگاه:
رسولي با هزاران لطف و احسان
رسيد از خدمت اهل خراسان
و نامهاي آورد از پيشواي سالكان آن ديار، امير حسيني هروي، كه چون چشمه خورشيد شهره آفاق بود و هنرهاي بسيار داشت. آن بزرگ در نامه خويش سؤالاتي منظوم از مشكلات اصحاب اشارت و عاقلان مجنونصفت طرح كرده بود، در كلماتي منظوم كه متن آن چنين بود:
ز اهـل دانــش و اربـاب معنــي
سؤالــي دارم انـدر بـاب معنـــي
ز اسـرار حقيقت مشكلـي چـند
بگويـم در حضـور هـر خردمــند
نخست از فكر خويشم در تحـير
چهچيز است آنكه خوانندشتفكر
چه بـود آغـاز فكـرت را نشـاني
سرانجــام تفكـر را چـه خـوانـي
كدامين فكرما را شـرط راه است
چرا گـه طاعت و گاهي گناه است
كه باشم من، مرا ازمن خبر كـن
چه معني دارد اندر خود سفـر كن
مسافر چون بود رهرو كدام است
كه را گويم كه او مـرد تمام اسـت
كه شد بر سرّ وحدت واقف آخـر
شناسـاي چـه آمـد عـارف آخـــر
اگرمعروف و عارف ذاتپاك است
چهسودا درسر اينمشت خاك است
كدامين نقطهرا نطق است اناالحق
چه گويـي هرزه بـود آن يا محقـق
چـرا مخــلوق را گـوينـد واصـل
سلوك و سير او چون گشت حاصل
وصال ممكن و واجب به هم چيست
حديث قرب و بعدو بيش وكم چيست
چه بهر است آنكه علمش ساحل آمــد
ز قعـر او چـه گوهـر حاصل آمـد
چه جزو است آنكه او از كل فزون است
طريق ديدن آن جـزو چون است
قديـم و محـدث از هـم چون جدا شـد
كه اين عالم شد آن دگر خـدا شد
چـه خواهــد مـرد معنـي زان عبـارت
كـه دارد سوي چشم و لب اشارت
چـه جـويد از سـر زلف و خط و خــال
كسي كاندر مقامات است و احوال
شراب و شمع و شاهد را چهمعني است
خراباتي شدن آخر چه دعوي است
بـت و زّنـار و ترسـايـي در ايـن كـوي
همه كفر است ور نه چيست برگوي
كسـي كـو حل كنـد اين مشـكلـم را
نثــار او كنــم جــان و دلـــم را
چون رسول نامه بر خواند، مجلسيان را از آن سؤالات بديع و شگفت و وجد و حالي درگرفت. آنگاه همه روي در من آوردند كه حل اين مشكلات با توست و بايد چنانكه خواستهاند، پاسخي منظوم فراهم آوري تا نه تنها اهل خراسان كه جملهي عالم از آن بهره گيرند. عذر آوردم و گفتم آخر اين درويش را سر شاعري نيست و:
همه دانند كين كس در همه عمر
نكرده هيچ قصد گفتن شعر
و ديگر آنكه:
عــروض و قـافيه معني نسنجد
كه هر حرفي در او معني نگنجد
مـعاني هـرگز انـدر حـرف نـايد
كه بـحر قلزم انـدر ظـرف نـايد
چو ما از حرف خود در تنگناييم
چرا چـيزي دگـر بر وي فزايـيم
اما به پيروي از فرمان الهي كه فرمود:
فاما السائل فلاتنهر.(سوره والضحي)
خواهنده را از در خويش مران.
و به پاس خاطر ياران و حق صحبت ايشان بدين كار سر نهادم و در آغاز در برابر هر بيت سؤال، بيتي در پاسخ بياوردم و نامه به پايان بردم و:
رسول آن نامه را بست به اعزاز
وز آن راهي كه آمد باز شد باز
آنگاه نازنيني كه همه سر ارادت بر آستان او داشتيم، فرمود بر آنچه گفتي چيزي بيفزاي و آن اسرار كه در پرده نهان كردي يوسف وار از پرده به مجلس فرست.
تا حريفان در او نظاره كننــد
هم كف و هم ترنج پاره كنند
هفت پيكر
پس به اشارت آن شكر لب:
پي آن تا شود روشن تر اسرار
در آمد طوطي طبعم به گفتار
گلشن راز
و چون خود را درميان نميديدم و طوطي صفت آنچه ميگفتم گفته استاد ازل و شرح اشارت ابروي او بود، در آن مقام حضور با حضرت دوست گفتم كه نام اين منظومه چيست. جواب بر دل آمد كه اين كتاب گلشن راز ماست. رواست كه نام آن «گلشن راز» باشد. پس:
چو حضرت كرد نام نامه گلشن
شود زو چشم دلها جمله روشن
بعد از شيخ محمود، بسياري از شاعران و حكيمان كوشيدهاند تا به ذوق خويش پرسشهاي آن عارف خاور را پاسخ گويند، ولي هيچ يك توفيقي نيافتهاند و اشعار آنها از اوراق كتاب به صفحهي دلها نيامده است و اكنون نيز ميتوان اهل ذوق و دانش را به چالش در اين ميدان معرفت دعوت كرد تا كه قبول افتد و چه در نظر آيد.
گلشن راز به حقيقت پاسخ گستردهي آن ابيات است كه شيخ خراسان طرح كرده بود و در اينجا به جاي گشت و گذار كامل تنها پنجرهاي بدان گلشن ميگشاييم و پاسخ كوتاه شيخ را به پارهاي از آن پرسشها باز مينماييم و مشام جانها را به شميم گلهاي شيخ عطر آگين ميكنيم. باشد كه همگي از اين بوي دلاويز و منظر دلكش بدان گلشن جانبخش راه يابيم و:
گيريم دامن گلو همراه او شويم
رقصان همي رويم به اصل و نهال گل
ديوان شمس
در ماهيت تفكر
نخستين پرسش داناي خاور آن بود كه: گوهر انديشه چيست؟ از كجا ميآيد و به كجا ميرود؟ و پاسخ كوتاه شيخ اين است كه:
تفكر رفتن از باطل سوي حق
به جزو اندر بديدن كل مطلق
«فكر» چنانچه اصحاب منطق گفتهاند، از مقولهي حركت است الا آنكه منطقيان گويند فكر حركتي است از مبادي و مقدمات معلوم به سوي مراد و مقصود كه آن بر جوينده مجهول است و نزد عارفان حركتي است از باطل به سوي حق، از جزء به سوي كل، از كثرت به وحدت، از نمود به بود، از عالم رفت و آمد به عالم ثبات، از حدوث به قدم، كه همهي اينها تعبيرات گوناگون از حقيقت واحد است و اين تعريف عارفانه براي تفكر در تعارض با تعريف اصحاب منطق نيست بلكه برترين مصداق حركت از مقدمات معلوم به نتايج مجهول همين حركت از جزئيات (مقدمات معلوم) به سوي كل (نتيجه و مقصود) است. به تمثيل توان گفت كه چون به دريا نظر كنيم امواج و كفها و حبابها به منزله جزء و باطل و نمود و كثرت و حادث و متغيرند و آب كه حقيقت امواج و كفهاست قديم و ثابت و عين حق است. پس هر كه نظر كرد به درياي هستي و ديد كه هر دم هزاران هزار موج ميآيند و ميرونـد و صـد هـزاران حباب كه هـر يك فرعونوار باد نخـوت در سر دارند و كوس«انا الحق» ميزنند و به طرفهالعيني محو ميشوند، اگر در اين تماشا فتنهي حادثات نگردد و امواج و كفها را حقيقت نشناسد و در پشت امواج حادثات آب قديم الذلت را مشاهده كند اهل تفكر است.
آن ديده كز اين ايوان، ايوان دگر بيند
صاحب نظري باشد شيرين لقبي باشد
شاعر و نقاش مشهور انگليسي، ويليام بليك، در قطعه شعري از منظومه «نغمههاي بيگناهي» كمال آدمي را چنين وصف كرده است:
جهاني را در سنگريزهاي ديدن،
و بهشتي را در يك گل وحشي مشاهده كردن،
و بينهايت را در كف دست نگه داشتن،
و ابديت را در لحظهاي دريافتن.
و اينها همه، تعبير شاعرانهاي است كه شيخ محمود آن را حركت از جزء به كل خوانده است. تعريف شيخ محمود از حركت، علاوه بر انواع حركت در تفكر منطقي، سير و سلوك اهل معرفت را نيز در بر ميگيرد، از آنكه عرفان نيز به يك نظر حركتي است از جزء كه موجوداتند به سوي كل كه حقيقت هستي و ذات احديت است و به تعبير ديگر، عارف از عشق به جزء آغاز ميكند و به تدريج به عشق كل ميرسد بيآنكه عشق جزء را از دست بدهد، زيرا كل را در جزء ميبيند و سعدي وار ميگويد.
به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست
در موضوع تفكر
پرسش دوم در موضوع فكرت است كه در چه چيز بيانديشيم و از كدام انديشه بپرهيزيم. پاسخ كوتاه شيخ اين است:
در آلا فكر كردن شرط راه است
ولي در ذات حق محض گناه است
يعني شرط سلوك در راه حق اين است كه سالك در نعمتها و مواهب الهي بيانديشد و چنانكه گفتيم از اين نعمتها به منعم راه يابد.
نقاش وجود اين همه صورت كه بپرداخت
تا نقش ببيني و مصور بپرستي
سعدي
اما انديشه كردن در ذات حق، باطل است، نه بدان خاطر كه فكر ما كوتاه است و موضوع فكرت بلند. بلكه چون خداوند فرمود:
ما از رگ گردن به او نزديكتريم. (سوره ق،16)
هر چه بيشتر در او انديشه كنند از او دورتر شوند، زيرا انديشه كردن يافتن واسطهاي است كه تفكركننده را به مراد نزديكتر كند و اينجا چون نهايت نزديكي حاصل است هر واسطه و دليلي كه ذهن بياورد، خود مايهي دوري از محبوب و حجاب روي او شود.
پيش آن خورشيد كو بس روشن است
در حقيقت هر دليلي رهزن است
مثنوي
در مثنوي جلالالدين رومي، حكايت مردي را ميخوانيم كه از خدا گنج ميخواهد و طالب روزي وسيع، بي«واسطه» كسب است.بعد از دعا و زاري بسيار در خواب نشان گنجنامهاي را به وي ميدهند كه در آن نوشته استبراي يافتن گنج مراد، بايد تير و كمان به دستگيري و به فلان نقطه روي و روي در قبله بايستي و تير در چلهي كمان نهي و رها كني هر جا تير افتاد گنج همان جاست. آن مرد گنجنامه را مييابد و بدان نقطه ميرود، تير در كمان ميگذارد و تا بنا گوش ميكشد و رها ميكند. تير به نقطهاي دور دست ميافتد، اما هر چه در آن نقطه و اطرافش كندوكاو ميكند از گنج اثري نميبيند. گمان ميكند كه كمان را به قدر كافي نكشيده است. تيري ديگر با قّوتي بيشتر رها ميكند كه دورتر ميافتد و باز اثري از گنج نميبيند. مدتي ادامه ميدهد تا به كلي نوميد ميشود و باز ناله و زاري ميكند. در خواب با وي ميگويند كه دستور را تمام و كمال اجرا نكردي ما گفتيم كه تير در كمان نه و رها كن و از كشيدن كمان سخني نگفتيم. كشيدن كمان فضولي بيجاي توست. و اين فضولي است كه تو را از گنج محروم كرده است. بدينسان راز گنج بر مرد آشكار ميشود و آن را مييابد. نكته داستان در اين است كه گنج در كنار آدمي است، همان جاست كه او ايستاده است.
آنچه حق است اقرب از«حبلالوريد»
تو فكـندي تير فكـرت را بـعيد
اي كــمان و تيـــرها پــرداختــه
صيد نزديـك و تو دور انداختـه
هـر كـه دور انــدازتـر او دورتـــر
وزچنين گنج است او مهجورتـر
فلسفـي خـود را ز انـديشه بكشـت
گو بدو كو را سويگنج استپشت
گو بدو چندان كه افسـون مـيدود
از مـراد دل جداتــر مـيشـود
در ماهيت من
پرسش ديگر از « حقيقت من » است كه خود از شگفتيهاست، زيرا هر چه بيشتر آدمي در آن ميانديشد بر حيرتش
ميافزايد.
كيست در ديده كه از ديده برون مينگرد
يا چه جان است نگويي كه من پيرهنم
كـيست در گـوش كه او ميشنـود آوازم
يا كدام است سخن مينهد اندر دهنـم
ديوان شمس
كيست كه با هزاران آرزو و صد هزاران آگاهي همچنان يكي است و خود را بي هيچ واسطه درك ميكند. هم ُمدِرك است و هم ُمدُرك، وهم عين ادراك است. عقل و عاقل و معقول است، و بيننده و ديده و ديدار است. پاسخ شيخ محمود اين است كه:
چون هست مطلق آيد در اشارت
به لفظ من كنند از وي عبارت
يعني هستي مطلق از نام و نشان و عبارت و اشارت مبرّاست، چنانكه عطار گفت:
دم مزن چون در عبارت نايدت
آن مگر چون در اشارت نايدت
ني عبارت ميپذيرد ني بيـان
ني كسي زو نام داند ني نشان
اما اگر همان گوهر يكتاي بينشان كه در عين يكتايي خود بهر بيكران است و داراي اوصاف و شئونات نامتناهي است، در اوصاف خود متجلي شود و از دريچهاي خاص سر برآورد، نام و نشان و عبارت و اشارت يابد و ماهيتي به نام «من» زاده شود، چنانكه از حقيقت آب صد هزاران موج و حباب پديد ميآيد، هر يك به نقشي و طرحي ديگر و همه بيخبر از ذات خويش، دعوي انيت دارند و با هم به جنگ و تنازعند، الاّ آنكه اگر از ذات خود كه همان آب است آگهي يابند غرق در وجد و مستي شوند و از بند « من» كه حجاب آنها از ذات خويش است رهايي يابند و مستي نزد عارفان، همان آگاهي حباب از ذات آب و محو كردن شأن حبابي خويش در كليت درياست. در اين حال مستي، حباب از دريا دم ميزند و « انا الحق» ميگويد. اين آگاهي را از آن جهت كه عين بيخبري از « من» است به مستي تشبيه كردهاند يا خود حقيقت مستي همين است و مستيهاي ديگر همه سايه و مجاز است و چون همه غمـهاي حباب از اين است كه خود را بر لب بهر فنا ميبيند و بيم جان و غم سود و زيان عيش او را تلخ ميكند، وقتي در اين مستي از گوهر ذات خود كه همان آب است آگاه ميشود از غم نيستي خلاص مييابد و خود را جاودانه و رويين تن ميبيند و تمـام وجـد و شادي ميشود و چون حافظ ميگويد:
حبابوار بر اندازم از نشاط كلاه
اگر ز روي تو عكسي به جام ما افتد
مسافر كيست و مرد كامل كدام است ؟
پرسش ديگر از سالكان راه و واصلان درگاه است كه مسافر كيست و مرد تمام و انسان كامل كدام است. شيخ گويد:
مسافـر آن بـود كو بگـذرد زود
ز خود صافي شود چون آتش از دود
كسي مرد تمام است كز تمامي
كنـد بـا خـواجـگي كـار غـلامــي
يعني سالك راه حق كسي تست كه از خودي و هستي خويش كه به منزله دود بر آتش است گذر كند و آتش صاف و بيدود گردد كه عين گرمي و عين نور است. گرمي نشان مهر، و نور رمز دانايي است و اين هر دو نشان سوفي با صفاست، اما مرد تمام كسي است كه در عين خواجگي و سروري عالم معنا، همچون غلام كمر خدمت مردمان را بسته باشد چنانچه كه در حديث آمده است:
«سيد القوم خادمهم». سرور هر قومي خدمتگزار آن قوم است.
و پيامبر اكرم(ص) خود نمونه كامل اين سروري و اين خدمت بود. عارف جادو سخن حكيمنظامي در اوصاف خود گويد:
منم سرو پيـراي باغ سخـن
به خدمت كمر بسته چون سرو بن
فلكوار دور از فسـوس همه
سر آمـد ولـي پـاي بـوس همــه
كمر بستن سرو از آن جهت است كه روزها سايه خود را بر گل و ريحان مياندازد تا از آفتاب تند در امان باشند و شبها با گذار نسيم از شاخ و برگهايش براي گلها قصه ميگويد تا به خواب روند و شايد آزادگي سرو در همين خدمت است.
به سرو سبز وحي آمد كه تا جانش بود در تن
كمر بندد به خدمت روز و شبها را سمر گويد
ديوان شمس
راز وحدت
ديگر پرسيدهاند: چه كسي از «راز وحدت» آگاه ميشود و عارف كه به پارسي، شناسنده است شناساي كدام حقيقت است و اگر چنانكه عارفان گفتهاند عارف و معروف بحقيقت يك چيزند و آن ذات پاك الهي است، پس بگوييد كه اين سوداي عاشقي در سر خاكيان از چيست و:
چه هاست در شكم اين جهان پيچاپيچ
كزو بزايد انا الحق و بانگ سبحاني
ديوان شمس
پاسخ كوتاه شيخ شبستر اين است:
كسي بر سر وحدت گشت واقف
كه او واقف نشد اندر مواقف
يعني كسي به آستان واحد مطلق، كه حضرت حق است، راه مييابد كه در هيچ منزلي از منازل راه نايستد زيرا ايستادن در هر مرتبه خاص هر چند مقامي بلند باشد باز توقف در حدود و زنداني شدن در چهارچوب «مقام معلوم» است كه شأن فرشتگي است و انسان در معراج به سوي واحد بايد از معدن و نبات و حيوان و ديو و شيطان و فرشتگان و كرّوبيان بگذرد.
ما ز فلك برتريم وز ملك افزونتريم
زين دو چرا نگذريم، منزل ما كبرياست
ديوان شمس
پس اگر آدمي در منزلي بايستد آفرينش را از همان منزل ببيند و از همان سخن گويد كه با نگاه واقفان در منازل ديگر متفاوت است.
سخنها چون به وقف منزل افتاد
در افهام خلايق مشكل افتاد
گلشن راز
اما اگر عارف بعد از رهايي از اوصاف بهيمي و شيطاني و گذار از مراتب فرشتگان و كرّوبيان در منزل پايان، غبار غير از دامن خويش بيفشاند به حريم وحدت راه مييابد و آنجا:
نـماند در مـيانه هيچ تميـز
شود معروف و عارف جمله يك چيز
چنين عارفي كه با معروف وحدت يافته است ميتواند از معروف سخن گويد زيرا تنها او داند كه او كيست و به گفته مولانا:
عقل گردي عقل را يابي كمال
عشق گردي عشق را بيني جمال
شو قيامت شو قيامت را ببين
ديدن هر چيز را شرط است اين
در معني ان الحق
پرسش ديگر از «انا الحق» گفتن منصور است كه روا بود يا ناروا، سخني گزاف بود يا حقيقتي شگرف. شيخ گويد كه همه ذرات عالم مست حقند و در آن مستي دعوي انا الحق دارند و چون غير حق را در جهان حقيقتي نيست، «انا الحق» را با «هو الحق » چه تفاوت باشد كه هر دو نداي حق است.
زاغ كـند غلغله يـا عندليب، اي حبيب
هر كه دمش گرم هياهوي توست، خوش نواست
الهي قمشهاي
اما نقطه جوش و جواز انا الحق مستي است و آن نفي خود و تعين خاص هر موجود است و چون « من» غايب شود، همه اوست و «من» كه عين هوشياري است انا الحق نتواند گفت و اگر گويد عين كفر و ظلمت است چنانكه انا الحق فرعون. زيرا او مست حق نبود بلكه هوشيار خويش يا مست هواي خويش بود. اما اگر انا الحق محصول محو هويت و از ميان برخاستن «من» باشد، نه تنها از نيكبختي چون منصور كه از درختي نيز رواست چنانكه موسي از درخت شنيد «انّي انا اللّه» و در آن حال درخت غرق آتش بود. يعني هويت او در تجلّي حق سوخته بود و منصور نيز در آن حال كه انا الحق ميگفت همان آتش را بر جان خويش داشت و از اين روي:
وقتي كه انا الحق به زبان ميآورد
منصور كجا بود خدا بود خدا
ابو السعيد ابوالخير
و اينكه در قرآن آمده است:
در آفرينش هيچ نيست مگر آنكه زبانش به ستايش او گوياست، ولي شما تسبيح آنان را در نمييابيد.(اسراء، 44)
تعبيري از همان معني «انا الحق» است كه هر موجودي بهقدر حقانيت خويش كه تجلّي حق مطلق در اوست، از او سخن ميگويد بلكه نفس هستي او همين ستايش حق است.
همه ذرات عالم همچو منصور
تو خواهي مست گير و خواه مخمور
در اين تسبيح و تهليلند دائم
بـدين مــعني هـمي باشند قـائـم
گلشن راز
هر ذره ز خورشيدت گوياي انا الحقي
هر گوشه چو منصوري آويخته برداري
ديوان شمس
اما جرم منصور آن بود كه در ميان هوشياران، مستي خود را آشكار كرد و آن راز سر به مهر را كه:
اوست گل و سبزه و باغ و بهار
غير در اين باغ جهان هيچ نيست
ديوان شمس
بيپرده بر زبان آورد و نصيحت آن مجذوب سالك را كه گفت: «سر همانجا نه كه باده خوردهاي» نشيند و ندانست:
چونكه از ميخانه مستي ضـال شد
تســخر و بـازيچهي اطفال شد
خلق اطفالنـد جز مست خـــدا
كيست بالغ آن رهـنده از هوي
مثنوي
و شايد شيخ شبستر از آن بيت در ديباچه گلشن راز كه گفت:
يكي گوهر بر آورد و هدف شد
يكي بگذاشت آن نزد صدف شد
مرادش منصور است، كه گوهر وحدت را از ژرفاي كثرت بر آورد و هدف تير ملامت شد و ديگران از اين واقعه عبرت گرفتند و گوهر را در صدف الفاظ و عبارات شاعرانه پنهان كردند چنانكه در ابيات زير:
بعد از اين نور به آفاق دهم از دل خويش
كه به خورشيد رسيديم و غبار آخر شد
حافظ
منزل حافظ كنون بارگه پادشاست
دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد
حافظ
سبو بشكن كه آبي ني سبويي
ز خود بگذر كه دريايي نه جويي
شمس مغربي
چونكه منمن نيستم اين دم ز هوست
پيش اين دم هر كه دم زد كافر اوست
مثنوي
آن لعبت زيباي من خود در دل شيداي من
ساز انا الحق ميزند آنگه به دار ميكشد
الهي قمشهاي
در حقيقت وصال
پرسش ديگر از «حقيقت وصال» است كه چگونه براي سالك دست ميدهد و چگونه ممكن است كه مخلوق به خالق واصل شود در حالي كه اين يك ممكن است و آن يك واجب، و چه نسبت خاك را با عالم پاك. شيخ گويد كه نه مخلوق به خالق واصل ميشود، نه ممكن به واجب ميرسد، مگر آنكه مخلوق از شأن و مرتبه مخلوقي به درآيد و ممكن گرد و غبار امكان از دامن خود برافشاند كه در آن حال وجه امكاني كه به منزله سايه است در آفتاب محو ميشود.
سايه خواب آرد تو را همچون سمر
چون برآيد شمس انشق القمر
مولانا
آفتاب از روي او شد در حجاب
سايه را باشد حجاب از آفتاب
حافظ
به عبارت ديگر تا مخلوق، مخلوق است خالق نيست و چون مخلوق در خالق محو شد ديگر مخلوق نيست و تنها خالق است و اين وصال اوست با او چنانكه در شب معراج پيامبر كه سعدي گفت:
وعدهي ديدار هر كسي به قيامت
ليله اسراي شب وصال محمد
به حقيقت عبد در معبود فنا شد و آنچه در آن خلوت از نبي بر جا مانده بود همان نفحهي الهي و گوهر رحماني او بود و ديگر شئونات خلقي همه از ميان برخواسته بود.
از نبي جز نفس نبود آنجا
همه حق بود و كس نبود آنجا
نظامي
و نيز وقتي موسي از خداوند ديدار طلبيد و «لن تراني» شنيد او را گفتند كه در كوه بنگر و هنگامي كه پروردگار موسي بر كوه تجلي كرد «كوه از ميان برخاست» و موسي فريادي كشيد و بيهوش افتاد. بنابراين ديگر كوه در ميان نبود و تجلي حق بود كه موسي را بيهوش كرد و عارفان همه گفتهاند كه حضرت حق را جز با خويش سر و سودايي نيست. خود عاشق است و خود عشق است و خود معشوق.
كه سازد طرف وصل از حسن شاهي
كه با خود عشق ورزد جاودانه
حافظ
از اين رو، وصال سالك غيبت او از خويشتن است كه در زبان شعر از آن به «مستي» تعبير كردهاند و اين مستي يا غيبت را شرط وصال بلكه عين وصل دانستهاند.
تا تو پيدا آمدي پنهان شدم
زانكه با معشوق پنهان خوشتر است
عطار
بيا و هستي حافظ ز پيش او بردار
كه با وجود تو نشود ز من كه منم
حافظ
من شدم عريان ز تن او از خيال
ميخرامم در نهايات الوصال
مثنوي
ميان ما به جز اين پيرهن نخواهد بود
و گر حجاب شود تا به دامنش بدرم
سعدي
در بيت آخر مقصود از«پيراهن» همان وجه امكاني و تعيين فردي است كه عين حجاب و مانع وصال است چنانچه سنايي گفت:
با دو دلبر در ره توحيد نتوان رفت راست
يا رضاي دوسـت بايد يا هـواي خويشتن
سوي آن حضرت نپويد هيـچكس با آرزو
با چنان گلرخ نخسبد هيچ كس با پيرهن
حديقهالحقيقه
صدف و گوهر
يكي ديگر از آن پرسشهاي حكمتآميز اين است كه امواج معاني از كدامين بحر به ساحل سخن ميرسند و از ژرفاي آن بحر چه گوهر بيرون آيد. شيخ گويد:
يكي درياست هستي نطق سـاحل
صدف حرف و جواهر دانش دل
دريا رمزي از هستي مطلق است و ساحل آن دريا، نطق و زبان و بيان است كه در معناي وسيع همهي آفرينش را شامل ميشود زيرا جهان از كلمه پديد آمده و خود از جنس كلمه است و آن سخن كه در حرف و گفت و صوت ميآيد حكايتي است كه از سخنهاي خاموش باز ميگويند. در اين درياي هستي حرف به منزلهي صدف است كه گوهر معني و دانش دل در او پنهان ميشود و بر جوياي معرفت است كه صدف صورتها را باز كند و آن لؤلؤ لالا را كه گوهر معني است برون آورد اما بيشتر آدميان از درياي دانش به صدفي و سبويي قانع شوند و به قيل و قال علم از وجد و حال با معلوم دور مانند و بدين سوداي بيسود خرمن عمر بر باد دهند.
هر آن كو جمله عمر خود در اين كرد
به هرزه صرف عمر نازنين كرد
گلشن راز
و نشان عالمان صاحب صدف، اوصاف شيطاني از حرص و غرور و حسادت و مردم فريبي و دكانداري و گراني و تكبر است و نشاندارندگان گوهر، اوصاف فرشتگي از فروتني و محبت و خدمت و عدالت و شجاعت و پاكدامني است و اين بدان كي ماند.
معماي شگفت
يكي از پرسشهاي شگفتآور كه به معما و لغز بيشتر شبيه است و مصداق روشن Paradox به زبانهاي اروپايي است اين است كه خبر دهيد مرا از آن جزء كه از كل خود افسونتر است و نشان دهيد كه چگونه ميتوان آن جزو را در كل يافت. از اين سؤال خود پيدا است كه پرسنده از وجود چنين جزوي باخبر است الّا آنكه از ماهيت آن جزو و راه نيل به آن نشان ميپرسد. شيخ گويد:
وجود آن جزو دان كز كل فزون است
كه موجود است كل وين واژگون است
در پاسخ نخستين سؤال در «ماهيت تفكر» شيخ گفت كه تفكر حركت از جزو به كل است و در آنجا مقصود از جزو، موجودات مقيد و محدود و مراد از كل، وجود مطلق بود كه سالك بايد با نگاه وحدت بين در وجه مشترك موجودات يعني جزوها بنگرد و با محو كردن حدود و تعينات هر موجود به شهود كل كه هستي مطلق است نايل شود اما در اينجا سخن از جزوي است كه از كل خود بزرگتر است و سخن در حركتي است از كل به جزء كه در ظاهر عكس حركت تفكر يعني از جزو به كل است و مشكل سؤال در اين است كه فزونتر بودن كل از جزو در شمار بديهات و فطريات آدمي است كه اثبات آن نيازمند دليل نيست و بر اين نكته جمله حكما اتفاق نظر دارند پس به ناچار بايد كه جزء و كل را در اين مقام معناي ديگري باشد كه البته چنين است. براي روشن شدن مطلب و حل معما بايد گفت: اشيائي كه در اطراف خود ميبينيم هر يك را وجودي و ماهيتي است. وجود وجه مشترك موجودات و ماهيت حد خاص و مايهي امتياز هر موجود از موجود ديگر. پس هر موجود از اين حيث كه از دو جزء وجود و ماهيت تركيب شده كل است، اما چون در دو جزو آن نيك نظر كنيم در مييابيم كه آن جزو وجود امري اصيل و عيني و خارجي است و آن جزو ماهيت به حقيقت امر عدمي و اعتباري محض است زيرا ماهيت هر موجود كيفيت پايان گرفتن وجود در اوست. چنانكه ماهيت دايره و مثلث و مربع را كيفيت تمام شدن سطح و مرز يافتن و محدود شدن آن تعيين ميكند و اگر كسي در باغي باشد كه از هر طرف پيش رود آنرا هيچ ديواري يا انتهايي نباشد تعيين شكلي بر آن باغ نتوان كرد كه هر چه ميرود باغ است و اما اگر آن باغ از اطراف به گونه اي تمام شود پس نامي از دايره و مربع و مستطيل و غيره بر آن نهند. بدين بيان در هر موجود جزو وجود او باغ مطلق است جزو ماهيت مقيد كردن آن باغ است و چون باغ مطلق از باغ مقيد افزونتر است توان گفت كه در اينجا جزو بر كل فزوني دارد زيرا جزو حقيقت وجود است و كل وجود است به اضافه محدوديت و بديهي است كه وجود مطلق بزرگتر از وجود محدود است و اما طريق جستن آن جزو كه از كل فزون است جز اين نيست كه در هر شيء يعني كل، در آن جزو اصيل بنگرند و آن جزو اعتباري را به صندوق عدم اندازند. به عبارت ديگر در باغستان عالم، ديوارها را از ميان بردارند تا همه يك باغ شود و ميبينيم كه اين حركت از كل به جزو با آن حركت تفكر كه از جزو به كل بود بحقيقت يكي است و به يك منزل منتهي ميشود و در زبان اهل معرفت گاه از آن جزو وجود كه وجود مطلق است به «عدم» تعبير كردهاند و مقصود عدم محدوديتِ و فقدان ديوارهاست و آن كل را كه همان موجوداتند هستي خواندهاند و با اين نگاه معني ابيات زير و نظاير آن كه در سخن عارفان بسيار به چشم ميخورد روشن ميشود.
خـداونـدا ز هستـي سـاده بوديـم
به كنـج نيستـي آزاده بوديـم
نخست از نيست ما را هست كردي
به قيد آب و گل پابست كردي
جامي
سيلاب نيستي را سر در وجود من نه
كز خاكدان هستي بر دل غبار دارم
سعدي
سپاس آن عدمي را كه هست ما بر بود
ز عشق آن عدم آمد جهان جان به وجود
به هـر كجا عـدم آيد وجود كم گـردد
زهـي عدم كه چو آمد از او وجود افـزود
مولانا
ماييم در اين گوشه پنهان شده از هستي
اي دوست حريفان بين يكجان شده از مستي
مولانا
در بيت آخر سخن از «مستي» است كه در اثر پنهان شدن از« هستي» حاصل ميشود و تعبيري ديگر از برداشتن ديوار باغهاست و شيخ گويد وقتي تو از هستي خويش بيرون آمدي و از آن شراب كه ساقي آن خداست و تو را از آلودگي هستي و خويشتنپرستي پاك ميكند نوشيدي،
دو عالم را همه بر هم زني تو
ندانم تا چه مستيها كني تو
گلشن راز
در وحدت حدوث و قدم
آخرين پرسش فلسفي عارف خراسان اين است كه قديم:
قديم و حادث از هم چون جدا شد
كه اين عالم شد آن دگر خدا شد
گلشن راز
از دير باز در فلسفه اسلامي بحث حدوث و قدم عالم ميان حكيم و متكلم گفت و گويي گرم و پر هياهو بوده است. متكلم كه فلسفه را در خدمت اثبات كلام وحي بهكار ميگرفت بر آن بود كه عالم حادث است و هستي آن را آغاز و انجامي است زيرا اگر عالم قديمي بود نيازي به آفريننده نميداشت و حكيم كه ميكوشيد كلام وحي را با مباني عقلي تفسير كند اشكال ميگرفت كه اگر عالم بدان معنا كه شما را در نظر است حادث باشد چندين اشكال عقلي پيش ميآيد. يكي آنكه آن موجود كه به تعبير مولانا « اصل ذاتش فيض وجود و بخشش است» بايد در زمانهاي نامتناهي منع فيض كرده و هيچ عالمي نيافريده باشد و اين روا نيست زيرا صفات حق ذاتي او بلكه عين ذات اوست پس تا او بوده و هست نام فياض و صفت فيضبخشي را داشته و خواهد داشت و تا او بوده و هست عالمي بوده و خواهد بود. اشكال ديگر آنكه اگر مشيت آفريننده در زمان معين بر آفرينش عالم قرار گرفته بيشك آن مشيت را سببي و ذات او را تغييري بايد تا اين حادثه را توجيه كند در حالي كه نه اختيارش را سببي است كه خارج از ذات باشد و نه ذات او را تحول و تغييري است كه موجب آن اختيار شود پس عالم قديم است الاّ آنكه قدمت زماني عالم به معني بينيازي آن از آفريننده نيست بلكه عالم پيوسته وجود داشته و پيوسته مخلوق و معلول آفريننده بوده است چنانكه اگر فرض كنيم خورشيد قديمالذات باشد آفتاب نيز قديمالذات خواهد بود، اما در هر حال آفتاب معلول خورشيد است. مشكل ديگر حكما و متكلمان ربط حادث به قديم است كه خواه اصل عالم حادث باشد يا قديم. پديدههاي عالم كه با زمان ميآيند و ميروند بي خلاف حادثند و چون آفريننده آنها از طرفي قديمالذات و از طرفي علت تامهي جميع موجودات است اين سؤال پيش ميآيد كه چگونه ميتوان اين حادث امروز را معلول ذات قديم دانست در حاليكه به اتفاق حكما انفكاك علت تامه از معلول جايز نيست يعني نميشود كه علت تامهي چيزي در ازل موجود باشد و آن چيز بعدها بوجود آيد. براي حل اين مشكل نيز حكما چارهاي انديشيدهاند بدين بيان كه خداوند در ازل حركت را آفريد و حركت هر چند قديم زماني است اما ذات او خود عين تغيير و دگرگوني است و از طريق ذات به خالق خود پيوسته است و انفكاكي با علت تامه ندارد اما در پيچ و خم تغييرات نامتناهي و حادثات عالم پنهان شدهاند و آن حادثات از طريق ذات حركت به خالق خود پيوستهاند و از اين رو آنها نيز هر چند در زماني خاص پديد ميآيند از علت تامهي خود انفكاكي ندارند و به تعبير ديگر تمامي حادثات با همان حركت خلق شدهاند.
تعالي الله قديمي كو به يك دم
كند آغاز و انجام دو عالم
گلشن راز
اما عارفان براي حل اينگونه مشكلات اغلب اصل سؤال را كه مايهي اشكال است نفي كردهاند و از جمله در اين مقام گفتهاند كه چون نيك بنگري قديم و محدثي در كار نيست تا جدايي پيش آيد و بر آن جدايي علتي جويا شويم همه يك ذات است و باقي همه مانند عنقا اسمهاي بي مسماست و به تعبير قرآن:
ما تعبدون من دونه اّلا اسماء سميتموها . . . (يوسف، 40)
آنچه شما غير از او عبادت ميكنيد نيست مگر نامهايي كه خود وضع كردهايد.
و به اصطلاح اهل منطق اينجا سالبه به انتفاء موضوع است از آنكه ازل تا ابد و كران تا كران هستي از علت و معلول و قديم و حادث و عاشق و معشوق همه اوست و دوبينيها همه از چشم احوال است.
چو در سلطان بيعلت رسيدي
هلا بر علت و معلول ميخند
مولانا
شراب و شمع و شاهد را چه معني است؟
جان گلشن راز اشعاري است كه شيخ محمود در پاسخ به آخرين پرسشهاي بزرگ خراسان در شرح اشارت عاشقان و كشف حجاب از جمال شاهدان سروده است.
محتسب گر فاسقان را نهي ميكند
گويا بيا كز روي مستوري نقاب افكندهايم
سعدي
و اجمال سخن او در اين وادي اين است كه آنچه در جهان محسوس مييابيم نقشي است كه از جهان بيمثال بر آب و گل افتاده است و اين سبزه و گلزار و شاهدان گلرخسار كه ميآيند و ميروند و اين ساقي و مطرب و رندي و مستي و حسن و ملاحت كه در جهان چون ماه نو گوشهي ابرويي نشان ميدهند و پنهان ميشوند همچون عكسي است كه از ماه و اختر بر آب جوي افتاده است.
آب اين جو شد مبدّل چند بار
عكس ماه و عكس اختر برقرار
« آب جوي » رمزي از جهان گذران و «ماه و اختر» كنايتي است از عالم مثال افلاطون كه اهل حكمت و ارباب ذوق به تعبيراتي چون ثابتات ازليه، صور مرتسمه، اعيان ثابته، اعداد فيثاغورسي، نيستان عالم قدس، و غيره از آن ياد كردهاند و گفتهاند كه هر چه در جهان برين است جلوهاي تيز در جهان زيرين دارد.
چيست در آن مجلس بالاي چرخ
از مي و مطرب كه در اين پست نيست
ديوان شمس
چنانكه بادهخواران چرخ برين كه اصحاب فضل و كرامتند به التفات، جرعهاي نيز بر خاك افشاندهاند و اين شور و مستي و غوغا كه در ميخانه غفلت است همه از آن يك جرعه مايه گرفته است وگر نه به گفتهي مولانا:
تو اگر جرعه نريزي بر خاك
خاك را از تو اثرها ز كجاست
چنانكه در مثنوي نيز اشاره كرده است:
جرعهاي بر ريختني زان خفيه جام
بر زمين عـرض من كـأسالكـرام
جست بر زلف و رخ از جرعه نشان
خاك را شاهان همــي جويند از آن
هـر يكي پيش كلوخي جامه پاك
كان كلوخ از عشق گشته جرعه ناك
و پيش از مولانا، عارفان مسلمان از اين جرعه كه هيولاي عالم صورت را حور و غلمان كرده سخن گفتهاند:
شربنا و اهرقنا عليالارض فضلهٌ
و للارض من كاسالكرام نصيب
شراب خورديم و جرعهاي بر زمين ريختيم، كه زمين را از جام اصحاب كرم بهرهاي است.
يا به ياد اين فتاده خاك بيز
چونكه خوردي جرعهاي بر خاك ريز
مثنوي
اگر شراب خوري جرعهاي فشان بر خاك
از آن گناه كه نفعي رسد به غير چه باك
حافظ
اين انديشه از محورهاي اصلي در ادبيات عرفاني ماست. شيخ محمود گويد:
هر آن چيزي كه در عالم عيان است
چو عكسي ز آفتاب آن جهان است
و تمامي ادبيات تمثيلي و تشبيهات و استعارات عارفان را كه گاه براي اهل صورت مايهي شبهه و اوهام و خيالات باطل شده است با همين نگاه افلاطوني تفسير ميكند اما ادب شناسان گفتهاند كه هرگاه شمع و شراب و شاهد و جام و ساقي و مطرب و امثال اين كلمات را بر آنچه عامه مردمان از آن در مييابند به كار بريم آن كاربرد لفظ در معني حقيقي است كه اهل منطق دلالت مطابقي و دلالت سوقي خواندهاند. بدين اعتبار كه در بازار سود و سودا الفاظ عموماً بر همان معاني رايج و عرفي حمل ميشود. و هرگاه آن كلمات در معاني ديگر از آنچه عارفان دريافتهاند به كار رود اين كاربرد مجازي خواهد بود، چنانكه اگر از شوري و شيريني و ترشي و تلخي سخن گويند و آنچه را در نمك و حلوا و سركه و صهباست اراده كنند آن حقيقت است و اگر چون سعدي گويند:
ترش بنشين و تندي كن كه ما را تلخ ننمايد
چه ميگويي چنين شيرين كه شوري در من افكندي
اين مجاز و استعاره نام دارد، اما نظر شيخ محمود و زمرهي عارفان اين است كه چون الفاظ مسموع از مقوله محسوساتند رواست كه نخستين كاربرد آنها نزد عاميان در معاني محسوس باشد و باكي نيست كه اولين مصداق شوري را در نمك طعام دريابند اما چنين نيست كه اگر اين الفاظ را بر آن معاني ثابت كه سرچشمه صورتهاست حمل كنند مجاز و تشبيه و استعاره باشد بلكه رواست كاربرد الفاظ را در معاني مثالي حقيقت خوانند و حمل آنها را در معاني صوري مجاز گويند و به همين نگاه عارفان اين جهان را سراي مجاز و عشق آن را عشق مجازي و شراب و ميخانه آن را نيز مجازي خواندهاند.
در اين مقام مجازي بجز پياله مگير
در اين سراچهي بازيچه غير عشق مباز
حافظ
خمها همه در جوش و خروشاند ز مستي
آن مي كه در آنجاست حقيقت نه مجاز است
حافظ
و باز عارفان از نگاهي ديگر گفتهاند كه حقايق داراي مراتب و درجات متفاوتند و الفاظ بر معاني عامه حمل شوند و حمل آنها به همه مراتب حقيقت است چنانكه شيريني حلوا مرتبهاي از شيريني، و شيريني كلام و شيريني نگاه و شيريني شهد معرفت همه مراتب ديگر شيريني هستند و هيچ يك مجاز نيست. براي مثال آنچه صوفيان بر تن كنند خرقه است به معني حقيقي و آنچه صوفيان در ميخانه عشق گرو نهند و گاه بسوزانند و به آب و خرابات سپرند كه مقصود خود بيني و خود پسندي و رد و قبول خلق و امثال اين معاني است باز خرقه نام دارد و اين كاربرد نيز حقيقي است و آنچه در هنگام مرگ گويند كه خواجه خرقه تهي كرد و مقصود قالب جسماني است باز كاربرد حقيقي خرقه است زيرا تن نيز براي جان به منزلهي جامه است. شيخ محمود با اين شيوهي انديشه در پايان گلشنراز پارهاي از اشارات عارفان را از شراب و شمع و شاهد و خرابات و ميخانه و زّنار كه در پرسشهاي آن بزرگ خاور آمده بوده شرح كرده و لطايف بسيار در كار آورده است.
سپاس خداي را كه بويي از اين گلشن در ما رسانيد و نيايش ما اين است كه:
اي خداي بي نظيـر ايثـار كـن
گوش را چون بهره دادي زين سخن
چون به ما بويي رسانيدي از اين
در مبند اين مشك را اي رّب دين
دست ما گير و بدان مجلس كشان
كز رحيقت سر خوشند آن ميكشان
مثنوي
و بيشتر آنكه آرزو كنيم روزي مردم جهان همگي از گلخن نفس به در آيند و بدين گلشن عشق بار يابند و چنانكه در وصف بهشتيان آمده است دلهايشان از هر كدورت و كينهاي پاك گردد و بر تختهاي محبت و همدلي روبروي هم بنشينند و به مهر به يكديگر بنگرند و جز سلام و تهيت نگويند و نشوند و:
سخن اين به آن هنيئاً لك
پاسخ اين به آن كه بادت نوش
هاتف اصفهاني
"حسين محي الدين الهي قمشهاي"
سياهی گر ببينی نور ذات است